بت عیار: خوشه‌هایی از خرمن زنده‌یاد استاد سوارالدین آستان‌پناه


پیش‌درآمد
همان‌طور که ان‌شاءالله مستحضرید، استاد دکتر سوارالدین آستان‌پناه، متفکر، محقق، استاد دانشگاه و مشاور ارشد نظام، هفته گذشته بر اثر سه سکته مغزی خفیف (که معادل یک سکته مغزی شدید می‌باشد)، دارفانی را عمیقاً وداع کردند. این دانشمند برجسته و این عنصر خدوم، طی شصت سال عمر پربرکت خود، منشأ آثار، برکات و خدمات فراوانی برای کل جهان بودند. ایشان اگرچه به تصمیم خود هیچ‌گاه در رده‌های بالای اجرایی ورود نکردند، اما با حضور در سمت‌های مشورتی متعدد، در زمینه تحقیق، تدریس و نظریه‌پردازی، با اخلاص و آگاهی مثال‌زدنی خود فعالیت‌های بسیاری را سامان‌دهی نمودند. استاد آستان‌پناه البته نماندگی مجلس را جزو کارهای اجرایی محسوب نمی‌کردند و در تمام ادوار مجلس متواضعانه برای نمایندگی مجلس ثبت‌نام می‌کردند و البته به علت این‌که تمایلی به تبلیغ برای خود نداشتند و صرفاً به همین دلیل، هیچ‌گاه به کسوت نمایندگی مجلس درنیامدند.
اینجانب به‌شخصه در ایام دانشجویی از محضر پرفیض آن استاد فرزانه بهره‌ها بردم و توشه‌ها اندوختم.

برادرزاده محترم ایشان جناب شهروز آستان‌پناه که هم‌اکنون یکی از مشاوران جوان «سازمان هماهنگی و پرورش منابع» هستند، آرشیو کاملی از کلیه سخنرانی‌ها، مقالات، مصاحبه‌ها و نیز جلسات تدریس مرحوم استاد آستان‌پناه در اختیار دارند. این خزانه ارزشمند که به لحاظ زمانی فاصله‌ای بیش از سی سال ـ یعنی از تابستان 1356 تا زمستان 1391 (زمان درگذشت آن مرحوم) را در بر می‌گیرد، به‌خوبی سیر خدمات، فعالیت‌ها، و روشنگری‌های آن استاد فرزانه را برای علاقمندان ترسیم می‌نماید. شهروز جان با بزرگواری مثال‌زدنی خود، برگ‌هایی از این گنجینه ارزنده را در اختیار ما قرار داد که از امروز و به‌تدریج، بدون هیچ دخل و تصرفی، در همین مکان، در معرض توجه شما قرار خواهد گرفت.
::
زندگی‌نامه استاد سوارالدین آستان‌پناه
استاد سوارالدین آستان‌پناه در آبان ماه سال 1330 در تهران متولد شد. پدرش از بازاریان خوشنام تهران بود که با تدبیر و درایت خاص خود توانسته بود با نفوذ در دستگاه‌های دولتی، موفقیت فعالیت‌های تجاری مشروع خود را تضمین کند. استاد سوار‌الدین از ابتدای کودکی به علم و عمل علاقه داشت و با کنجکاوی‌های خاص خود سعی در فهم کلیه امور داشت. استاد تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان اتحاد به انجام رساند و دوره دبیرستان را نیز در دبیرستان اتفاق با موفقیت طی نمود. او در دوران دبیرستان به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و به تناوب با احزاب چپ، راست، ملی، مذهبی، ملی ـ مذهبی، روشنفکر، کارگری، فرهنگی، دانشگاهی و... همکاری نمود.

استاد پس از پایان دوره دبیرستان وارد دانشگاه تهران شد و همزمان در دو رشته مهندسی اتوماتیک و فلسفه تقریبی به تحصیل پرداخت. استاد با علاقه فراوان با حضور در مراکز فعال فرهنگی از محضر اساتیدی چون دکتر سحابی، دکتر شریعتی، استاد نصر، استاد طبری، استاد مطهری، استاد کیانوری و اساتید دیگر استفاده‌ها نمود.

ایشان در بهمن ماه 1357 با مشاهده سیل انقلاب به آن پیوست و همراه با امواج توفنده آن، به حرکت درآمد. استاد از ابتدای انقلاب با گفتارها و نوشتارهای روشنگر خود به تبیین آرمان‌ها و واقعیات اجتماع پرداخت و با حضور در جلسات تدریس در مجامع دانشگاهی، به تربیت نسل جوان مبادرت ورزید. وی در این سالها با حضور در دوازده کرسی تدریس، بیست و هفت منصب مشاوره و انتشار بیش از صدها مقاله و یادداشت در مطبوعات مختلف، به همراهی با جریانات مختلف درون نظام پرداخت. استاد آستان‌پناه در تمام دوره‌های مجلس شورای اسلامی برای نمایندگی نامزد شد و بجز در سه دوره که صلاحیتش مورد تأیید قرار نگرفت، در بقیه دوره‌ها تا آخرین مراحل رأی‌گیری در گردونه رقابت حضور به هم رساند که به علت عدم تمایل به تبلیغات انتخاباتی، مورد شناسایی توده‌های مردمی قرار نگرفته و به مجلس راه نیافت.

این استاد برجسته سرانجام در دی‌ماه 1391 بر اثر سکته مغزی دار فانی را وداع گفت و جامعه فرهنگی ایران را سیاه‌پوش خود نمود. یادش روزافزون و راهش پررهرو باد. مقبره ایشان ـ که از قبل آن را پیش‌خرید کرده بودند ـ واقع در قطعه 98 بهشت زهرا به زودی زیارتگاه عاشقان فرهنگ و سیاست و اجتماع خواهد شد.
::
برخی از تألیفات استاد دکتر سوارالدین آستان‌پناه:
ـ انقلاب اسلامی، استمرار نهضتهای الهی/ نشر مکتب نورانی/ 1358
ـ دفاع مقدس در پرتو مکتب/ انتشارات فتح الفتوح/ 1361
ـ سازندگی مقدس/ مؤسسه انتشاراتی برازنده/ 1372
ـ اصلاحات، نیاز ضروری ایران/ نشر جامعه/ 1377
ـ عدالت تمنای حقیقی انسان/ نشر دادگران روشن فردا/ 1384
ـ بر آستان باستان (دیوان اشعار)/ نشر رابع/ 1391
::
1
نطق انتخاباتی استاد آستان‌پناه در جمع بیست و هشت تن رزمندگان اعزامی به جبهه‌های حق علیه باطل/ سال 1362

[توضیح ضروری: این سخنرانی یکی از مهم‌ترین سخنرانی‌های زنده‌یاد مرحوم دکتر آستان‌پناه است. اما شوربختانه به علت کیفت بد نوار، و نیز پاره شدن و دوباره چسبانده شدن نوار، بخش اعظمی از این سخنرانی از بین رفته و به دست آیندگان نرسیده است. نظر به اهمیت این سخنرانی، بخش‌های بجا مانده از نوار سخنرانی را بدون دخل و تصرف، تقدیم شما می‌کنیم.]

بسم رب الشهداء و الصدیقین
بر شما یاوران اسلام سلام. بر شما مجاهدان راه خدا سلام. بر شما پاسداران اسلام ... در هجوم مکتب‌های التقاطی از کیان اسلام و نظام اسلامی دفاع می‌کنید. ابرقدرت‌های شرق و غرب دندان تیز کرده‌اند تا ...  چشم امید مستضعفین عالم به انقلاب ما است. چشم امید مظلومان عالم به دستان توانای شما ... اگر شما کشته شدید، خیال نکنید که راه شما ادامه ندارد. خیر، اینچنین نیست و ما تا آخرین قطره خون راه شما را ادامه خواهیم داد، ای شهید. مبادا خیال کنید اگر کشته شدید خداوند چون علاقه به ظالمان و ستمگران دارد، شما را دم تیغ آنها داده است ... خانواده‌هایى که شهید داده‌اند، باید به راحتی بتوانند وضع را بپذیرند، چراکه عزیز و فرزند آنها طبق اسناد قطعى زنده‌اند و زندگى بهتر از خود آنها دارند ... نعمت الهی انقلاب غافل نشوید. اگر انقلاب از بین برود چقدر زمان لازم است تا یک انقلاب دیگری بشود ...  دشمن یک لحظه غافل نیست ... 

خدا نکند صبر این ملت سرآید. اگر چنین شود خواهند دید که ... تخم نفاق می‌افکنند، اما حفظ اتحاد   خواهران و برادران ... امامت مستضعفان ... انسان به سوی خدا پرواز کند معنی آزادی این است، نه آنکه بی‌غیرت و بی‌ناموس گردد. آزادی در شهادت است و باید همه ما آزاد باشیم.  برادران پاسدار و ارتشی نیز چون شما بسیجیان جان بر کف ... در رگ این ملت خون حسین و زینب می‌دود ...  ادارات و ارگان‌های انقلابی ... از ... هماهنگی دولتی و انقلابی ... به ... مزدوران اجانب ... خون ... شربت شهادت نوشیدند ... دید مادی ... با ... در راه شرف و اسلام و قرآن ... پاکسازی ادارات ...  اجازه نخواهیم داد که پرچم کفر در این سرزمین افراشته شود ... و برکاته.
::
2
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع مدیران ارشد اقتصادی
در تالار اجتماعات سازمان هماهنگ‌سازی توسعه/ سال 1370

به نام آفریننده شور و نشاط و زیبایی‌های زندگی
وقتی دوستان هماهنگ‌کننده «سازمان هماهنگ‌سازی توسعه»، مرا برای سخنرانی در این جمع باشکوه دعوت کردند، با خود گفتم من با شما مدیران لایق نظام چه سخنی می‌توانم گفت؟ با شما که سختی‌ها را بر خود هموار کرده‌اید تا ایرانی آباد، آزاد و فرخنده بسازید. با شما که از مزایا و اعتبارات کشورهای هم‌جوار چشم‌پوشی کرده‌اید و میهن خود را برای خدمت برگزیده‌اید. هیچ زبانی نمی‌تواند گویای زحمات شما باشد. تمام مردم این سرزمین همواره مدیون بزرگواری شما بوده و هسته و خواهند بود. من بر دستان توانای شما، چشمان بیدار شما و مغز متفکر شما بوسه می‌زنم. از این پس سرمایه‌های مادی و معنوی کشور در اختیار شما و افکار شایسته و سازنده و برازنده شماست.

ما اکنون در یکی از برهه‌های حساس نظام واقع شده‌ایم. جنگ تحمیلی به پایان رسیده و کشور در دوران میمون سازندگی قرار دارد. بسیاری از شما در این هشت سال که ملت ایران در حال دفاع از سرزمین‌شان بودند، در خارج از کشور و در سنگر علم و دانش، جان بر کف مشغول مبارزه با جهل و نادانی بودید و در این راه قهرمانانه کوشیدید. و حالا به آغوش میهن بازگشته‌اید تا ویرانه‌ها را از نو بنا کنید و فرصت‌های از دست رفته را جبران سازید. من به نمایندگی از مردم ایران دست شما را می فشارم و آغوش باز ملت را تقدیم شما می‌کنم. عزیزان ملت ایران! دوستان من! سربازان و سرداران جبهه سازندگی! اکنون ایران منتظر شما و طرح و برنامه‌های سازنده شماست. و ما نیز در طی این طریق دشوار همراه و در کنار شماییم.

حتماً در خبرها شنیده‌اید که این سرزمین جنگی هشت‌ساله را پشت سر گذاشته است. جنگ، علاوه بر تمام مشکلاتی که به دنبال دارد، روحیاتی خاص را به مردمی که درگیر جنگ هستند، تحمیل می‌کند. در این هشت سال، خصایصی از جمله «دنیاگریزی» و «زهدنمایی» از ارزش‌های مرسوم اجتماع بوده است، و البته متولیان امر نیز با توجه به شرایط اجتماعی موجود، از آن استقبال کردند. اما اکنون که روزگار صلح و صفا و سازندگی است و دیگر نیازی به این روحیه و دارندگان آن وجود ندارد، باید این تغییر را برای مردم تبیین نماییم. اکنون برای آن‌که چرخ مقدس سازندگی به چرخش درآید، باید مردم را متوجه زندگی و نعمات الهی ساخت. اکنون باید به این نکته توجه کرد که شرع مقدس اسلام برخورداری و رفاه از نعمت‌های مشروع را حق همگان دانسته است و رهبانیت و زهد را تجویز نکرده است. حتی روایات ما نیز دال بر این نکته هستند که «لا رهبانیه فی الاسلام». و همان‌گونه که حضرت لسان الغیب فرموده است:
ز زهد خشک ملولم، کجاست باده ناب
که بوی باده مدامم دماغ تر دارد
و البته می‌دانید که در این بیت، منظور از باده هنوز باده الهی و روحانی و شراب طهور است. یکی دیگر از روحیاتی که جنگ با خود به همراه می‌آورد، بی‌توجهی به زندگی و به فکر مرگ بودن است. در حالی که پیشوای شیعیان فرموده است «آنچنان زندگی کنید که گویی تا ابد زنده خواهید ماند». از این رو همان‌طور که پیش از این هم گفته بودم، اهمیت زندگی در اسلام غیرقابل انکار است و تا کی باید از مرگ بگوییم؟ وظیفه شماست که این اهمیت را به مردم فهیم ایران یادآوری کنید. فرهنگ توسعه باید همزمان با توسعه به مردم هدیه شود. دنیا باید به این نکته واقف شود که اکثریت مردم این سرزمین خواهان آرامش و ثباتند و کشور ما زمینه خوبی برای توجه به سرمایه‌های آنان است. من به عنوان معلمی کوچک از این پس باید روح نشاط و امید را در جوانان این مرز و بوم بدمم و شما نیز باید فضای مناسب را برای مردم به ارمغان بیاورید. اکنون نوبت شماست که فضای زندگی را برای همگان نشیط و بارور سازید.

من وقتی به جمع شما می‌نگرم، آینده سرشار از رفاه و بهره‌مندی را در ناصیه شما می‌بینم. شما و فرزندان شما می‌بایست در برخورداری از نعمات الهی در دنیا، الگوی مردم باشید؛ چرا که در روایت نیز آمده است «الناس علی دین ملوکهم». می‌دانم که مال دنیا برای شما بسیار بی‌ارزش است، برای من نیز چنین است. اما بیاییم و به خاطر رشد و توسعه این مردم، رنج و مشقت طاقت‌فرسای برخورداری از نعمات دنیایی را بر خود هموار کنیم، که اگر ما متولیان جامعه چنین نکنیم، مردم هرگز روی رفاه و امید و نشاط و زندگی نخواهند دید. در این میان هستند کسانی که چلمن‌وار با خواست همگانی ما کنار نیامده‌اند. آنها فرزند زمان خویشتن نیستند. آنها سعی دارند معیارهای گذشته را بر آینده روشن این مرز و بوم حاکم سازند. حتی ممکن است با سنگ‌اندازی در برابر کاروان پیشرفت و گذاشتن چوب در لای این چرخ مقدس، بخواهند در مقابل اهداف حال حاضر بایستند. باید بدانیم در آینده‌ای نه چندان دور، همان‌ها نیز یا به این قافله خواهند پیوست و یا این‌که در برابر اراده مردم به زندگی و نشاط اجتماعی، به خرّمی لِه و از عرصه محو خواهند شد. انشاءالله و با همیاری و همکاری یکدیگر به زودی خورشید درخشان تعدیل و توسعه و مدیریت و نشاط و سازندگی، از افق سرزمین باستانی ایران طلوع خواهد کرد و در آینده‌ای نه چندان دور، کشوری آکنده از رفاه و بالندگی ارمغان خواهیم داشت. از این‌که مصدع شما شدم و توضیح واضحات عرض کردم پوزش می‌طلبم و عرایضم را با قطعه شعر کوتاهی از شاعر معاصر پایان می‌دهم:
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
و سلام بر شما و رحمت و برکت و نعمت خداوند بر شما باد. بدرود.
::

3
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در دفتر کانون دموکراسی‌سازی ایرانیان/ سال 1378

به نام خداوند جان و خرد
کزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند نان و خداوند جاي
خداوند روزي‌ده رهنماي
عشق شادي ست،‌ عشق آزادي ست
عشق آغاز آدميزادي ست
بسيار خوشوقتم که در اين جمع انساني که فارغ از هر رنگ و بو و نژادي تشکيل شده است حاضرم و مي‌توانم با شما عزيزان که ايران عزيز ما چشم اميد به جان‌هاي آگاه و بيدار و دل‌هاي بيدار و آگاه شما دوخته است، کلامي چند سخن بگويم. نمي‌دانم گفتمان خود را از کجا بايد بياغازم. در اين سرزمين که سال‌ها و بلکه قرن‌هاي متمادي تحت سيطره توتاليتارسيم بنيادگرا بوده و اينک تنها چندصباحي است که رو به سوي فردايي روشن و همه‌سالارانه دارد، تا مدت‌ها زبان‌ها بسته و قلم‌ها شکسته بوده و من حالا نمي‌دانم در برابر شما جان‌هاي فرهيخته و کرامت‌مند چه سخني مي‌توانم بگويم. من دوست دارم بر دستان شما که قلم‌ها را به محکمي گرفته‌اند، بر چشمان شما که به راه فردايي روشن بيدار مانده‌اند و بر مغز متفکر شما بوسه زنم.

همان‌طور که به تازگي متوجه شده‌ايم، آزادي از مهم‌ترين مفاهيم بنيادين تمدن بشري است که در طول ساليان و قرن‌ها و حتي شايد هزاره‌ها تجربۀ زيستي انساني به دست آمده است. آزادي پس از دوران تاريک قرون وسطا و سيطره سياه استبداد ديني بر انسان‌ها،‌ با تلاش بسيار زياد متفکران و آزادانديشان شرق و غرب به آدمي هديه شده است. آزادي پارادايم اصلي بشر امروز است که مي‌کوشد حقوق مدني خود را از راه رفرم و اصلاح به دست آورد. و من به عنوان معلمي کوچک به شما اعلام مي‌دارم دوران ايدئولوژي‌ها به پايان رسيده است و بشر امروز بسيار آزادتر و فربه‌تر از اين‌چيزها مي‌انديشد. شما بهتر از من مي‌دانيد که بشر امروز ارزش اين‌گونه پارادايم‌ها را درک کرده و به اين‌گونه گفتمان‌ها مي‌انديشد.

ما با هیچ‌يک از ملت‌هاي جهان سر جنگ نداريم. از نظر ما ملت‌هاي جهان همه خودي‌اند و شهروندان آنها همگي درجه يک محسوب مي‌شوند. علي‌الخصوص شهروندان اروپايي که جملگي درجه يک هستند. شما آزادانديشان و بزرگ‌جانان بايد با تفکراتي که مي‌خواهند با مقابله با تنش‌زدايي جهان را به خودي و غيرخودي تقسيم‌بندي کنند برخورد نماييد و بدانيد که تنها در برابر دشمنان آزادي است که رواداري جايز نيست و در همه‌جای دیگر جایز است.

شما به درستي مي‌دانيد که در جهان جهاني‌سازي‌شده امروز هيچ قدرتي نمي‌تواند خود را در حصار بسته جهل مردم محصور نمايد. جريان اطلاعات از همه‌سو تمدن‌هاي بشري را در بر گرفته است و اگر تمدني توان گفتگو با تمدن‌هاي ديگر را نداشته باشد، به ناچار مورد برخورد قرار خواهد گرفت. شما عزيزان به خوبي مي‌دانيد که روشنفکران سراسر جهان با ما همنوا هستند و بايد در ساختار قدرت تجديد نظر ذاتی نمود.

نکات کليدي و مهمي که بايد در جريان آن باشيم اين است که عقل مدرن با ورود به ساحت انديشگي ساختار محدود قدرت را تضمين نموده است. قدرت ذاتاً فسادآور است و گردش قدرت تنها راهي است که مي‌تواند مردم‌سالاري مطمئن را در جامعه نهادينه نمايد. گردش قدرت تضمين‌کنندۀ دموکراسي و مردم‌سالاري است و بدون آن نخواهيم توانست آرمان آزادي را در اين جامعه نهادينه نماييم. گفتمان قدرت بايد گفتماني محدود باشد و از همين‌روست که بايد همۀ همت خود را مصروف امور مدني نماييم. اما بايد بدانيد که گردش قدرت نبايد موجب شود که مخالفان آزادي و جمهوريت از سوراخ‌هاي خود بيرون خزيده و بر مسند تکيه زنند. و اکنون نوبت شماست که در مطبوعات و مکتوبات نهادينگي آزادي را به فرازناي جان انسان ايراني هديه نماييد.

بايد بدانيد که هنوز هستند کساني که آموزه‌هاي روادارانه را به گوش جان ننيوشيده و پيام مربوطه را درک نکرده‌اند. بايد بدانيد که حاميان فضاي توتاليتر حاکم بر جامعه ما که از سنت ديرپاي سيطره ريشه مي‌گيرد امروزه با تمام قوا درصدد محو آرمان آزادي بر آمده‌اند. اينان در تلاشند تا با خدشه در جريان انتخاباتِ آزاد که از اين پس بايد مطمح نظر شما باشد، مردم را به سوي آنچه پيش از اين سوق دهند. اما اي ياران دبستانيِ من! بدانيد که چنين نخواهد شد و دست آزادي از آستين مردم‌سالاري به در خواهد آمد و نخواهد گذاشت چنين اتفاقي رخ دهد...
[سوت حضار... دکتر دوسِت داريم، دکتر دوسِت داريم، استاد دوسِت داريم...]
... ممنونم عزيزانم. من هم شما را دوست دارم. همچون پدر پيري که فرزندان و نوه‌ها و نتيجه‌ها و عروس‌ها و دامادهايش را دوست دارد. اميدوارم اين شور و نشاط شما همچنان پايدار و پابرجا باشد و از اين پس شاهد تلألؤ روح آزادي و آزادگي بر جان انسان ايراني در هرکجاي جهان و با هر رنگ و بو و نژاد و مذهبي باشد. با خواندن شعري که شاعر در همين باره سروده است شما را به ايزد دادار مي‌سپارم و آرزو مي‌کنم در هدکجا که هستيد آزاد و آزاده باشيد و در راه حفظ کرامت انساني و همه‌سالاري و ديگر مفاهيم مدني باشيد.
اي ياوه
ياوه
ياوه
خلائق
مستيد و منگ
يا به تظاهر
تزوير مي‌کنيد
ور تائبيد و پاک و مسلمان، نماز را
از چاوشان نيامده بانگي
دهانت را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوستت دارم
نازنين!
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد...
[سوت حضار...]
::
4
نطق انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع کارکنان اتوبوسرانی
حسینیه اتوبوسرانان مقیم مرکز/ سال 1386

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین
ربّ اشرح لی صدری و یسّرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و باقی قضایا

سلام و درود خداوندی بر شما
وقتی عزیزان خدوم جلسه، مرا برای سخنرانی در این جمع معنوی دعوت کردند، با خود گفتم من با شما زحمتکشان چه سخنی می‌توانم بگویم؟ شما که رنج کار را بر خود هموار کرده‌اید و دستی بر دنده و پایی بر گاز، مردم را به مقاصد مادی و معنوی خود می‌رسانید. هیچ لسانی نمی‌تواند گویای زحمات شما باشد. من دوست دارم بر دستان آفتاب‌سوخته و پرموی شما، بر ابروان پرپشت شما و بر پوست برنزه صورت شما بوسه زنم.

از این‌که در جمع صمیمی و فشرده شما کارکنان خدوم ارگان عمومی اتوبوسرانی هستم بسیار خوشوقتم. باید بگویم همین بوی عرق شما که در هوا پراکنده است و نشان از روحیه تلاش و زحمت روزافزون شما دارد، برای من از رایحه ملکوت خوش‌تر است. من امروز در جمع شما حاضر شده‌ام تا نه تنها از مسائل امروز خودمان، که از مسائل امروز بشریت با شما سخن بگویم.

عزیزان من! اتوبوس‌رانان خدوم و شایسته! عدالت گمشده بشر امروز است. امروز نه تنها کلیه شما اتوبوسرانان، که کلیه بشریت در جستجوی عدالت است. و باید به شما بگویم اتوبوسِ اقتصاد سرمایه‌داری لجام‌گسیخته که موتورش با تنظیمات ناعادلانه سرویس شده، به پایان راه رسیده و از کار افتاده است و عن‌قریب است که به عمق دره ذلت و تباهی سقوط کند. انسان تکنولوژی‌زده امروز در جستجوی معنویت و عدالت و صلح و صفاست. اما چرا بعضی خیال می‌کنند با با برقراری عدالت بشری از صلح و صفا فاصله می‌گیرد؟ اتفاقاً صلح و صفا تنها با برقراری عدالت است که برپا می‌شود. اکنون که عزم راسخ مسئولین نظام در راستای نهادینه سازی آرمان عدالت نهادینه شده است، همه ما باید با عنایت به دولت جدید این اصل اساسی را در کشور به منصه ظهور برسانیم. و عدالت ممکن نیست، مگر جلوگیری از اسراف و تبذیر و توجه به یاد خدا و آخرت. عدالت ممکن نیست مگر با آشتی ملی که در آن اصولگرا و اصلاح‌طلب از یک آبشخور آب بخورند و صلح و صفا در همه‌جا بیداد کند. ممکن نیست مگر اینکه همه نیروهای نظام که همه هم به آرمان‌های نظام وفادارند و در راه این انقلاب زحمت‌ها کشیده‌اند و زندان‌ها رفته‌اند، با هم و در کنار هم در مناصب حضور داشته باشند.

البته بعضی‌ها آنقدر به زندگی و دنیا و میزهای خود چسبیده‌اند که با آچار فرمان هم جدا نمی‌شوند (خنده حضار). در حالی‌که پیشوای اول شیعیان، حیدر کرار، علی بی ابی‌طالب فرموده‌اند «چنان برای آخرت کار کنید که گویی فردا از دنیا خواهید رفت». این‌ها همان بانیان روند گذشته هستند که ما را از ارزش‌ها تهی کردند و دنیادوستی را برای ما به ارمغان آوردند و متأسفانه بعضی از آنها هنوز هم بر مصادر امور تکیه دارند که البته به زودی افشا خواهند شد...
[حضار: بانیان گذشته/ افشا باید گردند/ بانی گذشته حیا کن/ مملکتو رها کن...]
... البته من به شما بگویم. این‌طور افراد کمتر از یک درصد یا یک دهم درصد از مدیران و مسئولان نظام را تشکیل می‌دهند. اکثریت مسئولان با قصد خدمت و برای برقراری عدالت در صحنه حضور دارند. من حتی مدیرانی را می شناسم که در کشورهای دیگر دوبرابر اینجا به او حقوق می‌دهند،‌ اما اینجا را انتخاب کرده، یا مسئولینی که دکترای جعلی درست کرده‌اند فقط و فقط برای این‌که امکان خدمت به شما مردم شریف را داشته باشند.

من به عنوان معلمی کوچک عرض می‌کنم ما باید در برابر وضع موجود قیام کنیم، البته این را بگویم که منظور از وضع موجود خدای نکرده وضع موجود داخلی نیست، بلکه وضع موجود جهانی است. ما باید تلاش کنیم همگی به ارزش‌های فطری رجعت نمایند. همان‌طور که پیامبران الهی از آدم و نوح و ابراهیم تا پیامبر خاتم مبعوث شده‌ بودند، چه بسا ما نیز مبعوث شده باشیم که جنگ و تبعیض و فقر و جهل نابود گردد و خوشبختی بر تمام انسانها و جوامع سیطره بیابد.

اتوبوس‌رانان عزیز! باید افق دید شما گشوده باشد. نباید تنها به آینده شغلی خود و خانواده و گرانی و وضعیت مسکن خود توجه کنید. بحران اقتصادی سرتاسر جهان را گرفته است، اما این مهم نیست. صبر داشته باشید. جهان در حال تغییر و تحول است. سرنوشت الهی برای بشر در حال رونمایی است. راه کمال معنوی انسان در حال گشوده شدن است و سیر او به سوی خدایی شدن و تجلی اسماء الهی محقق می‌شود. حتی خبر داده‌اند که ظهور آفتاب حقیقت نزدیک است و چشم زمینیان عن‌قریب به نور آسمانی روشن خواهد شد.

اکنون نوبت شماست. اکنون شما مردم، به عنوان ولی نعمتان ما مسئولین وظیفه دارید بیش از پیش ما را تحمل کنید تا در آینده چشم‌انداز بهتری داشته باشید.
به قول شاعر انقلابی معاصر:
هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!
سكوت شما پشت ما را شكست
چرا راه را نبستيد بر دشنه‌ها؟
چرا نداديد آبي به لب تشنه‌ها؟
چرا نرفتيد گامي به فرمان عشق
چرا نبرديد راهي به ميدان عشق
اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد
چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟
خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد
زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد
كنون صبر بايد کرد بر اين داغ‌ها
كه پر گل شود كوچه‌ها و باغ‌ها
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته اجمعین.
::
5
نطق نیمه‌انتخاباتی استاد دکتر آستان‌پناه در جمع فرهیختگان داخلی، نخبگان خارجی، کشتی‌گیران به‌اضافه 120 کیلو، گرافیست‌های نابینا و خانم‌های خانه‌دار و بچه‌دار، زنبیلو بردار و بیار/ سال 1391


[این سخنرانی آخرین سخنرانی مرحوم آستان‌پناه است که نه روز پیش از وفات ایشان انجام شده است.]

به نام خداوند بخشنده مهربان، و به نستعین
مردم خوب، متدین، خانم، هنردوست،‌ تنومند و شهیدپرور ایران
بسیار خوشحالم که در این روز فرخنده و در این مکان متبرک، توجه شما را به خود جلب می‌کنم. برای من که شاگرد کوچکی هستم بسيار باعث افتخار است حضور در محفلي كه بر بنيان هنر و معنویت و بر مدار دانش و ارزش و ورزش هويت پيدا كرده و هدف بزرگ انسان‌سازی و انسانی‌پردازی را از پشت سر دنبال می‌کند. من به نمایندگی از همه فرهیختگان مردمی، دست همه شما را فشار می‌دهم.

بعضی خیال می‌کنند مردم برای هرکسی کف می‌زنند. اما این‌طور نیست و همان‌طور که می‌دانید، انسان اشرف مخلوقات است و در برترینگی او نسبت به جلوه‌های حیات پیرامونی، کسی شک ندارد. حالا این انسان وقتی در سرزمین ایران باشد، کائنات به او نگاه دیگری دارد. نگاهی از سر مهر، که جهان سراسر مهر است و این سرزمین، سرزمین مهربانان. انسان ایرانی، و بلکه انسان شرقی و آسیایی و حتی انسان غربی، موجودی است که دامنه موجودیت او از زیرِ زمین و پست‌تر از خاک دنباله دارد تا نزدیک عرش الهی. هرچه پایین‌تر برود جا دارد و بالاتر که مقام خداست، بیشتر از آن جا ندارد؛ که اگر داشت، انسان ایرانی به آنجا هم می‌رسید. این در متون دینی و عرفانی ما هست که اگر علم در ثریا باشد، بر و بچه‌های ایرون به آن خواهند رسید.

در این میان هستند کسانی که چشم دیدن موفقیت‌های مردم ما را ندارند. من به این‌ها می‌گویم: «ای کسانی که چشم دیدن ما را ندارید! این‌قدر نداشته باشید تا چشم‌تان بترکد.» خیال می‌کنند ما نشسته‌ایم که این‌ها چشم دیدن ما را داشته باشند. زکی. اگر هنوز دستشویی نکرده‌اید، شب دراز است. یا به قول ادبیات فارسی «باش تا صبح دولتت بدمد». این‌طوری‌هاست داداش، که می‌بینیم در طول تاریخ همواره کسانی هستند که تاریخ‌ساز و بنیان‌پرداز و زمان‌گداز هستند. اینها تاریخ را می‌سازند و تاریخ در تعاملی که با بشریت دارد این‌ها را می‌سازد و در واقع تقدیر از همین‌جاست که نشأت می‌گیرد. بعضی‌ها خیال می‌کنند تقدیر یعنی این‌که اراده الهی ابتدائاً بر هرچه تعلق بگیرد، گرفته است. البته این حرف هم درست است، ها. اما درست‌تر این است که تقدیر الهی شالوده متراکم اختیار آدمی است و اگر اختیار آدمی باشد، خداوند کجا و در چه محملی باید تقدیر خود را عملی کند؟ یعنی انسان یک وجه قضیه‌ای است که خداوند وجه دیگر آن است.

اینجا را خوب دقت کنید: بعضی‌ها گفته‌اند جهان تشکیل شده از یک مثلث که سه رأس آن عبارتند از خدا، انسان و بشریت. بعضی‌‌ها هم گفته‌اند نه خیر. جهان یک مربع است که عبارت از خدا و انسان و حیوان و نباتات است. اما من می‌خواهم بگویم هیچ‌کدام از اینها نیست. از خودم هم نمی‌گویم، بلکه حاصل تفکر متفکران است. من‌می‌گویم جهان دایره است و به تعداد انسان‌ها در آن شعاع وجود دارد به مرکز دایره و مرکز دایره خداست. برای همین است که زمین گرد است. حرکت زمین هم نشانه عشق به خورشید است. خورشید نور است و زمین از خاک. خاک عاشق نور است و زمین عاشق خورشید و انسان عاشق خداست، دورش بگردم. خدا خودش را در آینه خاکی بشر تماشا می‌کند. به قول شاعر «آنچه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام آن بیند». همین دیروز بود که یک نوجوانی آمد پیش من و گفت «فلانی!» به او گفتم «جان فلانی؟» او گفت دلم می‌خواهد فردا که سخنرانی داری بزنی توی پوز اون‌ها که می‌گویند جهان مثلث است و اون‌ها که می‌گویند جهان مربع است.» من هم گفتم «بی‌خیال، حاجی جون، این‌ها خدازده‌اند، تازه‌شم، بچه که زدن نداره.» البته این را به شما بگویم: لیست اسامی این‌ها از چهار پنج سال پیش توی جیب من هست. می‌خواهید بگم؟ منتها، چه فایده دارد من اسم‌شان را ببرم؟ اگر فکر می‌کردم فایده دارد می‌گفتم. اما از من به شما نصیحت.»

این است که می‌گویم انسان بالاتر از بشریت است. انسان وظیفه‌اش در دنیا این است که به سمت تعالی حرکت کند. مهم حرکت است، رسیدن به مقصد فرع قضیه است. حال اگر در حین حرکت به جایی هم مالید، اشکالی ندارد. افسر کائنات می‌آید و یک جریمه کوچک می‌نویسد و می‌رود. اما این هم دلیل نمی‌شود که بغل را نپاید و بی‌محابا حرکت کند و افراطی‌گری نشان دهد. قدیمی‌ها می‌گفتند «بغلو بپا، نماله» اما من می‌گویم باید موانع طریق سلوک را از سر راه برداشت.

از آنجا که دوران دوران سوءتفاهم برانگیزی است، لذا لازم می‌دانم تا معانی برخی واژه‌های خود را توضیح دهم. هرجا که گفتم «ایرون»، منظورم ایران عزیز اسلامی بود و منظورم از «ایران» اسلام بود و اگر گفتم خاک عاشق نور است، منظور از «نور» احکام نورانی اسلام است. اگر گفتم «شب دراز است» منظور باش با صبح دولتت بدمد بود و صریحاً بگویم که چیزی به نام جریان انحراف را قبول ندارم و این برچسب‌ها ساخته و پرداخته قدرت‌طلبانی است که موفقیت‌های پیش‌رو را تاب نمی‌آورند. با تشکر از همه شما.
::
حسن ختام
آخرین سروده استاد آستان‌پناه متخلص به «دون» یافته‌شده در زیر تشک معظم‌له
(سه روز قبل از وفات ايشان)

من به درگاه تو از بهر نیاز آمده‌ام
زین سبب با دل پر سوز و گداز آمده‌ام
گفتم از بازترین پنجره با مردم شهر
امشب از عشق تو چون پنجره باز آمده‌ام
عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد
عاشقم، شیفته‌ام، غرق نماز آمده‌ام
خرقه و میکده و دلبر و سجاده تویی
بین که من از همه گم‌گشته و یار آمده‌ام
چه کسی گفت صدا در دل ما می‌ماند
من همانم که صدا کرده و ساز آمده‌ام
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
که اگر آه کشم زين‌همه راه آمده‌ام
غصۀ دوری دلبر همه‌جا پیرم کرد
که به سختی من از این راه دراز آمده‌ام
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت باز آ که من از میکده باز آمده‌ام
سرِ منزلگه معشوق سرافکنده و «دون»
دست‌افشان شده با زلف دراز آمده‌ام
گر همه آه کشم از دوری دلبر باشد
که به درگاه وی از بهر نياز آمده‌ام
::









عقل سالم در بدن سالم است


«رسوایی» بهترین فیلم سازنده‌اش، بلکه بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران از جمله جهان است. فیلمی جذاب، عمیق و تأثیرگذار، یا به عبارت دیگر سرشار از جذابیت، عمق و تأثیرگذاری که بر پایه معنویت و عدالت استوار است و توانسته است با برخورداری از فرم بی‌نقص و محتوای متعالی، بخش اعظم ارزش‌های انسانی و اسلامی را در قالب داستانی تصویری به منصه ظهور برساند.

«رسوایی» داستان دختری زیبا، جذاب، اما متأسفانه دارای ظاهری نامناسب است که بر اثر شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی خانواده‌اش، مجبور می‌شود کارهایی بکند که کارهای خوبی نیستند. این کارها البته آن‌قدرها هم بد نیستند، که راه بازگشت او را به آغوش معنویت مسدود کنند. اما دست تقدیر، سرنوشت او را به سرنوشت روحانی عابد و وارسته‌ای گره می‌زند که به دنیا و مافیها بی‌اعتناست و به کنج درس و توکل بر خدا پناه برده است. این روحانی حاضر می‌شود به قیمت از دست رفتن آبرو و اعتبارش، برای حل مشکلات دختر به او کمک کند. اگرچه بدخواهان تلاش می‌کند آبروی عابدِ زاهد را ببرند، اما حق پشت پرده نمی‌ماند و در نهایت این خورشید حقیقت است که از پس ابرهای تیره تردید، چهره می‌نماید و جهان و جهانیان را روشن می‌کند.

«رسوایی» فیلمی قصه‌گوست و راویِ داستانی با شخصیت‌هایی واقعی و ملموس. اما در عین حال فیلمی به‌شدت نمادین نیز هست. نمادهای فیلم به‌قدری زیبا، رسا و دقیق انتخاب شده‌اند که از بطن اول قصه فیلم، پلی به بطون بعدی در عمق عالم معنا می‌زنند و جهانی از مفاهیم بلند و عرفانی را ترسیم و به فیلم تزریق می‌کنند؛ تا محصول نهایی، فیلمی ذوبطون و ذومراتب باشد. شروع فیلم، یکی از الهی‌ترین شروع‌ها در سینمای ایران است: صدای اذان. فیلم، با صدای اذان آغاز می‌شود که از گلدسته امامزاده در آسمان می‌پیچد و روح معنویت را در جهان فیلم طنین‌انداز می‌کند. افی (شخصیت اول فیلم) پس از به پایان رسیدن تیتراژ، پنجره اتاقش را می‌بندد تا صدای اذان را نشنود. او در ابتدای فیلم معتقد است خداوند صدای آنها را نمی‌شنود و برای بهبود اوضاع آنها کاری صورت نمی‌دهد؛ پس توجه به او و گوش دادن به فرامینش فایده‌ای ندارد. اما همین شخص ـ که در عین برخوردای از صفای باطن و ظاهر، بر اثر مشکلات، از خدا، دین و معنویت گریزان شده ـ در ادامه و بر اثر اتفاقاتی که در جریان داستان برایش رخ می‌دهد، متحول شده و به دامان معنویت باز می‌گردد. لذاست که در نمای آخر فیلم می‌بینیم در بلوز شلواری سراپا سفید ـ که نماد روشنی و امیدواری است ـ پنجره اتاقش را به روی بانگ اذان می‌گشاید تا این نوای الهی در روحش بپیچد. این شبیه‌سازیِ نمادین که در ابتدا و انتهای فیلم رخ می‌دهد، از زیباترین و عمیق‌ترین جنبه‌های نمادگرایانه فیلم است و به‌خوبی وصف حال شخصیت افی را در ابتدا و انتهای فیلم بیان می‌کند. باید گفت «رسوایی» سراسر شرح نمادین ماجراهایی است که منجر به تحول انفسی او و بازگشتش به دامان معنویت می‌شود.

شخصیت‌های دیگر «رسوایی» نیز در نوع خود، نمادهایی از بشریتند. حاج‌یوسف، زاهدی وارسته و پرهیزگار است که در لباس مقدس روحانیت به ارشاد خلق و حیات طیبه اشتغال دارد. او در خانه‌اش از تصویر امام خمینی و مرحوم قاضی استفاده می‌کند. آمیرزا، نماد باطن مذهب و عرفان نظری و عملی است که در بازار به شغل عرفانیِ لحاف‌دوزی اشتغال دارد و در مغازه‌اش از عکس مرحوم دولابی استفاده می‌کند. حاج‌شریف (در نقش محمدرضا شریفی‌نیا) به‌مثابه زاهدان ظاهرپرست و ریایی است که از مذهب به‌عنوان ابزاری برای رسیدن به مطامع دنیایی خود استفاده می‌کنند و آن را وسیله فریب مردم کرده‌اند. او از هیچ‌عکسی استفاده نمی‌کند. (همین‌جا باید گفت که تصاویر مفاخر معنوی معاصر، نقشی کلیدی در معرفی شخصیت‌های فیلم ایفا می‌کند، و اگر نبودند این تصاویر، زوایای بسیاری از پنهانِ این شخصیت‌ها نامکشوف می‌ماند.) حتی جعفر (با بازی خیره‌کننده، اعجاب‌انگیز و فراتر از تصورِ کامران تفتی) نماد انسان‌های فروخفته اجتماع است که بر اثر نیازهای مادی آلت دست زاهدان ریایی قرار می‌گیرند و ناخواسته به ابزاری برای پیشبرد اهداف دنیاخواهانه آنها تبدیل می‌شوند. موضع‌گیری عدالت‌خواهانه و اجتماعی «رسوایی» در شخصیت جعفر به‌درشتی تجلی و نمود یافته است.

«رسوایی» در بهره‌گیری از گنجینه ادب و حکمت فارسی به شایسته‌ترین شکل عمل می‌کند. اشعار و حکایات ادبی، در انتقال مفاهیم معنوی فیلم نقشی بسزا دارند. در سکانس جلوه‌فروشی قرمز اما توأم با صفای باطنِ افی در کوچه و بازار، شعر عمیق و مفهوم‌دارِ «واسه نونه، واسه نونه» به‌زیبایی، اضطرار و اکراه او را از جلوه‌فروشی در کوچه و بازار، برای مخاطب تبیین می‌کند. یا شعر ژرف و ذوبطون «در کوی نیکنامان، ما را گذر ندادند، گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را» ـ که با اختلاف دو کلمه به حافظ تعلق دارد ـ بیانگر عمق حس و حال معنوی حاج‌یوسف در مواجهه با زاهدان ریایی است، و از همه برجسته‌تر، شعر «زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر، تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند» است که در انتهای فیلم، و در سکانسی که حاج‌یوسف سربلند از امتحان الهی بیرون آمده است و در کوچه و بازار راه می‌رود، به صورت آواز اجرا می‌شود، و حکایت از سربلندی حاج‌یوسف دارد. همچنین است اشاره به ماجرای برصیصای عابد و نیز تمثیل شکوهمند تیر و کمان و تشبیه دستبوسان به کسانی که کمان می‌کشند، که جهانی از معنا را با خود حمل می‌کنند. این اشعار معنادار و حکایات پرمغز، ژرفای معنایی و مفهومی فیلم را صدچندان و «رسوایی» را به فیلمی بهره‌مند از گنج ادب فارسی مبدل می‌کنند. در این میان به اجرای شعر «زیدی به زنی فاحشه گفتا که فلان...» که به صورت آواز اجرا می‌شود نیز باید اشاره کرد که تعلیقی حیرت‌انگیز به فیلم بخشیده است.

از تصویری که «رسوایی» از روحانیت به نمایش می‌گذارد، نمی‌توان گذشت. این تصویر، بهترین تصویر روحانیت در سینمای ایران و جهان است. روحانی فیلم «رسوایی»، قدیس حکمت‌آموزی است که به‌جای آنکه بیم شخصیت و اعتبار خود را داشته باشد، بیم پاسداری از حقیقت دارد. بی‌آنکه عافیت‌اندیشی کند و به مقتضای حدیث مشهور نبوی، از موضع تهمت بپرهیزد، به‌خاطر خدا به استقبال خطر می‌رود و افی را در خانه‌اش پذیرا می‌شود تا در فرصت مناسب روح معنویت را در او جاری سازد. از هر سه جمله‌ای که «حاج‌یوسف» بر زبان جاری می‌سازد، چهار جمله، کلمات قصار و مروارید‌های حکمت است. جملاتی مثل «من نیامده‌ام تا مچ شما را بگیرم، من آمده‌ام تا دست شما را بگیرم» و «مروارید وقتی بیرون از صدف باشد، دست‌ها به سویش دراز می‌شود» حکمت‌هایی هستند که برای تأثیرگذاری کامل‌تر لباس تمثیل بر تن کرده‌اند و از این رهگذر تا عمق جان مخاطب نفوذ می‌کند. حاج‌یوسفِ «رسوایی» را می‌توان بهترین و منزه‌ترین روحانی تاریخ سینمای ایران قلمداد کرد که روحانی‌های فیلم‌هایی چون «زیر نور ماه» و «طلا و مس» در خوبی و تنزه، جملگی از شاگردان مکتب حاج‌یوسف بوده، هستند و خواهند بود.

فیلمساز، به‌مانند ساخته‌های قبلی‌اش، در «رسوایی» نیز از کلیه جذابیت‌های صوتی و تصویی، برای جذب حداکثری مخاطب و زمینه‌سازی بهتر برای اثرگذاری پیام معنوی فیلم بهره می‌گیرد. از شوخی‌های کلامی مانند «در آوردنِ مشروع» و «قابل‌شارژ بودنِ صیغه عقد موقت» گرفته تا جذابیت‌های بصری مانند هارمونی رنگ لب‌های بازیگر زن با رنگ کفش‌هایش و سایر جذابیت‌ها و برجستگی‌های بصریِ از این دست. از این جهت، تماشای رسوایی می‌تواند برای هنرآموزان و علاقمندان به کارگردانی، یک کلاس درس فیلمسازی باشد، و به آنها نشان دهد چگونه می‌توان از جذابیت‌های بصری و صوتی برای این‌که در خدمت ابلاغ پیامی معنوی قرار گیرند، استفاده حداکثری کرد و به قصد خیر به بهترین نحو از آنها بهره گرفت.

در یک کلام، باید گفت «رسوایی» یک فیلم کامل، جامع و مانع است که عمیق‌ترین و متعالی‌ترین مفاهیم الهی را به ساده‌ترین شکل و به زبان هنر برای مخاطب عام بازگو می‌کند، به‌طوری که پس از پایان فیلم، مخاطب احساس می‌کند تجربه‌ای شگفت‌انگیز و رؤیایی را در سیر عالم معنا پشت سر گذاشته است و می‌تواند به این راه طی‌شده نظر بیفکند و محظوظ شود. مخاطب اگر در مسیر فیلم قرار بگیرد، به طور غیرمستقیم و هنری درمی‌یابد که باید در ابتلائات دهر به خداوند توکل داشته باشد، و یاد می‌گیرد که نباید بر اساس ظواهر انسان‌ها قضاوت کند؛ چرا که بسیاری از انسان‌ها را در کوی نیکنامی گذر نداده‌اند و از کوی رندی به مقصد رسانده‌اند. البته آموزه‌های حکمی و اخلاقی فیلم به همین‌ها خلاصه نمی‌شود و در شرح آموزه‌های فیلم کتاب‌ها و جزوه‌ها باید تألیف شود.

کارگردان، همان‌طور که در آثار پیشینش نیز نشان داده بود، در «رسوایی» هم نشان می‌دهد که اسب سرکش سینما را رام کرده و سوارش شده و به‌شکلی غریزی پس از خرق حجاب تکنیک، توانسته است از سینما ظرفی مناسب برای مظروف حقیقت مطلق بسازد؛ به‌طوری‌که طرف و مظروف در تناسب کامل با یکدیگر باشند و نه جایی از ظرف خالی بماند و نه مظروف از لبه‌های ظرف سرریز کند.

اما بعضی از منتقدین معتقدند «رسوایی» در کارنامه سازنده‌اش یک گام بزرگ به جلو محسوب می‌شود. اما اگر این منتقدین به این مهم توجه داشته باشند که تمام ساخته‌های قبلی سازنده «رسوایی»، گام‌های بزرگی به جلو بوده است، و گام بزرگ رسوایی نیز، در راستای گام‌های قبلی و به همان بزرگی برداشته شده است، دیگر حرف نمی‌زنند.
به امید توفیق روزافزون در پرتو رسوایی‌های بعدی...

پ.ن:
عقل سالم، در بدن سالم است و نگارنده، این متن را در کمال سلامت روان و صحت عقل نوشته است. از آنجا که سازنده «رسوایی» بر این باور است که کسانی که فیلمش را بد می‌بینند یا از فیلمش بد می‌گویند؛ دشمنان قسم‌خورده او هستند که می‌خواهند او را در میدان مین زمین بزنند و از رویش رد شوند، یا اطلاح‌طلب‌هایی هستند که می‌خواهند انتقام انتقادهای دوران گذشته را از او بگیرند، یا جوجه‌روشنفکرانی هستند که چشم ندارند موفقیت هنری یک بچه‌حزب‌اللهی را ببینند... عقل سالم حکم کرد نگارنده درباره فیلم همین‌چیزهایی را بنویسد که نوشته است.
::

قلب اینترنتی



پزشکان ایتالیایی یک قلب مصنوعی را که می‌تواند از راه اینترنت کنترل شود، به یک بیمار 65 ساله پیوند زدند. این قلب مصنوعی قادر است اطلاعات را مستقیما و از راه اینترنت به پزشکان انتقال دهد.
با توجه به سرعت پیشرفت علم در ایران، هیچ استبعادی ندارد، تا چند ماه دیگر متخصصین ایرانی نیز به تکنولوژی قلب اینترنتی دست پیدا کنند. ماجراهای زیر، مدتی بعد از پیوند چهارمین قلب اینترنتی در ایران اتفاق خواهد افتاد:

ماجرای اول:
آقا بیژن دارد توی خیابان راه می‌رود که ناگهان قلبش می‌گیرد و روی زمین می‌افتد. عابران دور آقا بیژن حلقه می‌زنند. یکی از میان جمع فریاد می‌زند:
ـ برید کنار، برید کنار. من دکترم...
شخص دکتر خود را به آقا بیژن می‌رساند و او را معاینه می‌کند.
ـ آقا چه‌ش شده؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ داره می‌میره؟
ـ نه، لازم نیست. این قلبش اینترنتیه. احتمالا یکی داره یه جایی این دور و برها فیلم دانلود می‌کنه. یک کم بگذره، سرعت برگرده، خودش خوب می‌شه پا می‌شه می‌ره خونه‌ش.

ماجرای دوم:
آقا بیژن و خانواده سر سفره شام نشسته‌اند. دختر آقا بیژن مشغول فرستادن یک نامه الکترونیکی است. روی گزینه اتچ کلید می‌کند تا یک فایل تصویری را به همراه نامه ارسال کند. ناگهان آقا بیژن قلبش را می‌گیرد و می‌افتد.
همه با هم فریاد می‌زنند:
ـ کنسلش کن... آی دختر! کنسلش کن...
دختر آقا بیژن فی‌الفور گزینه کنسل را می‌زند. آقا بیژن آرام آرام به هوش می‌آید.

ماجرای سوم:
آقا بیژن به اتاق دخترش که در حال کار با کامپیوتر است می‌رود.
ـ سلام بابا،‌ قلبتون چطوره؟ بهترید؟
ـ سلام دخترم. شکر خدا، بد نیست. هوا که ابری می‌شه، یک‌کم تپشش کند می‌شه. طبیعیه خب.
ـ خدا رو شکر که خوبین.
ـ دخترم، عباس آقا که اون هم از این قلب‌های اینترنتی وصل کرده می‌گفت یه نرم‌افزار خوب اومده که پر از تم و اسکرین‌سیور و رینگ‌تون و تپش قلب با ریتم‌های مختلفه. می‌تونی برام دانلود کنی، روی قلبم نصب کنم؟ خیلی ریتمش یکنواخت شده، حوصله‌م سر می‌ره.

ماجرای چهارم:
آقا بیژن در صف نان بربری ایستاده است. ناگهان احساس می‌کند قلبش دیگر تاپ‌تاپ نمی‌کند. سینه‌اش را می‌گیرد و روی زمین می‌افتد. همسایه‌ها که می‌دانند قلب آقا بیژن اینترنتی است، فی‌الفور با پسرش تماس می‌گیرند. پسر آقا بیژن نیز فی‌الفور وارد سایت قلب آقا بیژن می‌شود و با تعجب می‌بیند که سایت فیلتر شده است. فی‌الفور با ستاد ملی فیلترینگ در معاونت اطلاع‌رسانی تماس می‌گیرد.
ـ آقا سلام. کمکم کنید. بابام داره می‌میره.
ـ شما باید با شماره فوریت‌های پزشکی تماس بگیرید.
ـ نه نه، قلب بابای من اینترنتیه. الان سایتش فیلتر شده. برای همین داره می‌میره.
ـ هان. خب لابد مطلب خلاف قوانین توی سایت درج کرده بودید.
ـ نه به جان مادرم. فقط تاپ تاپ قلب بابام توش درج شده بوده. تازه فقط دکتر خودش می‌تونسته مطالب سایت رو بخونه.
ـ آهان. خب شاید ساماندهی نشده بودید.
ـ ساماندهی چیه؟
ـ برید توی سایت ساماندهی، سایت‌تونو ساماندهی کنید، بعد فردا تماس بگیرید ببینم چطور می‌شه
ـ آخه الان قلب بابام از کار وایساده، تا اون موقع بابام می‌میره... الو... الو...

ادامه ماجرا:
آقا بیژن در صف نان بربری دار فانی را وداع نکرد. چون یکی در صف ایستادگان، از طریق یو‌اس‌بی قلب آقا بیژن، یک وی‌پی‌ان مخصوص روی قلبش ستاپ کرد و او را از مرگ حتمی نجات داد. البته آقا بیژن به توصیه پزشکش، از طریق یکی از دوستانش در خارج از کشور، یک پروکسی تضمینی خرید و روی قلبش نصب کرد؛ وگرنه باید ماجراهای بیشتری را تحمل می‌کرد. هم‌اکنون آقا بیژن بجز نگرانی از بابت شایعه اینترنت ملی، هیچ غم و غصه‌ای ندارد و خوشحال و شادمان با کمک قلب اینترنتی‌اش به زندگانی خود ادامه می‌دهد.

افشای جزئیات انهدام بن‌لادن توسط یک کارکن CIA



یکی از کاشناسان CIA در اقدامی شگفت‌انگیز جزئیات عملیات دستگیری و کشتن عکس بن‌لادن را افشا کرد. این کارشناس که خواهش اکید داشت نامش فاش نشود ضمن تشریح کلیه مراحل انجام این عملیات، گفت: «در این عملیات پیچیده که یکی از مخوف‌ترین، سری‌ترین و بی‌اندازه‌ترین عملیات انجام‌شده بوده است، چندین و چند کارشناس خبره و خبره‌تر دخالت داشته‌اند.» وی در حالی که می‌کوشید صدایش وارد دستگاه‌های شنود نشود، مراحل این عملیات را به شرح زیر اعلام کرد:
«ابتدا در یک صبح بهاری، یک کارشناس مجرب، با کلیک روی آیکون برنامه photoshop در روی دستکتاپ کامپیوتر مرکزی اداره مبارزه با تروریسم سازمان اطلاعات آمریکا، این برنامه را اجرا کرده است. سپس از روی منوی برنامه که در نوار بالا وجود دارد، روی عبارت file کلیک و شاخه open آن را باز کرده است. این مراحل در نهایت سکوت و استتار و با رعایت کلیه مراتب و ملاحظات امنیتی انجام گرفته است. سپس کارشناس مجرب‌تر، از روی درایو D سیستم کامپیوتر مرکزی اداره مبارزه با تروریسم، عکس benladen08.jpg را انتخاب و باز کرده و سپس با احتیاط کامل پس از ورود به کنترل پنل سیستم مرکزی، روی گزینه folder option کلیک کرده و در شاخه view گزینه show hidden files, folders and drives را فعال کرده و بلافاصله به برنامه photoshop بازگشته و در را هم پشت سرش بسته است. سپس عکس jasad.jpg را از فولدر photo در درایو E انتخاب و آن را نیز درست در کنار عکس قبلی باز کرده است. از اینجا به بعد تیم ضربت ارتش سایبری ایالات متحده وارد عملیات شده و با بهره‌گیری از یک کارشناس خیلی مجرب‌تر و با استفاده از امکانات شاخه layer ذیل عکس benladen08.jpg را با ظرافتی باورنکردنی به فوق عکس jasad.jpg الصاق کرده است. سپس بدون فوت وقت، با استفاده از امکانات adjustments موجود در شاخه image ماله‌کشی روی عکس تازه را به انجام رسانده و با کلیک بر روی عبارت save as جسد بن‌لادن را تهیه کرده و عملیات را به سرانجام رسانده‌اند.
این کارشناس CIA می‌گوید این دومین یا پنجمین بار در تاریخ است که دستگاه اطلاعاتی ایالات متحده،‌ هنوز خشک‌نشده، جزئیات عملیات را افشا می‌کند.

و دیگر هیچ ـ سیری در پیام‌های باراک اوباما به مردم ایران




مردم شریف و خداجوی ایران سال نو را با پیام نوروزی باراک حسین اوباما (مشهور به حاج‌حسین کنیایی) آغاز کردند. اوباما در پیام نوروزی خود همه‌کار کرد. به مردم ایران حال داد، به حکومت ایران فحش داد. از کودکان و روزنامه‌نگاران ایرانی حمایت کرد و حتی شعر خواند! آگاهان پیش‌بینی می‌کنند این می‌تواند تازه اول داستان باشد. این آگاهان بر این باورند که طی روزهای آتی سال جدید، پیام‌های دیگری نیز از اوباما خطاب به مردم ایران منتشر خواهد شد. توجه شما را به بخش‌هایی از برخی از این پیام‌ها جلب می‌کنیم:

پیام باراک اوباما به مردم سبز ایران، به مناسبت روز طبیعت
...
من امروز می‌خواهم بهترین آرزوهای خود را به کسانی که سیزده خود را به در می‌کنند تبریک بگویم. ثرتین تو دور (سیزده به در) برای مردم ایران به منظور سفر به طبیعت و خوردن کاهو به همراه سکنجبین که یک خوردنی به یاد ماندنی ایرانی است، شامل موهبت‌های بی‌همتایی است که شما از آن برخوردار هستید. اگرچه حق انتخاب برای شما برای آنکه چگونه حکومتی بر طبیعت شما دایر باشد نادیده گرفته شده، اما قوانین طبیعت سرانجام خود را به پیش می‌رود و هیچ قدرتی نخواهد توانست بر سرنوشت دموکراتیک جهان غلبه کند. شما حق دارید سبزه‌ها را به هم گره بزنید و دوباره در میدان آزادی که چمن خوب دارد جمع شوید و فریاد بزنید تا استبداد گوش‌هایش را بگیرد. سیزده به در روز امید و بازآفرینی و سبز شدن است. سربازان ما در افغانستان هوادار شما هستند.
...

پیام باراک اوباما مردم و معلمان ایرانی، به مناسبت روز معلم
...
معلم شمعی است که می‌سوزد و به اطراف نور می‌دهد و همه‌ اتاق را از نور دانایی روشن می‌کند. معلم فرد فداکاری است که در کلاس درس گچ می‌خورد تا فرزندان شما ایرانیان آزادی‌خواه از نور دانش روشن شوید. من می‌دانم که در این روزها برخی از ارزش‌ها را از شما گرفته‌اند. آزادی تجمع، آزادی بیان عقاید، آزادی پوشش، آزادی آموزش در فضای آزاد و آزادی رفتن به جاهایی که دوست دارید. اینها ارزش‌های جهانی است و همه باید از آن برخوردار باشند. اکنون خاور میانه بیدار شده است و از حاکمان می‌خواهد تا حقوق را به آنها برگرداند. مردم مصر معلم مردم ایران خواهند بود و شما معلمان ایران مردم و جوانان را تعلیم می‌دهید تا حقوق خود را بدانند و در خیابان‌ها باشند. ما معلم‌هایی هستیم برای مردم دنیا و تلاش زیادی کردیم تا با حاکمان کشورهای منطقه صحبت کنیم و از آنها بخواهیم تا حقوق انسان‌ها را از آنها نگیرد. اما آنها نپذیرفتند. حال آنکه درس معلم اگر بازخوانی محبت و عشق باشد، حتی در روزهای یکشنبه نیز دانش‌آموزان بازیگوش به مدرسه می‌روند.
...

پیام باراک اوباما به مؤمنان ایرانی به مناسبت آغاز ایام البیض
...
مایلم در این روز باشکوه که روز گریه به درگاه خدای بزرگ و به آرامش رسیدن با استفاده از مذهب است، به شما مردم خداجوی ایران تبریک بگویم. من هر سال در این ایام به همراه خانواده به کلیسا می‌روم. سگم را بیرون در پارک می‌کنم و داخل کلیسا می‌روم و برای همه مردم دنیا دعا می‌کنم. برای آنکه همه در صلح و آرامش باشند و خشونت و بی‌رحمی در دنیا وجود نداشته باشد. من به عنوان رئیس‌جمهور کشوری که با همه انواع خشونت مخالف است و همه فیلم‌ها و عکس‌هایی که در این چند سال منتشر شده دروغ است، از حاکمان شما می‌خواهم که دست از خشونت در برابر مردم بردارند و مهربان باشند. مردم ایران از پیر و جوان و مرد و زن و بچه و بزرگ و ثروتمند و فقیر و مسلمان و مسیحی و نجار و شیرینی‌فروش و بازاریاب، دو سال است که در معرض تعقیب و گریز و آزار و اذیت قرار داشته‌اند. مأموران رژیم شما را در خیابان‌ها دنبال کردند و کتک زدند و روی زمین انداختند و کشتند و قطعه قطعه کردند. ما این‌ها را در فیلم‌ها و عکس‌ها دیدیم. در کشور شما روزنامه‌نگارها و فیلمسازها خاموش شدند یا در حال آن هستند که خاموش شوند. کودکان محکوم به مرگ شدند و نیمی از آنها مردند و ما با ترس خاصی که پیداست داریم شما را نگاه می‌کنیم. و امروز می‌خواهم شما را دعا کنم و شمعی را که سال‌هاست برای شما نذر کرده‌ام ادا کنم. مایلم به شما بگویم که من و خدا با شما هستیم.
...

پیام باراک اوباما به مناسبت روز ملی شعر
...
شعر هنر زیبای ایرانی است که دوست دارم آن را با شما در میان بگذارم. مردم ایران با شعر دلبستگی‌های بسیار دارند و من خودم شعر می‌گویم و نه‌تنها همه پیام‌های من دارای شعر است، بلکه این هم شعری است که برای شما گفته‌ام:
پول آب را باید ندهید
پول گاز را هم جدا
به خیابان‌ها بیایید
و با گل و سبز در دست
آزادی را روی دیوارها بنویسید
به امید آن روز
و دیگر هیچ.
اکنون می‌خواهم سخنانم را با نقل قولی از شاعر میهن شما احمد شاملو پایان ببرم. شاعری که با سانسور زیاد مواجه شده و نمی‌تواند از خانه خود خارج آید. شاعری که شعرهای او مرزها را پاره کرده و عبور از آسمان را به شکلی سریع در برنامه خود دارد:
دهان تو را بو می‌کنند
برای آن‌که از عشق حرف نزده باشی
ای ناز
بیا عشق را در کشو دراور قایم کنیم.
آرزو می‌کنم روز شعر برای همه ایرانی‌ها در خارج کشور و در ایران ارمغان هنر و کلمه‌های زیبا باشد. از شما سپاسگزارم.

پیام باراک اوباما به مناسبت دوازدهم تیر، سالگرد سقوط هواپیمای ایرباس
...
مایلم تبریک و تسلیت خود را برای درگذشت ناگهانی تعدادی از هموطنان شما در هواپیما به شما اعلام کنم. امروز روزی است که سربازان ما که برای حفظ آرامش شما در خلیج مهمان شما بودند شاهد سقوط هواپیمای مسافری بودند که از ایران به کشور امارات می‌رفت. این یک اشتباه دید بود. سربازان ما سخت مشغول نگهبانی از صلح بودند و حکومت شما صلح را به خطر انداخته بود. یک هواپیما آمد و سربازان ما دیدند که یک هواپیمای نظامی است که می‌خواهد آنها را بمباران کنند. آنها از خود دفاع کردند و موشک از ترس شلیک شد. موشک به هواپیما خورد و هواپیما در آب افتاد. این یک حادثه بود و من در آن زمان کوچک‌تر بودم. من جوان بودم و دیدید که آینده از آن جوانان است. جوانانی که خودشان سرنوشت خودشان را تعیین می‌کنند. حاکمان شما می‌خواهند نفرت از آمریکا را در شما داخل کنند. دلیلی برای این نفرت نیست. گذشته گذشته است و برنگشته است و از نفرت هیچ چیز بیرون نمی‌آید.  شما مردم ایران زنجیرهای نفرت را که در دست و در پای شما بسته شده است، پاره می‌کنید و فرهنگ باستانی خود را بر استبداد دینی پیروز می‌کنید. من با شما هستم و این اندوه را بر شما تسلیت می‌کنم و به شما می‌گویم که از این به بعد هم می‌توانید روی ما حساب کنید.

[با تشکر از گوگل‌ترانسلیت برای ترجمه سریع پیام‌ها]


قزویات معاصر، با اجازه صاحبش علیرضا قزوه



1. علیرضا قزوه را کسی نیست که نشناسد. شاعری که دستش همیشه به خیر است و زبانش هماره گویا به شعر. اصولاً چه درباره شعر قزوه و چه درباره شخصیتش، هرچه بگوییم کم گفته‌ایم. درباره شعرش مختصر می‌توان گفت در غزل و مثنوی و دوبیتی و رباعی و ترکیب‌بند و ترانه و نیمایی و سپید و جد و طنز تواناست و کم شاعری می‌توان یافت که در همه این قوالب طبع‌آزمایی کرده باشد و از عهده برون آمده باشد. همچنین، قزوه از معدود شاعرانی هم هست که در میانسالی، به قوت ایام جوانی و چه‌بسا قوی‌تر از آن ایام شعر می‌سراید. درباره شخصیتش هم این بس که سراغ نمی‌توان کرد خدمتی در حق کسی از دستش برمی‌آمده و دریغ کرده باشد. بشخصه دو سه تن از شاعرانِ دوست را می‌شناسم که در اوج گرفتاری، قزوه به دادشان رسیده و دست‌شان را گرفته است... که بماند.
البته ممکن است باشند کسانی که از قزوه بد دیده باشند و بد بگویند. خیلی‌های دیگر هم هستند که با این‌که از قزوه بد ندیده‌اند، بدش را می‌گویند! اما ما که کلاً خوبی دیده‌ایم، طبیعی است که جز خوبی‌اش هم نگوییم.

2. اما ماجرای قزویات شاعران معاصر(!) از آنجا شروع می‌شود که شاعر نازنین، سیداکبر میرجعفری، پنج شش سال پیش از این شعری می‌گوید در شأن علیرضا قزوه، با این مطلع:
باز اما عليرضا قزوه
شاعرِ ما عليرضا قزوه
سید میرجعفری البته طنزسرا نیست، اما گه‌گاه که قلمش به طنز می‌رود، به اقتضای نمک ذاتی، می‌سراید و خوب هم می‌سراید. نمونه‌اش هم همین که برای قزوه سروده است. هم شعر خوش‌ردیف است و هم سوژه خوب‌ سوژه‌ای است، در نتیجه طنزپرداز را مثل عسل که به مگس چشمک می‌زند، به طرز غریبی خود فرا می‌خواند. نگارنده پس از مطالعه شعر میرجعفری، طبعی به دریا زد و دو فقره قزوه‌نامه سرایش کرد. این سه قزویه (دوتای بنده و یکیِ میرجعفری) در افواه خصوصی روایت می‌شد و شاعر بود که به قافله قزوه‌سرایان می‌پیوست. محمود حبیبی کسبی، جواد زهتاب و سعید بیابانکی شاعرانی بودند که ارادت‌شان را به علیرضا قزوه منظوم کردند و در نهایت نیز ناصر فیض بود که وارد گود شد و در ادامه این منظومه، برای قزوه سرود.
این شعرهای سروده‌شده توسط این شاعران، علاوه بر ردیف مشترک، یک خصیصه مشابه دیگر نیز دارند. و آن این‌که هیچ‌کدام از جاده ادب خارج نشده‌اند و احترام ممدوح را زیر علامت سؤال نبرده‌اند.

3. یکی دو هفته پیش از این، در محفلی نیمه‌خصوصی ابیاتی از قزوه‌نامه‌های‌مان را برای شخص قزوه خواندیم و اجازه تلویحی انتشارش را از او گرفتیم. چند شب پیش نیر ناصر فیض در بالاترین سطح ادبی ممکن، یعنی در ضیافت سالانه شاعران در محضر رهبر انقلاب، قزوه‌نامه‌اش را خواند و بدین‌ترتیب قال قضیه را به طرزی اساسی کند.
و حالا بر اساس آنچه گفته شد، «قزویات معاصر» را فی‌المجلس در همین‌جا مشاهده می‌فرمایید:


1
سیداکبر میرجعفری فرماید:
باز اما عليرضا قزوه | شاعرِ ما عليرضا قزوه
واقعاً رونقي ز نو بخشيد | شعر نو را عليرضا قزوه
يک تريبون تازه آوردند | رفت بالا عليرضا قزوه
غزلِ اعتراض مي‌فرمود | دست تنها عليرضا قزوه
در دوبيتي قصيده مي‌گويد | مثل بابا عليرضا قزوه
پروژه: شعر ناب آييني | کارفرما: عليرضا قزوه
ناگهان شاعري جهاني شد | تازگي‌ها عليرضا قزوه
روي جلد مجله مي‌خوانيم: | «گفتگو با عليرضا قزوه»
نوبل سال بعد از آنِ کيست؟ | شاملو يا عليرضا قزوه؟
همه‌جا پهن مي‌شود، مثلِ | مبلِ کم‌جا عليرضا قزوه
آستينش بلند اگر باشد | مي‌کند تا عليرضا قزوه
مثل استادِ دهر «بلخاري» | هست زيبا عليرضا قزوه
مکه رفته، چرا نمي‌گوييد | حاج آقا عليرضا قزوه؟
کاش روزي ايتاليا بروند | يک تُک‌پا عليرضا قزوه
پاپ را سرفراز فرمايند | سرور ما عليرضا قزوه
السلام عليک مي‌گويد | از همين‌جا عليرضا قزوه
بارها با سران کفر و نفاق | کرده دعوا عليرضا قزوه
انقلابي‌تر است حتي از | «چه‌گوارا» عليرضا قزوه
دوست دارد که مملکت بشود | مثل کوبا عليرضا قزوه
از قضا چون «جميله بوپاشا» | هست رعنا عليرضا قزوه
می‌گذارد نماز و نگذارد | رو به هرجا عليرضا قزوه
گرچه شيرين، مناسب سوگ است | مثل حلوا عليرضا قزوه
اطلاعات جالبي دارد  | از قضايا عليرضا قزوه
هيس آقا، مگر نمي‌بينيد | کرده لالا عليرضا قزوه
***

2
امید مهدی‌نژاد فرماید:
پشت سنگر علیرضا قزوه | توی دفتر علیرضا قزوه
جنب مسجد علیرضا قزوه | بیت رهبر علیرضا قزوه
همه بارها به گرده اوست | بنز خاور علیرضا قزوه
در مجلات سبز و زرد و وزین | روی منبر علیرضا قزوه
این‌طرف‌تر علیرضا قزوه | آن‌طرف‌تر علیرضا قزوه
همه جا هست و گاه دیده شده | جای دیگر علیرضا قزوه
در تمام مسابقات اخیر | بوده داور علیرضا قزوه
شعر، قصه، تئاتر، نقاشی | کل کشور علیرضا قزوه
طنز هم گاهگاه می‌گوید | «فیض» اکبر علیرضا قزوه
گرچه خود در محل مرفوع است | می‌کند جر علیرضا قزوه
بد نبوده، ولی به لطف خدا | شده بهتر علیرضا قزوه
حالیا از تمام پنجره‌ها | می‌کشد سر علیرضا قزوه
اعتبارش به دکترایش نیست | عین «قیصر» علیرضا قزوه
خواهران نیز اقتدا کردند | به برادر علیرضا قزوه
می‌توان فتح کرد دهلی را | با دو لشکر علیرضا قزوه
بین ایران و هند و پاکستان | شد مخیر علیرضا قزوه
از «سپانلو» کسی سراغ گرفت | شد مکدر علیرضا قزوه
از «مؤدب» شنیده شد شعری | شد مکرر علیرضا قزوه
از کسی ادکلن گرفت شبی | شد معطر علیرضا قزوه
کت و شلوار قهوه‌ای پوشید | شد موقر علیرضا قزوه
چند لامپ هزار روشن شد | شد منور علیرضا قزوه
زیرکی گفت: «بهترینی تو» | کرد باور علیرضا قزوه
گفته شد بیست و چند بیت اینک | شعر اندر علیرضا قزوه
کیست تجدید مطلعش سازد | بار دیگر علیرضا قزوه
***

3
ایضاً دوباره امید مهدی‌نژاد فرماید:
با سیاست علیرضا قزوه | با کیاست علیرضا قزوه
پل گیشا، تقاطع حافظ | سر همت علیرضا قزوه
هرکجا لازم است می‌آید | بی‌ملالت علیرضا قزوه
دست او در ریاست و پایش | در حراست علیرضا قزوه
حوزه، ارشاد، سازمان، دفتر | یا سفارت علیرضا قزوه
می‌زند در دهان بدگویان | با رشادت علیرضا قزوه
از «معلم» سر است از نظرِ | قد و قامت علیرضا قزوه
سفره استعاره را دیشب | کرد غارت علیرضا قزوه
شاعران را برای کنگره‌ها | کرد دعوت علیرضا قزوه
همه را راهی تریبون کرد | طبق نوبت علیرضا قزوه
شاعری قصد نوگرایی داشت | داد رخصت علیرضا قزوه
فاضلی خواند بهر او شعری | برد لذت علیرضا قزوه
سکه‌ها را میان شاعرها | کرد قسمت علیرضا قزوه
شاعران هی شراب می‌خوردند | خورد شربت علیرضا قزوه
اتفاقاً میانه‌اش خوب است | با شریعت علیرضا قزوه
من خودم ديدمش که با رهبر | کرد صحبت عليرضا قزوه
پنج نوبت نماز می‌خواند | روی تربت علیرضا قزوه
بلکه بیش از بقیه می‌خواند | یک‌دو رکعت علیرضا قزوه
اهل تجدید نیست، نه دائم | نه موقت علیرضا قزوه
دو سه منظومه گفته در عرضِ | دو سه ساعت علیرضا قزوه
چندتا عاشقانه هم گفته | با خجالت علیرضا قزوه
معترض بوده و مشخص نیست | از چه بابت علیرضا قزوه
مهربان است و لطف‌ها دارد | با رعیت علیرضا قزوه
بسکه زحمت کشیده با اخلاص | بهر ملت علیرضا قزوه
آرزوی همه‌ست تا برسد | به شهادت علیرضا قزوه
عاقبت بهر حفظ ایمانش | کرد هجرت علیرضا قزوه
دعوت کافران هندی را | کرد اجابت علیرضا قزوه
گرچه با رفتنش به شعرِ خودی | زد خسارت علیرضا قزوه
رفت در سرزمین هندوها | به بشارت علیرضا قزوه
از همه شاعران عزیزتر است | نزد دولت علیرضا قزوه
اقتدا گر کند به آقایان | طبق سنت علیرضا قزوه
می‌رسد زود با همین سرعت | به وزارت علیرضا قزوه
شاعران خودی ثنا گفتند | داد خلعت علیرضا قزوه
شاعران خودی سفر رفتند | در معیت: علیرضا قزوه
حیف، از شاعران غیرخودی | خورد تهمت علیرضا قزوه
لکن از حیث سینه و اینها | داشت وسعت علیرضا قزوه
با خودش فکر کرد و حرفی زد | در نهایت علیرضا قزوه
گفت: «با قدرت است، اما نیست | اهل قدرت علیرضا قزوه»
پس به بالش گذاشت تا خود صبح | سر راحت علیرضا قزوه...
***

4
ایضاً سیداکبر میرجعفری فرماید:
از دم در عليرضا قزوه | رفت آن‌ور علي‌رضا قزوه
بعد از آن دوستان او گفتند | شده بهتر عليرضا قزوه
و لذا حرف دوستانش را | كرد باور عليرضا قزوه
دوستاني كه مي‌كنند سلام | همچنان بر عليرضا قزوه
با سلامي كه مي‌كند با آن | خستگي در عليرضا قزوه
در ره دوستان چه عرض كنم | مي‌دهد سر عليرضا قزوه
گاه اگر سكه‌اي به كس داده | نيست زرگر عليرضا قزوه
رفت در آب جوي و ميدانست | مي‌شود تر عليرضا قزوه
با دو چشمِ نَشُسته مي‌بيند | جور ديگر عليرضا قزوه
مثل اشكال مي‌شود وارد | از همين در عليرضا قزوه
جاي بلبل نگاه مي‌دارد | گربه نر عليرضا قزوه
در تقلا شبيه اسفند است | روي مجمر عليرضا قزوه
نيست يعني شبيه خاكستر | خاك بر سر عليرضا قزوه
پر داغ است و گرم مي‌جوشد | چون سماور عليرضا قزوه
هر كجا باز شد دري، ديدم | پشت آن در عليرضا قزوه
با همين حيله‌هاي معمولي | نشود خر عليرضا قزوه
نفروشد به هيچ شاعره‌اي | هيزم تر عليرضا قزوه
و هميشه نگاه‌شان كرده | مثل خواهر عليرضا قزوه
شايد اصلاً براي بعضي‌شان | بوده مادر عليرضا قزوه
بعد از اين از وسايل شعر است: | شمع، دفتر، عليرضا قزوه
اين سه‌تا هم كنار هم باشند: | نطق، منبر، عليرضا قزوه
***

5
محمود حبیبی کسبی فرماید:
گل شب‌بو علیرضا قزوه | ناف آهو علیرضا قزوه
هر گلی بوی خویش را دارد | گل کم‌بو علیرضا قزوه
هرطرف رو کنیم نامی از اوست | هرکه هرسو علیرضا قزوه
سازمان، بیت، حوزه، دانشگاه | سایتِ یاهو علیرضا قزوه
معبد و خانقاه و معبد و دیر | همه‌جا او علیرضا قزوه
شعر اگر قله‌ای‌ست مستحکم | برج و بارو علیرضا قزوه
زنِ پررو فروغ فرخزاد | مردِ کم‌رو علیرضا قزوه
سرِ بی‌مو سهیل محمودی | سرِ کم‌مو علیرضا قزوه
میرشکاک اگر سی‌وسه‌پل است | پلِ خواجو علیرضا قزوه
هندوانه علیرضا راهب | آلبالو علیرضا قزوه
عسلِ اردبیل ناصر فیض | آبِ لیمو علیرضا قزوه
رفت کوبا، ولی به ما برعکس | گفت باکو علیرضا قزوه
لیلیِ لولیانِ هند شده | شده لولو علیرضا قزوه
بیدلِ گرمساری آمده است | لقبِ او علیرضا قزوه
در ریاضت برای مرتاضان | شده الگو علیرضا قزوه
سرش اندر بلاد کشمیر است | پاش جامو علیرضا قزوه
جمله جوکیان تبت را | کرده جادو علیرضا قزوه
همه را با نظام اسلامی | کرده همسو علیرضا قزوه
دست خود را کجا فرو کردی؟ | توی کندو؟ علیرضا قزوه!
دیدمش چاق‌تر نشان می‌داد | چند کیلو علیرضا قزوه
دست خود را سه کس نمی‌برند: | قمه، چاقو، علیرضا قزوه
***

6
جواد زهتاب فرماید:
گویِ چوگان علیرضا قزوه | مردِ میدان علیرضا قزوه
آمده بعد از انقلاب انگار | سوی تهران علیرضا قزوه
کارهای جوانی خود را | کرده کتمان علیرضا قزوه
همچنانی که نوجوانی را | کرده پنهان علیرضا قزوه
ارتباطش همیشه مبهم بود | با جوانان علیرضا قزوه
با بقیه مرواداتی داشت | مثل انسان علیرضا قزوه
گفته شعر از فضای نخلستان | در خیابان علیرضا قزوه
دو سه تا شعر عاشقانه سرود | شد پشیمان علیرضا قزوه
فیض، اسفندقه، براتی‌پور | جعفریان، علیرضا قزوه
همه از شاعران این بیتند | گل ایشان: علیرضا قزوه
سیرت خویش را در آینه دید | گشت حیران علیرضا قزوه
رفت در هند و خال هندو دید | شد مسلمان علیرضا قزوه
بعد جنگ سی و سه روزه، سریع | رفت لبنان علیرضا قزوه
همه‌جا را گمان کنم دیده‌ست | غیر زندان علیرضا قزوه
چون همیشه علیرضا قزوه | پس کماکان علیرضا قزوه
بهترین شاعر جهان: لورکا | بعد از ایشان علیرضا قزوه
گاهی از شعر شاعران کهن | می‌خورد نان علیرضا قزوه
مشکل شعر را در این کشور | کرد آسان علیرضا قزوه
شعر را داده در دو قرن اخیر | سر و سامان علیرضا قزوه
نرخ مجموعه چاپ کردن را | کرده ارزان علیرضا قزوه
اهل سیگار نیست، اما هست | اهل قلیان علیرضا قزوه
با خودش می‌زند قدم گاهی | زیر باران علیرضا قزوه
دزد یک‌شب به خانه او زد | شد پریشان علیرضا قزوه
بعد دزدی چقدر دعوا کرد | با نگهبان علیرضا قزوه
شعرتان را نوشته بود یکی | پشت نیسان، علیرضا قزوه!
در سپاهان منارجنبان را | کم بجنبان، علیرضا قزوه!
عکس‌هایی گرفته بعد از جنگ | با اسیران علیرضا قزوه
قاب کرده بزرگ و چسبانده | کنج ایوان علیرضا قزوه
کاش می‌رفت و جاودان می‌شد | چون شهیدان علیرضا قزوه
از همه شاعران روشنفکر | شد گریزان علیرضا قزوه
هم برای حمایت از دولت | داده تاوان علیرضا قزوه
هم اگر سکه‌ای به او دادند | کرد جبران علیرضا قزوه
فتنه‌های اخیر را خواباند | چون جکی‌چان علیرضا قزوه
چند روزی در این سراچه خاک | هست مهمان علیرضا قزوه
بعد از آن نیز می‌کند تسلیم | جان به جانان علیرضا قزوه
شعر با نام قزوه بود ولی | این سرانجام قزوه بود ولی
شعر او سست بود یا فاخر؟ | بگذر از این‌که او چه شد آخر
آخرین خط جام را بنگر | دانه بگذار و دام را بنگر
پس، پس از او به هم نزن صف را | شادی روح او بزن کف را
***

7
سعید بیابانکی فرماید:
از اکابر علیرضا قزوه | از نوادر علیرضا قزوه
شعر ما را به شبه‌قاره هند | کرد صادر علیرضا قزوه
به غنیمت گرفت کلی چیز | مثل نادر علیرضا قزوه
جای نبش سمیه یک‌شب رفت | نبش یاسر علیرضا قزوه
چند تا شعر نو سر هم کرد | شد معاصر علیرضا قزوه
رفت خارج برای حفظ نظام | خورد «واتر» علیرضا قزوه
سال‌ها رفته خارج و مانده‌ست | پاک و طاهر علیرضا قزوه
اصفهان رفت، مردمش گفتند: | «چندی لاغِر علیرضا قزوه»
هرکجا جشنواره برپا بود | حی و حاضر علیرضا قزوه
ربع و نیم و تمام و هرچه که بود | بود شاکر علیرضا قزوه
شعرش از این و آن شنیده شده‌ست | متواتر علیرضا قزوه
سالها از برای مادرِ شعر | بود «فادِر» علیرضا قزوه
نشتیِ شعر را مراقب بود | مثل واشر علیرضا قزوه
رفت دهلی، هزارتا شب شعر | کرد دایر علیرضا قزوه
توی کشتی علیرضا قزوه | در بنادر علیرضا قزوه
دعوتش کرد کفش ملی، رفت | یزد تایر علیرضا قزوه
ز یمین و یسار می‌تازد | هست شاعر علیرضا قزوه
***

8
ناصر فیض فرماید:
با سر آمد علیرضا قزوه | شد سرآمد علیرضا قزوه
همه باید به یک‌طرف بروند | تا شود رد علیرضا قزوه
شعرهایش در ابتدا بودند | یک مجلّد علیرضا قزوه
چاپ آثار او پس از چندی | شد مجدد علیرضا قزوه
نیست جایی و نیست ارگانی | که نباشد علیرضا قزوه
شک ندارم که بیشتر از صد | شغل دارد علیرضا قزوه
بیت رهبر علیرضا قزوه | توی مرقد علیرضا قزوه
هرکجا می‌روی پیِ کاری | می‌رسد عد(!) علیرضا قزوه
کنگره نیست کنگره، وقتی | که ندارد علیرضا قزوه
هیچ‌کس مصرعی نخواهد خواند | تا نیاید علیرضا قزوه
نمره دیگران اگر شد بیست | شد ولی صد علیرضا قزوه
به یقین رشد کرده از هر حیث | خاصه از قد علیرضا قزوه
شکر ایزد که زن گرفت و نماند | یک مجرد علیرضا قزوه
بوقِ تک‌تک تمام شاعرها | بوقِ ممتد علیرضا قزوه
یک‌نفر گفت: «مخلصیم آقا» | گفت: «باشد» علیرضا قزوه
وای بر حال تو اگر با تو | بشود بد علیرضا قزوه
من که می‌ترسم از عواقب آن | به محمد، علیرضا قزوه!
قزوه یک شاعر است، اما، کاش... | هیس، آمد علیرضا قزوه
***

9
محمدکاظم کاظمی فرماید:
شاعر حق‌، علي‌رضا قزوه   |    شعر مطلق علي‌رضا قزوه‌
علف هرز، باقي شعرا   |   گل زنبق‌، علي‌رضا قزوه‌
گوي سبقت ربوده در خُردي   |   از فرَزدَق‌ (1) علي‌رضا قزوه‌
و بيفزوده بر معلّقه‌ها (2)   |   يك معلّق‌، علي‌رضا قزوه‌
رو به رشد است كوري‌ِ چشمِ   |   هرچه احمق‌، علي‌رضا قزوه‌
روزگاری به صفحة شطرنج   |   بود بَيدَق‌، علي‌رضا قزوه‌
بعد تا سر حد وزیر شدن   |   رفت تق‌تق علی‌رضا قزوه
و فقط تا مقام رایزنی   |   شد موفق علی‌رضا قزوه
به گمانم كه نامش از «قزوين‌»   |   گشته مشتق‌، علي‌رضا قزوه‌
(کم کم این تنگناي قافيه‌ها   |   مي‌دهد كار دست ما و شما
تا شود مشكل قوافي حل   |   فتحه را مي‌كنم به كسره بدل‌)
*
شمس مشرق علي‌رضا قزوه   |   صبح صادق علي‌رضا قزوه‌
هم مصحح علي‌رضا قزوه   |   هم محقق علي‌رضا قزوه‌
با جميع طوايف و طبقات   |   شد مطابق علي‌رضا قزوه‌
در تمام امور فرهنگي   |   مردِ لايق علي‌رضا قزوه‌
بر همه مشكلات اجرايي   |   شده فايق علي‌رضا قزوه‌
در مداوای کلّة کَل شعر   |   بوده حاذق علی‌رضا قزوه
بي‌جهت گفته‌اند: «با هر باد   |   شد موافق علي‌رضا قزوه‌»
زده با شعر خويش‌، بر دهن‌ِ   |   هر منافق‌، علي‌رضا قزوه‌
*
بود چندي حقير را استاد   |   و مشوّق علي‌رضا قزوه‌
ليكن اكنون نمي‌كند تشويق   |   مثل سابق علي‌رضا قزوه‌
به گمانم كه از دو نقد اخير   |   شد كمي دق‌ (3) علي‌رضا قزوه‌
*
ترك دهلي نمي‌كند، حتماً   |   شده عاشق علي‌رضا قزوه‌
داده از کف به خال هندویی   |   عقل و منطق علی‌رضا قزوه
ـ پير اين قوم كيست بعدِ شما؟   |   گفت «مشفق‌» (4): ـ علي‌رضا قزوه‌!
عاقبت شعر مي‌شود ملّي   |   و «مصدق‌»: علي‌رضا قزوه‌
مشهد، 26 مهر 1389

***
1. فرزدق‌: شاعر بزرگ عرب‌
2. معلّقات سبع در شعر عرب‌.
3. «دق‌» در فارسي افغانستان‌، معني «ناراحت‌» و «قهر» است‌. در اين بيت به دو نقد اين حقير به ديوانهاي بيدل به كوشش قزوه اشاره شده است‌.
4. استاد مشفق كاشاني‌، شيخ‌الشعراي امروز.




 

نهضت ادامه دارد...

 

 

 

ویراست دوم/ 18 مرداد

1. آقا ابوالفضل زرویی نصرآباد، آن‌قدر سالار است و آن‌قدر مرد است و آن‌قدر بزرگوار است، که بود و نبود سبیل، در [یا بر] صورتش، از این‌جهت لااقل، چندان توفیری در احوال جهان ندارد.

2. البته که در مملکت و جهان، مسائلِ از سبیل آقا زرویی مهم‌تر وجود دارد، اما این چه ربطی دارد به اصل موضوع؟

3. سبیل آقای زرویی، آن‌چنان که برخی از دوستان افاضه فرموده‌اند، جزو حریم شخصی ایشان نیست. به شهادت شعرهایی که برای حضرت ایشان گفته‌ایم و گفته‌اند که در قریب به اتفاق آنها، این عنصر سبیل هست و حضور پررنگی هم دارد و با نبود آن، بخشی از شعر طنز معاصر روی هوا می‌ماند!

*

در نتیجه، با اعتماد به بزرگواری معهود استادمان آقاابوالفضل زرویی، بدون هم‌فکری و مشورت با دوستان خیرخواه، جسارتی کردیم و در یک شب تابستانی نهضت «س.ز.» را راه‌اندازی کردیم. نهضتی که هدف آن ترغیب استادمان زرویی بود به این‌که دوباره آن سبیل جاودانی را احیا کند. این نهضت در آغاز علنی نبود و با دعوت پنهانی از چند تن از طنزسرایان آغاز شد. اما چند روز بعد از آن نهضت وارد فاز علنی شد و اکنون هنوز در همان فاز جریان دارد.

هرچند، همان روزهای اول بود که حضرت زرویی ندا داد که جای خالی آن سبیل سالار در حال پر شدن است و به قول خود استاد: «سبیل در دست مرمت است.» اما نهضت ما تا نیل به مقصد نهایی ادامه خواهد داشت!

در اینجا شعرهای لبیک‌گویندگان به نهضت در فاز اول (که باید جزو سابقون السابقون شمرده شوند) را می‌خوانید:

 

 

1

جواد نوری:

آن قله کوه طنز را برگردان

بی‌جان شده، روح طنز را برگردان

رویش بده آن سبیل و شارب، یعنی

دوران شکوه طنز را برگردان

***

 

2

محمدکاظم کاظمی:

ای مردِ همه طنزوران! مانده نباشی

گفتند که نابود شد آن سبلت داشی

گفتی که بریدند از این باغ، درختان

گفتی که چریدند در این کشت، مواشی

باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو

شاید گذرت خورده به سلمانی ناشی

از مردی تو آنچه عیان است سبیل است

حیف است اگر این چیز عیان را بتراشی

این اصل نباد برود از کف یک مرد

غم نیست اگر می‌شود اصلاح، حواشی

***

 

3

سعید بیابانکی:

فدای طنز مرغوب و اصیلت

به قربان صفای بی‌بدیلت

بیا تا یک‌صدا از او بپرسیم:

ابوالفضل زرویی! کو سبیلت؟

***

 

4

علی‌رضا قزوه:

 

1

در خبر خواندم «بوفضل زرویی» زده است

آن سبیلی که نشانی ز فراوانی بود

کاش آن تیغ به جای دگرش می‌خوردی

که تراشیدن آن از سر نادانی بود

آن سبیل تو ـ ابوالفضل! ـ سبیل تو نبود

غیرت دولت ساسانی و سامانی بود

شیوه و سبک سبیل تو ز هندی بتر است

شیوه سبلت تو سبک خراسانی بود

ناصرالدین‌شاه از سبلت تو می‌ترسید

این سبیلی‌ست که شایسته سلطانی بود...

 

2

دیدن عکس زرویی بی‌سبیل

باعث اندوه و دلتنگی شود

عده‌ای این‌رنگی و آن‌رنگی‌اند

تو مبادا سبلتت رنگی شود

بعد از این کوچک‌ترین تغییر آن

با همه باید هماهنگی شود

طرح من این است: اول آن سبیل

ثبت در میراث فرهنگی شود!

 

3

تو ابوالفضل زود پیر شدی

سن و سال قیافه‌ات بالاست

ریش‌ها زود می‌شوند سپید

ریش‌ها را بزن تو بی کم و کاست

لیک اندر سبیل دقت کن

تو که مو را کشیده‌ای از ماست

نه در ایران زمین، که اندر مصر

سر موی سبیل تو غوغاست

شاید این خدعه کار اسرائیل

شاید این حیله کار آمریکاست

گویمت با زبان خوش حرفی

تا بفهمند جمله از چپ و راست

با تو اتمام حجت است این حرف

خیر بیناد آن‌که خیر تو خواست

بعد از این بی‌سبیلت ار بینیم

قتل عمدت اگر کنیم بجاست

ریش خود را خودت بزن، من‌بعد

اختیار سبیل تو با ماست

 

4

او سبیل خود تراشیده‌ست و ما

همچنان ذکر جمیلش می‌کنیم

دوستداران ابوالفضلیم ما

می‌کشیم او را ـ ذلیلش می‌کنیم

بارالها، گرچه کوتاهی از اوست

با دعا کردن طویلش می‌کنیم

می‌بریمش تا مصلای کتاب

رونمایی از سبیلش می‌کنیم

***

 

5

اسماعیل امینی

شوکت انسانی مردان سبیل

صولت مردانۀ انسان سبیل

خلقت را نقطۀ اوج است مرد

مردان را نقطۀ پایان سبیل

صاف شده صورت مردان چو یخ

بر یخ‌ها آتش سوزان سبیل

راست و چپ راهی گمراهی‌اند

راه حقیقت را میزان سبیل

نیمی از ایمان که به ریش است و پشم

نیمۀ والاتر ایمان سبیل

باری در قحطی مردانگی

چارۀ این قحطی و بحران سبیل

***

 

6

محمدرضا ترکی:

سبیلی را به بیلی نصب کردند

سپس مانند اویی آفریدند!

ز طبع شکرین و طنز زیباش

چه خوشمزه هلویی آفریدند

سبیلش را چو زد در بین یاران

به ناگه های و هویی آفریدند

برای شاعران با این بهانه

مجال گفتگویی آفریدند

چک تضمینی طنز است بی‌شک

از آن سبلت چو مویی آفریدند

***

 

 

نهضت ادامه دارد!

 

 

شهود سبز اثيري، زير باران معنويت/ فيلمنامه يک فيلم ماورائي ـ معناگرا

 

 

 

 

ماه مبارک نزدیک است. در نتیجه همراه با صدا و سیمای معنویت‌پرور، ضمن تقدیم یک فیلمنامه معناگرا، شما را با غوطه خوردن در معنویت دعوت می کنیم.

 

 

 

 

 

 

شخصيت‌ها:

يونس/ مرد/ عابر پياده/ راننده تاکسي/ دختر خياباني/ پير معنوي/ باران

 

 

 

شب ـ خارجي ـ پارک هنرمندان

يونس، پسري جوان که محاسني نوراني دارد و پيراهن سفيدي به تن کرده و يقه آن را نيز به سفتي بسته است، روي يکي از نيمکت‌هاي پارک هنرمندان نشسته و مشغول تآمل در مسائل بنيادين هستي است. در همين حين ناگهان صداي پايي به گوشش مي‌رسد. يونس سرش را از جيب تفکر بلند مي‌کند و مردي قدبلند و ميان‌سال را مي‌بيند که پالتو بلندي پوشيده و يقه پالتو را نيز به بالا برگردانده و به طرف او نزديک مي‌شود. مرد به نيمکت يونس که مي‌رسد، مي‌ايستد.

مرد [با صدايي گرفته و گردآلود]:

سلام، مرد جوان!

يونس:

سلام.

مرد:

اجازه مي‌ديد روي اين نيمکت بشينم؟

يونس:

خواهش مي‌کنم. جهان از آن خداوند است و براي بندگان خدا هميشه جايي هست.

ناگهان تشعشع قرمز رنگي از چشم مرد بيرون مي‌جهد. يونس متوجه اين تشعشع نمي‌شود و مرد نيز تشعشع را فرو داده و به‌سرعت به حالت سابق برمي‌گردد. مرد، آرام کنار يونس مي‌نشيند و با لحن خاصي به او نگاه مي‌کند.

مرد:

شب است و من مرد تنهايي هستم. تنهاي تنها. سخته. تنهايي خيلي سخته.

يونس:

چرا تنها؟ خدا هميشه حاضر و ناظر بر اعمال ماست. با خدا هيچ‌کس تنها نيست.

مرد:

شايد راست بگي. اما اگه راستش رو بخواي من مدتيه که در وجود خدا شک کرده‌م. مدتيه به اين فکر مي‌کنم که آيا واقعاً خدايي هست؟

يونس [با مهرباني]:

بله که هست. نگاه کن. لاي آن شب‌بوها، پاي آن سرو بلند، لب سجاده رود،‌ اينجاها مي‌توني حضور سبز خدا رو لمس کني و با او خاضعانه به نيايش بشيني.

مرد [آهي مي‌کشد]:

خيلي دوست دارم، خيلي دوست دارم که اين کار رو بکنم. ولي يأس در من ريشه دوونده و سراپاي منو به شدت در خودش گرفته.

يونس:

آه... چه بد!

مرد:

تو خيلي خوبي. ايمان تو منو تحت تأثير قرار داد. [بعد از لحظه‌اي مکث] ببينم، تو مي‌توني به من کمک کني؟ مي‌توني به من کمک کني که دوباره به دامن حقيقت و معنويت برگردم؟

يونس:

حتماً. من يه بنده ساده خدا هستم. اما کمکت مي‌کنم. کمکت مي‌کنم تا از نااميدي رها بشي.

مرد:

از تو ممنونم... اما مي‌دوني که اين کار خيلي سخته. آخه براي اين کار يا تو بايد در من حلول کني يا من در تو.

يونس [آهي مي‌کشد]:

راست مي‌گي... [بعد از کمي تأمل] بذار ببينم...

يونس دستش را داخل کيفش مي‌کند و يک ديوان حافظ جيبي به خط استاد کيخسرو خروش را از داخل کيف بيرون مي‌آورد. بعد چشمانش را مي‌بندد، تمرکز مي‌کند و مي‌گويد:

يونس:

اي حافظ شيرازي، با ما تو بگو رازي، با ما تو نکن بازي، ما را بنما راضي، در پرده دم‌سازي...

و لاي کتاب را باز مي‌کند. با ديدن فال، لبخندي مي‌زند و رو به مرد مي‌خواند:

يونس:

يوسف گم‌گشته باز آيد به کنعان، غم مخور

کلبه احزان شود روزي گلستان، غم مخور

[بعد از کمي مکث] شنيدي؟ من در تو حلول مي‌کنم.

مرد:

خيلي خوبه. اين خيلي خوبه. پس با من بيا...

مرد از جا بر مي‌خيزد. يونس هم به دنبال او از روي نيمکت بلند مي‌شود.

يونس:

به کجا؟

مرد:

بريم به خونه من. اونجا راحت‌تر مي‌توني در من حلول کني.

يونس:

باشه. همه‌جا در يد قدرت خداوند است. بريم.

و دو نفري به راه مي‌افتند و از پارک خارج مي‌شوند.

 

 

 

شب ـ داخلي ـ خانه مرد

مرد در خانه را با کليد باز مي‌کند و يونس و مرد وارد خانه مي‌شوند. خانه مرد تاريک است. روي ديوارها پر است از قاب عکس‌ها و نوشته‌هاي قديمي و روي ديوارها و قاب‌ها هم به نوبه خود پر است از تار عنکبوت. مرد و يونس وارد اتاقي مي‌شوند. ناگهان چند خفاش با سر و صداي زياد به پرواز درمي‌آيند و جيغ جيغ کنان از اتاق خارج مي‌شوند. يونس با دست‌هايش صورتش را مي‌پوشاند.

يونس:

چقدر اين خانه تاريک است.

مرد:

من به تاريکي عادت دارم. راستش رو بخواي نور اذيتم مي‌کنه.

يونس:

اما تاريکي خوب نيست. سعي کن هميشه به نور رو بياري.

مرد:

اگه کمکم کني مي‌تونم. مي‌تونم اين کار رو بکنم...

مرد به کاناپه خاک‌گرفته اشاره مي‌کند و مي‌گويد:

مرد:

بشين.

يونس:

ايستاده بهتره...

مرد:

هرطور تو بگي.

يونس:

خب... شروع کنيم؟

مرد:

شروع کن. من در اختيار توام.

يونس زير لب ذکري مي‌گويد و به بالا نگاه مي‌کند. سپس آرام چشمانش را مي‌بندد و تلاش مي‌کند در مرد حلول کند. نخست از جلو، بعد از پشت‌سر، سپس از بالا و در نهايت از پايين سعي مي‌کند در او حلول کند، اما موفق نمي‌شود. پس از دقايقي و بعد از تلاش بسيار، در حالي‌که به شدت عرق کرده و در حال لرزيدن است، از حال مي‌رود و روي زمين مي‌افتد. مرد سرش را بالا مي‌آورد و قهقهه‌اي مي‌زند و کنار يونس روي زمين مي‌نشيند.

مرد دستش را در موهاي يونس فرو مي‌برد و مي‌گويد:

مرد:

خيال کرده بودي مي‌توني در من حلول کني؟ ها ها ها ها. من رو دست‌کم گرفته بودي؟ بله. اي انسان! تو هميشه من رو دست‌کم گرفتي. اما من قسم خورده‌م که لحظه‌اي تو رو به حال خودت رها نکنم. حالا اين منم که در تو حلول مي‌کنم، اي انسان!

و ناگهان بلند مي‌شود و مي‌ايستد و در حالي‌که نور قرمز رنگي اتاق را احاطه کرده، دستانش را به سمت آسمان دراز مي‌کند و فرياد مي‌زند:

مرد/ شيطان:

آهاي! من از تو برترم. [شمرده شمرده] من... از تو... برترم.

سپس دستانش را مشت کرده و به شدت با تمام وجود در يونس حلول مي‌کند.

تصوير قرمز مي‌شود.

 

 

 

روز ـ خارجي ـ خيابان

يونس در حالي‌که چهره‌اش تغيير کرده و از چشمانش نور قرمزرنگي متصاعد مي‌شود مثل خوابگردها در خيابان راه مي‌رود و نگاهش به دوردستي غريب خيره است. به يک تقاطع مي‌رسد و بدون توجه به چراغ قرمز عابرين پياده، از عرض خيابان عبور مي‌کند. يکي از عابرين که منتظر سبز شدن چراغ عابرين پياده ايستاده است فرياد مي‌زند:

عابر پياده:

آقا، مگه نمي‌بينين چراغ قرمزه؟

يونس با چهره‌اي برافروخته برمي‌گردد و به او نگاه مي‌کند. گويي تازه به خودش آمده است. عابر پياده با ترس قدمي به عقب برمي‌دارد. يونس يکي از انگشتان دستش را به او نشان مي‌دهد و بي‌اعتنا به راه خود ادامه مي‌دهد. عرض خيابان را طي مي‌کند و کنار خيابان مي‌ايستد. يک تاکسي سبزرنگ براي او بوق مي‌زند.

يونس:

پشت شهرداري؟

راننده تاکسي:

بيا بالا...

يونس سوار تاکسي مي‌شود و تاکسي حرکت مي‌کند.

تصوير بنفش مي‌شود.

 

 

 

نيمه‌شب ـ داخلي ـ خانه يونس

درب خانه با کليد باز مي‌شود و يونس در حالي‌که موهايش را به رنگ قرمز شرابي درآورده و يک ديش و رسيور ماهواره، يک سگ زينتي، تعداد زيادي سي‌دي مستهجن، چهار شيشه مشروبات الکلي، يک گيتار الکتريک با آمپلي‌فاير، يک لول ترياک اعلا و هفت دست تي‌شرت مارک‌دار خارجي در دست دارد، وارد خانه مي‌شود. پدر و مادر يونس که با شنيدن صداي در از جا برخاسته‌اند با حيرت به او و وسايلي که در دست دارد نگاه مي‌کنند و با ديدن چهره برافروخته و چشمان قرمزرنگ او بر جا خشک‌شان مي‌زند. يونس سر برمي‌گرداند و به داخل کوچه نگاه مي‌کند.

يونس [رو به بيرون]:‌

چيزي نيست. بيا تو.

ناگهان يک دختر خياباني، با سر و وضعي زننده و خلاف شأن، در چارچوب در ظاهر مي‌شود. مادر يونس غش مي‌کند و بر زمين مي‌افتد.

تصوير سياه مي‌شود.

 

 

 

شب ـ خارجي ـ خيابان

يونس در حالي‌که دست دختر خياباني را گرفته است، در خيابان قدم مي‌زند. در حين قدم زدن به يک مسجد مي‌رسند. نمازگزاران در حال بيرون آمدن از مسجدند و فضايي نوراني صحنه را احاطه کرده است. دختر رو به يونس مي‌کند:

دختر:

تو نماز نمي‌خوني؟

يونس:

نماز؟ قبلاً مي‌خوندم.

دختر:

يعني الان نمي‌خوني؟

يونس:

نه.

دختر:

چرا؟

يونس:

نمي‌دونم. فکر مي‌کنم نماز خوندن يا نخوندن ما چه فرقي به حال خدا داره. تازه امروز به اين نتيجه رسيدم که خدا بشر رو به حال خودش رها کرده و کاري به کارش نداره...

در همين لحظه پيري معنوي، که ريشي سفيد بر صورت و ردايي کرم‌رنگ با راه‌راه سبز بر تن دارد، از خم يک کوچه ظاهر مي‌شود و روبروي يونس و دختر قرار مي‌گيرد. يونس چشم در چشم پير معنوي مي‌دوزد. ناگهان رعشه‌اي در بخشي از اندامش ظاهر مي‌شود.

يونس [با لکنت]:

تو... تو کي هستي؟

پير معنوي:

من؟ يک بنده ساده خدا.

يونس:

از من چي مي‌خواي؟

پير معنوي:

من هيچ. تو از من چيزي مي‌خواهي.

يونس:

من؟ من از تو چي مي‌خوام؟

پير معنوي:

عجله نکن. با من بيا...

يونس دست دختر را رها مي‌کند و بي‌اختيار به سمت پير معنوي مي‌رود. پير معنوي رو به دختر مي‌کند.

پير معنوي:

و تو اي دختر. به خانه‌ات بازگرد و از اين پس جز به اجازه پدر و مادرت از خانه خارج مشو.

دختر بي‌اراده مي‌گويد «چشم» و به يونس نگاه مي‌کند.

پير معنوي [رو به دختر]:

برو. او را به حال خود بگذار. برو.

دختر بي‌اراده برمي‌گردد و به سمت شهرستان حرکت مي‌کند.

پير دست يونس را مي‌گيرد و در معيت هم در خم کوچه گم مي‌شوند.

 

 

 

شب ـ داخلي ـ صحن امامزاده

پير معنوي و يونس در کنار سقاخانه امامزاده نشسته‌اند. در سقاخانه چند شمع روشن است و پارچه‌هايي رنگارنگ به پنجره مشبک سقاخانه گره خورده است.

پير معنوي:

يونس!

يونس:

بله؟

پير معنوي:

اين‌روزها اين تو نيستي که تويي. اين ديگري است که در توست. و من به اذن پروردگارم مي‌خواهم تو را از او بگيرم.

يونس مبهوت و درمانده به پير معنوي نگاه مي‌کند. پير معنوي آينه‌اي معنوي به دست يونس مي‌دهد.

پير معنوي:

به اين آينه بنگر. به درستي‌که آيا اين تويي؟

يونس در آينه نگاه مي‌کند و تصوير ديوي خفن و خوفناک را مي‌بيند که از چشمانش شعله‌هاي آتش زبانه مي‌کشد و دندان‌هاي نيش بلندش نيز از دهانش بيرون زده است. وحشت‌زده آينه را پرتاب مي‌کند. آينه روي زمين مي‌افتد، اما نمي‌شکند. پير معنوي دستش را دراز مي‌کند و آينه را از روي زمين برمي‌دارد.

پير معنوي:

آينه، حقيقت اکنون را به تو نشان داد. اما حقيقت ازلي اين نيست. دل به من بسپار تا حقيقت ازلي را به تو نشان دهم.

يونس:

هرچي شما بگيد.

پير معنوي چشمانش را مي‌بندد و از درون به نقطه‌اي در دوردست جان خيره مي‌شود. ناگهان نور قرمزي بر صحنه غالب مي‌شود. پير معنوي چشمانش را باز مي‌کند و مرد/ شيطان را مي‌بيند که با پوزخندي بر لب، روبروي او ايستاده است. يونس با حيرت به پير معنوي و مرد/ شيطان نگاه مي‌کند.

مرد:

هان؟ چي شده؟ باز که تو رو مي‌بينم، پيرمرد!

پير معنوي زير لب ذکري مي‌گويد و کتابي از داخل کيفش بيرون مي‌آورد. مرد/ شيطان با ديدن کتاب به رعشه مي‌افتد.

مرد/ شيطان:

نه. اين کتاب را از من دور کن.

پير معنوي:

کور خوانده‌اي، اي ملعون! اين‌بار رهايت نخواهم کرد.

پير معنوي با حرکتي سريع از جا برمي‌خيزد و پيش از آن‌که مرد/ شيطان بخواهد واکنشي نشان دهد، دستش را گرفته مي‌پيچاند و پس از زدن ضربه‌اي با زانو به آبگاه مرد،‌ با کتاب بر فرق سر او مي‌کوبد. بر اثر اين ضربه مرد/ شيطان به زمين مي‌افتد. براي لحظاتي ثابت مي‌ماند. اما ناگهان طيفي از نورهاي قرمز، بنفش و عنّابي از منافذش بيرون مي‌زند. لحظه‌اي بعد صدايي خشک از او برمي‌خيزد و ناگهان تار و پودش از هم مي‌گسلد. بعد مثل جيوه فرو مي‌ريزد و قطراتش به داخل زمين فرو مي‌رود و نابود مي‌شود.

بعد از فرو نشستن گرد و خاک، پير معنوي آرام کنار يونس مي‌نشيند.

پير معنوي [رو به جاي خالي مرد/ شيطان]:

تو از زميني. و به زمين باز مي‌گردي.

پير معنوي رو به يونس مي‌کند و دستان او را در دست خود مي‌گيرد. يونس بهت‌زده به او نگاه مي‌کند.

پير معنوي:‌

حال بايد به خود برگردي. به خود ازلي‌ات که در آينه‌اي ديگر خواهي ديد. آماده‌اي؟

يونس:

بله. آماده‌ام. من از اين خود به تنگ آمده‌ام و مي‌خواهم به خود حقيقي‌ام بازگردم...

پير معنوي از جا برمي‌خيزد و پس از لحظه‌اي، آرام و باطمأنينه، ذره ذره در يونس حلول مي‌کند.

تصوير سفيد مي‌شود.

 

 

 

شب ـ خارجي ـ پارک هنرمندان

باران لطيفي در حال باريدن است. يونس که روي نيمکت پارک نشسته و به خواب فرو رفته، ناگهان از خواب برمي‌خيزد و حيرت‌زده و مبهوت به اطرافش نگاه مي‌کند. اثري از مرد/ شيطان و پير معنوي نيست. چشمانش را مي‌مالد و به خوابي که ديده فکر مي‌کند. سپس قطره‌اشکي از کوشه چشمش سرازير مي‌شود. در همين حين دست به دعا برمي‌دارد.

يونس:

خدايا! تو را شاکرم. تو را شاکرم که مرا از خواب غفلت بيدار کردي. تو را شاکرم که عاقبتِ کار را پيش از آن‌که به فرجام ياريده شود به من نماياندي. و تو را شاکرم که به من فرصتي دوباره دادي...

و به هق هق گريه مي‌کند. سپس از روي نيمکت برمي‌خيزد، اشک‌هايش را پاک مي‌کند و در حالي‌که تصميم مي‌گيرد از اين پس به احدالناسي اجازه حلول ندهد، از پارک بيرون مي‌رود.

 

 

 

پايان

 

 

 

 

منوچهر احترامي: همه‌فن‌حريف [بود/ مي‌باشد/ يا چي؟]

 

 

 

زندگي‌نامه منوچهر احترامي

اميد مهدي‌نژاد

 

منوچهر احترامي در تيرماه سال 1320 در يكي از محلات شرق تهران به دنيا آمد. پدرش كارمند بود و مادرش از خانداني روحاني، و همشيرۀ آيت‌الله علامه ميرزاابوالحسن شعراني، عالم روحانيِ شهير. منوچهر اولين فرزند خانواده بود و یک برادر و یک خواهر کوچکتر از خود داشت. او تحصيلاتش را در دبستان‌هاي محمدیه و سلمان آغاز کرد و سپس در دبيرستان‌هاي اقبال، مروي و دارالفنون آغاز پي گرفت.

پنجره آشنايي منوچهر احترامي با ادبيات، مشاهده و مطالعۀ ديوان غزليات سعدي بود كه باعث شد اولين شعر زندگي‌اش را نيز بسرايد. از آن به بعد با علاقه‌ای فراوان شروع به سرودن شعر و نوشتن قطعات ادبی و قصه كرد. اما احترامي طنزنويسيِ جدي را در سال 1337 و با فرستادن يك اثر طنز براي مجلۀ توفيق آغاز کرد. او در همين سال به همكاري با توفيق دعوت شد و به عضويت تحريريه توفيق درآمد. اين در حالي بود كه او براي امرار معاش خود و خانواده‌اش مجبور به كار كردن در آهنگري نيز شده بود. احترامي در توفيق بيشتر با اسامي مستعار «م. پسرخاله» و «الف. اين‌کاره» طنز مي‌نوشت و علاوه بر طنزنويسي در تنظيم مطالب توفيق نيز همکاري مي‌کرد. او در اين سال‌ها در كنار طنزنويسي، به كار و مطالعه در ادبيات عامه و سرودن شعر براي كودكان نيز روي آورد.

احترامي در سال 1339 و بلافاصله پس از اخذ دیپلم، در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران پذیرفته شد و در کنار کار در توفیق، به تحصیل در این رشته نيز پرداخت. پس از اخذ لیسانس، به سربازی رفت و پس از آن به استخدام مرکز آمار ایران درآمد.

طنزنويسي مطبوعاتي احترامي و همکاري‌اش با توفيق از سال 1343 کم‌رنگ شد، که البته سفر چند سالۀ او به يزد نيز در اين امر بي‌تأثير نبود. احترامي پس از توقيف مجلۀ توفيق در سال 1350 از عرصۀ طنز مطبوعاتي فاصلۀ بيشتري گرفت و همکاري خود را با راديو ـ تلويزيون به طور جدي‌تري دنبال کرد. احترامي در اين سال‌ها براي يک برنامۀ طنز چهل و هشت ساعته که در دو روز پاياني هفته اجرا مي‌شد طنز مي‌نوشت. منوچهر احترامي، پس از انقلاب در دو نشريۀ «رفتگر» و «آهنگر» به قلم‌زني و طنزنويسي پرداخت. در دهۀ شصت و هم‌زمان با فترت مطبوعات طنز، به طور جدي‌تر به نوشتن براي کودکان روي آورد که حاصل آن مجموعه ‌اشعار کودکانۀ حسني (از جمله «حسني نگو يه دسته گل» و «حسني ما يه برّه داشت») است که با استقبال بي‌نظير کودکان و پس از آن کتاب‌سازان و کتاب‌دزدان قرار گرفت!

احترامي با انتشار مجلۀ گل‌آقا به جمع گل‌آقاييون پيوست و از مردادماه 1372 نيز نوشتن «جامع‌الحکايات» را که نقيضه‌اي بر حکايت‌نويسي به زبان قديم بود، در هفته‌نامۀ گل‌آقا آغاز کرد. هم‌چنين «وقايع‌نويسي» را نيز با گوشه‌چشمي به وقايع‌نويسي دورۀ قاجار با امضاي «م. وقايع‌نويس» دنبال نمود. او علاوه بر همکاري با مطبوعات، فعاليت‌هايي نيز در زمينۀ طنز رسانه‌اي داشته است که نگارش فيلمنامۀ «دندون‌طلا» يکي از آن‌هاست.

احترامي در اين سال‌ها علاوه بر طنزنويسي، تحقيقات ادبي گسترده‌اي نيز انجام داد، که حاصل يکي از آن‌ها کتاب «طنز در ادبيات تعزيه» است که مدت‌هاست به طبع رسيده، اما به دلايل نامعلومي اجازه انتشار نيافته است.

احترامي در نگارش طنز در انواع قالب‌ها و سبك‌هاي نظم و نثر، توانا بود و در شعر (كلاسيك، شعر نو، شعر سپيد، شعر عاميانه و ...)، و در نثر (نثر كلاسيك، داستان كوتاه و ...) آثار طنزآميز متعددي از خود بر جاي گذاشت. احترامي در زمينۀ ادبيات كودكان (طنز و جدي) نيز آثار متعدّدي نوشته است و به جرأت مي‌توان او را جدي‌ترين طنزپرداز کودکان و نوجوانان به شمار آورد.

منوچهر احترامي، با اين‌که با توجه به حجم کارهاي منتشر شده و نشده‌اش، از پرکارترين طنزنويسان معاصر بود، اما هيچ‌گاه به ورطۀ خطرناک انبوه‌سازي در نغلطيد و سطح کيفي آثارش را در حدي بالا نگه داشت. وسعت دانش ادبي و طراوت ذوق او، آثارش را به نمونه‌هاي عالي طنز مطبوعاتي بدل ساخته‌اند. احترامي هم‌چنين در تنوع قالب‌ها (علي‌الخصوص قالب‌هاي نقيضه‌اي و نظيره‌اي) از سرآمدان طنز معاصر فارسي است.

از احترامي علاوه بر کتاب‌هاي متعددي که براي کودکان و نوجوانان نوشته است، کتاب «جامع‌الحکايات» و «پير ما گفت» به چاپ رسيده و اثر تحقيقي «طنز در تعزيه» نيز ـ همان‌طور که گفته شد ـ آمادۀ انتشار مي‌باشد.

منوچهر احترامی هيچ‌گاه ازدواج نکرد. او پس از شدت گرفتن بيماري مادرش، پرستاري از او را برعهده گرفت و خود را وقف نگاهداري از او کرد. عاقبت، در شامگاه چهارشنبه، بيست و دوم بهمن ماه 1387 عارضه قلبي، كه سالها احترامي را آزار ‌داده بود، او را از دوستان و دوستدارانش گرفت و آخرين بازمانده از نسل اعاظم طنز مطبوعاتي را راهي خانۀ ابدي کرد.

جانش قرين رحمت خداوندي باد.

 

 

 

 

توضيح:

اين متن، کمي کمتر از صورت فعلي‌اش، تابستان امسال در ماهنامه شعر (ويژه شعر طنز) منتشر شده بود؛ در فصي با عنوان «قندفروشان» که زندگي‌نامه مختصري از بزرگان شعر طنز معاصر در آن درج شده بود. اينجا، علاوه بر آن‌که چند پاراگراف به متن اضافه شده، افعالي که به استاد احترامي اسناد مي‌شده‌اند و زمان حال و مضارع داشتند، به افعال ماضي تغيير يافته‌اند...

اي دريغا روزگار...

 

 

 

 

طنز طعم قهوه دارد/ گفتگو با ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

 

 بهانه، انجام گفت‌وگويي بود براي ويژه‌نامۀ‌ شعر طنز «ماهنامۀ شعر». غروب يک روز جمعه با عباس حسين‌نژاد و کلي جيگر [کبد گوسفند، که کباب‌شده‌اش مصرف غذايي دارد/ توضيح ضروري از خودم] که از جگرکي پايين ميدان ولي‌عصر گرفته بوديم، رفتيم خانۀ جناب زرويي و تا ساعت يازده شب مهمان او و حرف‌هايش شديم.

طبيعتاً، متني که مي‌خوانيد حاصل آن گفت‌وگوست.

پيشاپيش و به نوبۀ خودم از کساني که از مطالب دراز خوش‌شان نمي‌آيد، عذرخواهي مي‌کنم.

اين گفت‌وگو را در سه پست متوالي مي‌خوانيد. مي‌خوانيد؟!

 

 

 

 

 

طنز طعم قهوه دارد

گفت‌وگو با ابوالفضل زرويي نصرآباد

 

 

مهدي‌نژاد: مي‌خواهم گفت‌وگو را با يک سؤال سخت‌ و البته کليشه‌اي شروع کنم. يعني اين سؤال که: اساساً طنز چيست؟

زرويي: اتفاقاً براي من که بارها تابه‌حال به اين سؤال جواب داده‌ام زياد هم سخت نيست. البته طنزپردازان ما چون خيلي درگير مباحث تئوريک نبوده‌اند و بيشتر مشغول خلق و توليد اثر طنزآميز بوده‌اند ـ و نه فقط در طنز،‌ که در شعر و رشته‌هاي ديگر هم همين‌طور بوده ـ در مباحث ادبي و هنري کم‌تر به مباحث تئوريک اهميت داده‌اند و به آن پرداخته‌اند. مثلاً عبيد زاکاني خودش هيچ تعريفي دربارۀ کاري که ارائه کرده به دست نداده؛ در صورتي‌که از خيلي از نويسندگان قديم اروپايي حداقل يکي‌ـ‌دو جمله، ولو شفاهي، دربارۀ ماهيت و شيوۀ کارشان ثبت شده ‌است. که مثلاً شکسپير درام را اين‌طور تعريف کرده يا ارسطو حداقل در عرصۀ فلسفه دربارۀ کمدي چه نظري داشته و چه تعريفي ارائه کرده ‌است. اما در سرزمين ما اين اتفاق چندان نيفتاده و به همين‌خاطر است که بزرگاني هم که در اين عرصه کار مي‌کنند، معتقد نيستند که از طنز بايد تعريفي ارائه داد و هروقت هم که تعريفي ارائه مي‌شود فقط جدل پيش مي‌آيد و مي‌گويند اگر قرار باشد فلان تعريف صحيح باشد، پس لابد کاري که ما مي‌کنيم طنز نيست.

من بر اساس مطالعات ناقصي که داشته‌ام و چيزهايي که از ديگران شنيده‌ام و منابع و مآخذ محدودي که دربارۀ طنز در زبان فارسي وجود دارد، به اين تعريف رسيده‌ام که طنز عبارت است از «بيان واقعيت‌هاي تلخ به زبان شيرين،‌ کنايي‌، نشاط‌آور و منصفانه». روي تک‌تک اين کلمات هم اصرار دارم. مثلاً قيد «منصفانه» را صرفاً به‌خاطر رعايت حال نظام سياسي حاکم در تعريف طنز نمي‌گنجانم. بل‌که مي‌گويم طنز بايد فرقي با گونه‌هاي ديگر ادبي و حتي گونه‌هاي ديگر شوخ‌طبعي داشته باشد. وقتي انصاف را از طنز بگيريم و اغراق بيش از حد پيش برود، طنز يا به هجو منتهي مي‌شود يا اين‌که از واقعيت بيش از اندازه فاصله مي‌گيرد. يا وقتي مي‌گويم «بيان واقعيت تلخ به زبان شيرين» از اين جهت است که به‌هرحال‌ موضوعي براي انتقاد وجود دارد و کسي که سخن را مي‌شنود بايد بپذيرد که واقعيت تلخي وجود دارد. در نتيجه نبايد مطلب را آن‌قدر با خنده و شوخي و اغراق بياميزيم که اصل واقعيت فراموش شود و مخاطب نفهمد که کدام بخش مطلب واقعيت است و کدام بخش شوخي. يا اگر مي‌گويم «نشاط‌آور» و نمي‌گويم «خنده‌آور» براي اين است که احساس مي‌کنم طنز بايد موجب يک نشاط و شادماني دروني بشود. اين شادماني مي‌تواند حتي به دروازۀ لبان هم نرسد. به قول عمران صلاحي که از ـ فکر مي‌کنم ـ اوحدي نقل مي‌کرد که: «خنده‌اي کرد بي لب و دندان». خندۀ‌ بي لب و دندان شايد خنده‌اي‌ست که از شنيدن طنز به آدم دست مي‌دهد. دل‌تان خنک مي‌شود، ته دل‌تان غنج مي‌رود، و يک شادماني دروني احساس مي‌کنيد. شايد يک شعر طنزآميز خوب را بخوانيد و احسنت بگوييد و وقتي از شما بپرسند اگر خوب بود چرا هيچ قهقهه‌اي و حتي لبخندي نزديد، بگوييد دلم خنک شد. گرهي سر دلم بود و احساس کردم که باز شد و شايد اين شادي و نشاط را با هيچ قهقهه‌اي هم عوض نکنيد.

 

مهدي‌نژاد: اما آيا شما با اين قيد «شيرين و نشاط‌آور»، طنز  تلخ يا طنز سياه را از دايرۀ شمول طنز خارج نکرديد؟

زرويي: من تصور مي‌کنم اصولاً‌ چيزي به اسم طنز تلخ يا سياه وجود ندارد. در اروپا البته بيش‌تر و تخصصي‌تر در اين زمينه کار کرده‌اند. مثلاً‌ در نقاشي‌ها و کاريکاتورها يا در واقع کارتون‌هاي‌شان مقولۀ گروتسک را طرح کرده‌اند که از جلوه‌هايش مثلاً آميختن اجزاي طبيعت با انسان‌ بوده است. طراحي انساني که دستش شاخ و برگ داده، يا ‌کسي که در دل صخره‌اي قرار گرفته که سنگي هم از دل آن صخره بيرون زده و او بر لبۀ پرتگاهي ايستاده که نه راه پيش دارد و نه راه پس و... . اما من احساس مي‌کنم اين اساساً طنز نيست. اين يک نوع هنر و ادبيات سياه است، با نگاهي سياه و نااميدانه. طنز وظيفۀ نااميد کردن ندارد. حداقل در تعريفي که من براي طنز دارم. در نمونه‌هايي هم که داريم مي‌بينيم هيچ طنزپردازي نيامده بگويد هيچ راهي براي برون‌رفت از مشکلات نيست. نهايتش اين است که گفته‌اند وقتي کاري از دستت برنمي‌آيد به ريش دنيا بخند و جدي نگير. در واقع سردستي‌ترين تعريفي که قائل شده‌اند اين است که نبايد زياد جدي گرفت و بايد نگاهي فرا و وراي نگاه ديگران به موقعيت داشت.

آقاي بهاء‌الدين خرمشاهي در کتاب «سير بي‌سلوک» مقاله‌اي دارد به اسم «شيدايي لاهوتي» که در آن نقل قولي از کي‌يرکه‌گور کرده‌است که من هم بارها آن را نقل کرده‌ام. کي‌يرکه‌گور که از بنيان‌گذاران مکتب اگزيستانسياليسم است مي‌گويد انسان براي رسيدن به ايمان کامل، بايد از يک مرحلۀ طنز و تسخر عبور کند‌. انسان اگر مجبور باشد در جايگاه خداوند قرار بگيرد و از بالا به مناظر نگاه کند، خيلي از اتفاقات و حوادث پيرامونش را خنده‌دار و بي‌معني مي‌بيند. چاپلوسي‌ها و تملق‌ها و براي هم زدن‌ها و ... . ما چون خودمان در داخل اين موقعيت‌ها دست و پا مي‌زنيم و هيچ‌وقت فاصله نگرفته‌ايم تا ببينيم مثلاً پشت اين ميز که هستيم چگونه هستيم. که مثلاً از پشت ميز معاونت مي‌رويم و مدير مي‌شويم و در طي اين سلسله‌مراتب در نهايت مثلاً‌ رئيس‌جمهور مي‌شويم و تازه مگر خود رئيس‌جمهور چقدر اختيارات و توانايي دارد و... . اما از آن زاويه که نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که جان کندن من براي از معاونت به مديريت رسيدن چقدر خنده‌آور و ابلهانه ‌است. کي‌يرکه‌گور مي‌گويد براي رسيدن به ايمان بايد اين مرحلۀ طنز و تسخر را پشت‌سر گذاشت و در غير اين صورت نمي‌توان به ايمان کامل رسيد. در قرآن هم هست که خداوند انسان را ظلوم و جهول توصيف مي‌کند. اين دقيقاً ناشي از نگاهي‌ست که از بلندا به انسان و موقعيتش بر روي زمين مي‌شود، نه نگاه از درون متن. من فکر مي‌کنم کسي که کار طنز مي‌کند نبايد مخاطب را نسبت به موقعيتي که در آن قرار دارد نااميد کند. کاري که هنر و ادبيات سياه مي‌کند؛ با ذکر موقعيت‌هاي تلخي که ديگران يا جرأت و جسارت بيانش را ندارند و يا آن‌قدر تلخ و تکان‌دهنده است که مردم دوست ندارند ببينند و باور کنند. مردم دوست ندارند ببينند کساني که به آن‌ها اعتماد کرده‌اند به اين اعتماد خيانت مي‌کنند.

 

مهدي‌نژاد: پس اين ميان وظيفۀ طنزپرداز چيست؟ يعني نبايد مخاطب را متوجه واقعيات تلخي که واقعيت هم دارند بکند؟

زرويي: وظيفۀ طنزپرداز اين است که پرده را از پيش چشم مردم کنار بزند و بگويد چنين چيزي هست، منتهي تو زياد جدي نگير و اگر براي تو هم پيش آمد، لااقل تحمل کن. شايد بشود گفت طنز روغن‌کاري چرخ‌دنده‌هاي ذهن انسان‌هاست. چرخ دنده‌هايي که در ذهن آدم‌ها به‌شدت در حال اصطکاکند. با طنز اين چرخ‌دنده‌ها حداقل براي لحظه‌اي، با يک لبخند از حرکت مي‌ايستند و کمي خنک مي‌شوند. يکي از اهداف طنز اين است که بين موقعيت‌هاي دشوار و تصميماتي که افراد در آن موقعيت‌ها مي‌گيرند فاصله‌گذاري کند. اگر مديرکلي که تازه وارد دفترش شده و مي‌بيند روي ميزش را يک وجب خاک گرفته و با عصبانيت مستخدم را احضار مي‌کند، در همان فرصت طنز روزانۀ مرا بخواند و براي لحظه‌اي لبخندي روي لبش بيايد و دلش خنک بشود و وقتي‌که مستخدم آمد اصلاً يادش برود که براي چه احضارش کرده است، يا با لبخند به او بگويد که مثلاً‌ اين چه طرز تميز کردن است و طنز من مانع از اين بشود که آن آدم اخراج شود؛ من فکر مي‌کنم بزرگترين کار را در دنيا انجام داده‌ام.

اين‌ها چيزي‌ست که از وظيفۀ طنز در ذهن من است. من قائل به طنز سياه يا طنز تلخ نيستم و فکر مي‌کنم اين دو حتي ناقض همديگرند. البته ته‌مايۀ طنز تلخ است،‌ مثل قهوه که هرچه هم شکر به آن بزني، اگرچه ابتدا شيريني‌اش را حس مي‌کني؛ اما چيزي که در دهانت ته‌نشين مي‌شود و مزه‌اش مي‌ماند، همان تلخي‌ست. طنز دقيقاً‌ بايد همين حس را ايجاد کند.

 

مهدي‌نژاد: شما در تعريفي که از طنز داديد، گفتيد اگر طنز منصفانه نباشد به هجو نزديک مي‌شود و اين انصاف را هم در نگاه طنزپرداز لحاظ کرديد. به نظر شما آيا تفاوت هجو و طنز در نحوۀ نگاه خالق اثر است؟ يا اين‌که تفاوت‌شان در مضمون است؟ اساساً مرز هجو و طنز چيست؟

زرويي: چند عامل است که طنز را به هجو نزديک مي‌کند.‌ يکي از آن‌ها مي‌تواند «اغراق غيرمنصفانه» باشد. شما مي‌خواهيد از کسي انتقاد کنيد. در هر دو، يعني هم در طنز و هم در هجو، انتقاد را داريد ـ ولو اين‌که انتقاد از نظام کائنات باشد. مثل خيلي از کفريه‌هايي که در ادبيات فارسي داريم که «اگر دستم رسد بر چرخ گردون/ همي‌پرسم که اين چون است و آن چون» و... که تلويحاً‌ مي‌گويد اگر من روزي در مقابل خداوند قرار بگيرم مي‌گويم اين چه وضع ادارۀ دنياست. يعني چه انتقاد به ادارۀ کائنات باشد، چه انتقاد به يک شخص و مثلاً نحوۀ تصميم‌گيري او و ادارۀ مملکت يا ادارۀ دفتر کارش و تصميم‌گيري‌هاي بزرگ و کوچکش؛ در همۀ اين موارد يک نوع انتقاد جاري و ساري‌ست. اما شما بايد ضمن اين‌که اين واقعيت تلخ را مي‌بينيد، عامل اصلي مشکل را بيابيد و بگوييد اين عامل موجب شده است که اين اتفاق تلخ بيفتد و البته مخاطب هم متوجه است که شما به عنوان يک طنزپرداز علم محدودي نسبت به مجموعۀ عوامل داريد. گو اين‌که علم هيچ‌کدام از ما کامل نيست. و شايد توضيح بدهند که مثلاً‌ در مورد نارسايي سيستم حمل و نقل شهري رئيس شرکت واحد مقصر صددرصد نيست و عوامل ديگري هم هست و ما مي‌گوييم به هرحال در اين‌جا ما بايد انتقاد را متوجه عاملي بدانيم. حالا در اين‌جا مدير شرکت واحد است؛ در ادارۀ ما مدير مالي يا حسابداري و در ادارۀ کشور مثلاً رئيس‌جمهور يا فلان وزير يا فلان نمايندۀ مجلس که درست اولويت‌بندي نکرده است. حرفم اين است که يک تفاوت اساسي طنز با هجو توجه به عوامل شکل‌گيري واقعيت است.

 

مهدي‌نژاد:‌ به تعبير ديگر مي‌شود گفت طنزپرداز نه به قصد درافتادن با اصل موضوع، که براي اصلاح آن انتقاد مي‌کند...

زرويي: بله. بعضي به‌اشتباه عبارت «طنز برانداز» را به کار مي‌برند. اما طنز اساساً نمي‌تواند برانداز باشد. طنز با ادعاي دوستي پيش مي‌آيد و سعي مي‌کند در دايرۀ دوستي مشکلات را حل کند. طنزپردازي که در روزنامۀ تحت ضوابط ارشاد و با در نظر گرفتن تمام محدوديت‌ها و گشاده‌دستي‌هايي که وجود دارد و با زندگي در اين سرزمين و با استفاده از امکانات اين مملکت طنز مي‌نويسد، خيلي بايد بلاهت داشته باشد که تيشه بردارد و بخواهد ريشۀ نظام را بزند. طنز اصالتاً‌ برانداز نيست. نه‌تنها الآن، که در عصر عبيد هم همين‌طور بوده است. هجو است که برانداز است. هجو به قصد براندازي و مخالفت با اصل موضوع پديد مي‌آيد. در طنز شما با عمل‌کرد افراد کار داريد، اما در هجو با خود افراد. در طنز مي‌گوييد مثلاً آقاي حسين‌نژاد به عنوان مدير فلان مرکز عمل‌کرد اشتباهي دارد. اما اگر عمل‌کردش را اصلاح کند ما دوستش داريم. فرقي هم نمي‌کند ايشان باشد يا ايشان برود و آقاي مهدي‌نژاد جايش بنشيند. او هم اگر کم و کسري در کارش باشد، من اين انتقاد را به او هم دارم. فرقي هم نمي‌کند که پسرخالۀ من باشند يا هيچ ارتباطي با من نداشته باشند. در طنز چيزي که مهم است اين است که عمل‌کردها چقدر درست است يا غلط. اما در هجو عمل‌کرد‌ مهم نيست. شما مي‌گوييد فلاني نمازخوان است، مراقب بيت‌المال است و... اما من اصلاً‌ با وجود او مشکل دارم و اساساً مي‌خواهم او نباشد و از هيچ عبارتي هم براي تخريبش فروگذار نمي‌کنم. از عبارات رکيک و توهين به خودش و خانواده‌اش و اصالت نژادي و سلامت نفسش، تا هرچيز ديگري که از دستم بربيايد و به هر شکل، براي ترور شخصيتش استفاده مي‌کنم. اين آدم هر کاري هم که بکند براي من ناپسند است. اگر بخشنده است، لابد دارد ريا مي‌کند. اگر مال‌دار است، لابد دزد است. اگر فقير و بي‌پول است، لابد تنبل و بي‌کار و بي‌عار است. خلاصه همۀ کارهايش براي من عيب است. پس من در هجو با خود فرد مشکل دارم. در صورتي‌که در طنز ما با خود فرد مشکلي نداريم. يعني مهم نيست که رئيس شرکت واحد اسمش چيست. براي ما کسي که دارد مديريت مي‌کند و مسئول است، يعني بايد مورد سؤال واقع بشود، مهم است. از طرف ديگر در طنز ما يک‌سري حريم داريم. يعني من تا آن‌جا حق دارم شوخي کنم که توهيني نشود. طوري‌که اگر مثلاً پسر طرف، نوشته را دستش بگيرد و برود پيش پدرش و بگويد اين را براي شما نوشته‌اند و با صداي بلند پيش پدرش و عمويش‌ بخواند، خود فرد ـ ولو با اکراه، چون طبيعتاً هيچ‌کس از انتقاد خوشش نمي‌آيد‌ ـ بشنود و احساس توهين نکند. پس در طنز با عمل‌کرد افراد کار داريم و در عين حال پاي‌بند انصافيم و وارد حريم خصوصي افراد نمي‌شويم؛ اما در مسائل کاري، يعني در حيطۀ مسئوليت و عمل‌کردش، اتفاقاً همه‌چيزش به ما مربوط است. مسئوليتي پذيرفته و در مورد مسئوليتش بايد مورد سؤال واقع شود و پاسخ‌گو باشد. اما در هجو محدوديتي نيست که شخصيتي را حتي لجن‌مال کنند.

ضمن اين‌که من مي‌گويم هجو هم مي‌تواند و بايد هنرمندانه باشد و صرف‌ فحاشي و منظوم کردن فحش، هجو نيست. هجو توهين هنرمندانه است. به هر حال وقتي مي‌گوييم شعر نوعي از اعجاز است و مي‌خوانيم که «پيش و پسي بست صف اوليا/ پس شعرا آمد و پيش انبيا»، يعني انبيا معجزه‌اي داشتند و شعرا هم معجزه‌اي. معجزۀ شعرا هم کلام بوده است. پس شاعران مي‌توانند برانگيزند، مي‌توانند آرام کنند و اين اعجاز بايد جلوه داشته باشد. اگر قرار است شاعر يا اديب به هر دليل، درست يا غلط، هجوي هم بکند، حداقل بايد به گونه‌اي باشد که کسي که اديب نيست از اين‌گونه بيان عاجز باشد. وگرنه فحش و بد و بيراه به خواهر و مادر و نواميس افراد و افراد را به همۀ گناهان متهم کردن بدون هيچ سند و مدرک، کاري‌ست که هرکسي مي‌تواند انجام بدهد.

 

حسين‌نژاد: يکي از مواردي که گاه به عنوان وجه افتراق طنز و هجو مطرح مي‌شود،‌ رسالت اجتماعي طنز است. به نظرم شما با انتشار اشعار طنزتان در روزنامۀ همشهري، با شعر طنز اين نقش اجتماعي را بازي کرديد. آيا شما هم به اين قائليد که اين از تفاوت‌هاي هجو و طنز است؟ و اين سؤال به اين‌جا مي‌رسد که به نظر شما طنزپرداز اصلاً‌ مي‌خواهد يا مي‌تواند مصلح اجتماعي باشد و جامعه‌اش را اصلاح کند؟

زرويي:‌ البته روزنامه‌ها و نشريات عملاً‌ خيلي در پي اصلاح و طرح مسائل عمده نيستند و شايد به خاطر همين هم بود که اين ستون دوام پيدا نکرد. رغبت نشريات بيشتر به اين است که به مسائل روز بپردازند. من تلاش کردم به آن‌چيزي که به‌زعم من کلان‌تر بود بپردازم، اما روزنامه‌ها توقع پرداختن به مسائل ريزتر را دارند. من از مديريت اين مملکت که هميشه بي‌سامان است شروع کردم. چون ديدم هيچ‌کس نيامده به مديران بگويد که بالاخره ما هم يک‌چيزهايي متوجه مي‌شويم. کرشمه‌هاي مديريتي و راه‌هاي زدوبند و غيره را مردم عادي هم مي‌دانند. حالا ابوالفضل زرويي رويش زيادتر است يا ريزتر مي‌بيند و اين‌ها را فهرست مي‌کند و پشت سر هم مي‌نويسد. يک‌جاهايي ملال‌آور مي‌شود و يک‌جاهايي هم بامزه. ولي به هر حال اين‌ها چيزهايي نيست که مردم عادي کوچه و بازار متوجه نباشند. اين‌ها همه قابل‌درک است و مردم در جريان همۀ لفت‌وليس‌ها و خرده‌دزدي‌ها و اداهاي مؤمن‌بازي و مؤمن‌نمايي که دست و بالت خيس باشد و بروي جلوي ارباب‌رجوع که يعني در حال نماز بودم و اين‌که چه‌جوري سر مدير بالادست کلاه بگذاري و زيردستان را چطور خر کني و اين‌ها، هستند. اين‌ها چيزهايي‌ست که هرکسي مي‌داند و شايد در ذهن من هم اين بود که به بدنۀ سيستم مديريتي کشور بگويم اين‌ها چيزهاي پوشيده‌اي نيست و مردم هم مي‌دانند. ضمن اين‌که شما هم اگر قرار هست روزي مدير بشويد، بدانيد که اين ترفندها هست و از بچۀ خودم هم شروع کردم و نيامدم به کس ديگري بگويم! مثلاً من در اين سيستم نمي‌توانم خودِ مدير را به نقد بکشم. پس مي‌گويم پسرم تو اگر مي‌خواهي نان دربياوري، بايد اين‌کار را ياد بگيري. اگر هم نمي‌خواهي همان وضعيتي که من دارم خواهي داشت. اما اين‌ها در روزنامه زياد خواهان ندارد. نه اين‌که فقط ارباب جرائد خواهانش نباشد؛ حتي مردم عام هم بيش‌تر طالب پرداختن به موضوعات روزند. طوري‌که احساس نکنند اين احتمالاً‌ يک کتابي‌ست که قبلاً‌ نوشته شده و هرروز يک صفحه‌اش چاپ مي‌شود. بعضي وقت‌ها هم خرده‌فرمايشات نشريه‌اي هست. اين‌ها چيزهايي‌ست که خواه‌ناخواه نمي‌شود از آن‌ها گذشت. يعني مشکل عموميت دارد. ولي اين‌که خود طنزپرداز عمدتاً‌ موظف است که مشکلات اساسي را طرح بکند درست است. حتي شايد اين مشکلات راه‌حل هم نداشته باشد، ولي طنزپرداز مي‌تواند لااقل عيب‌يابي بکند و بگويد اين مشکلات و عوارض در جامعه هست و کساني که اهل اصلاح هستند و راه‌کار براي اهلش دارند، بيايند اين عيب‌ها را رفع کنند. مصلح اجتماعي در واقع کسي‌ست که ابزاري در اختيارش باشد براي اصلاح کردن. طنزپرداز هيچ ابزاري ندارد. من شايد بتوانم مثلاً در ذهن شما اين تأثير را بگذارم که اگر زماني مدير شديد بگوييد من به‌گونه‌اي مديريت نکنم که مصداق حرف‌هاي فلاني بشوم و در اين حد در ذهن شما و زيرساخت‌هاي فکري‌تان تأثير بگذارم. اما نمي‌توانم کسي را به کاري مجبور کنم. مصلح اجتماعي قانون‌گذاري مي‌کند، بر اجرايش نظارت مي‌کند و در واقع به صورت درست و درمان اصلاح مي‌کند و اين‌طور نيست که حرفي را بزند و عبور بکند. در اين کارها من هيچ‌وقت ادعايي نداشتم و اساساً فکر مي‌کنم هيچ طنزپردازي هم نمي‌تواند در اين زمينه ادعايي داشته باشد.

 

مهدي‌نژاد: اين همان‌چيزي نيست که اين‌روزها به آن انتقاد سازنده يا طنز سازنده مي‌گويند؟

زرويي: اصولاً‌ يکي از بدبختي‌هاي بدنۀ طنز اين است که هميشه ازش خواسته‌اند طنز سازنده بنويسد. من هيچ‌وقت نفهميدم طنز سازنده به چه معناست. مگر ما طنز مخرّب هم داريم؟ اگر منظور هجو است که کسي با نگاه تخريبي بيايد و بخواهد يک نفر،‌ يک شهر، ‌يک نهاد يا يک گروه را از اساس نابود کند بحث ديگري‌ست. گاهي وقت‌ها احساس مي‌کنم ما خودمان داريم ظرفيت‌ها را از بين مي‌بريم. مثلاً ظرفيت‌هاي انساني و منطقه‌اي را. مثال مي‌زنم. يک زمان بحث بود که ما نبايد با قوميت‌ها شوخي کنيم. با لهجۀ ترکي و گيلاني و عربي و... شوخي نکنيم. اما آيا واقعاً‌ کسي که مثلاً در يک برنامۀ کميک تلويزيوني يا راديويي، از يک لهجه استفاده مي‌کند، مي‌خواهد آن لهجه را تخريب کند؟ چطور است که دزدها و‌ قاتل‌ها و آدم‌کش‌ها و آدم‌هاي پست وخونخوار، چه در فيلم‌هاي ايراني و در فيلم‌هاي دوبلۀ خارجي، همگي پرهام و هوشنگ و کيوان و اين‌ها هستند و همه‌شان هم با لهجۀ تهراني آدم مي‌کشند و حق ديگران را مي‌خورند و دزدي مي‌کنند و گردنه مي‌گيرند و يکي از اين‌ها ترک يا کرد يا لر نيست؟ اگر اين‌طوري باشد پس من هم که لهجۀ تهراني دارم، بايد بروم حضرات را خفت کنم که چرا به تهراني ها توهين مي‌کنيد؟! اما واقعاً کسي که فيلمي را دوبله مي‌کند و به‌جاي آن جک يا جو يا کارولين که آدم‌کش است با لهجۀ تهراني صحبت مي‌کند، مي‌خواهد بگويد تهراني‌ها آدم‌هاي بدي هستند؟ نه. من که هيچ‌وقت اين احساس را نداشته‌ام. من فکر مي‌کنم که از قابليت‌هاي اين گونه‌گوني و تنوع که در بافت کشور هست بايد استفاده کرد. مثلاً ببينيد اهالي بريتانيا که شامل انگلستان و ايرلند و ولز و اسکاتلند مي‌شود، چقدر از اين ظرفيت استفاده مي‌کنند. لطيفه‌هايي دارند که کساني که اهل تخصصند متوجه مي‌شوند که مثلاً اين‌جا اين‌کلمه را چون به لهجۀ ايريش يعني ايرلندي مي‌گويد اين معني را مي‌دهد، اما لندني‌ها وقتي به‌کار مي‌برند اين معني ديگر را مي‌دهد و اين کژتابي دارد و به همين دليل اين‌ها از اين اختلاف زباني استفاده کرده‌اند و جملۀ دو پهلويي ساخته‌اند و خودشان با درک اين نکته غش‌غش مي‌خندند. اين چه ايرادي دارد؟ حالا ما که در کشوري واقع شده‌ايم که يک زبان‌شناس بايد بيايد و بگويد که چندتا لهجه و گويش در اين کشور داريم، چرا نبايد از اين قابليت استفاده کنيم، تا مثلاً سريالي بسازيم پر از رنگ لهجه‌هاي مختلف و قابليت‌هاي زبان را به تمامي به رخ بکشيم. اما مي‌آييم و خودمان را محدود مي‌کنيم به زبان فارسي آن هم با لهجۀ تهراني. چرا؟ چون ممکن است به فلان قوميت بربخورد.

بدتر از اين، ادعايي‌ست که در اين سال‌ها خيلي باب شده که مي‌گويند انگليس‌ها آمدند و براي اين‌که قوميت‌ها را به جان هم بيندازند گفتند رشتي‌ها اين‌جورند، قزويني‌ها اين عيب را دارند، ترک‌ها اين‌جورند، يزدي‌ها فلانند، اصفهاني‌ها بهمانند و... . من مي‌گويم انگليسي‌ها چند سال است با ايران در ارتباطند؟ اصولاً‌ ارتباط ايران و فرنگستان اگر از عصر صفويه هم شکل گرفته و موج پيدا کرده باشد و تمام کساني هم که به عنوان سفرنامه‌نويس به ايران آمدند به خاطر ايجاد تفرقه آمده باشند، مي‌شود چهارصد تا پانصد سال. عبيد زاکاني از کدام انگليسي پول گرفته که در لطيفه‌هايش خراساني و اصفهاني و مازندراني و قوميت‌هاي مختلف حضور دارند؟! آيا او هم خواسته توهين کند؟ مي‌خواهم بگويم ما با اين شکل و شيوۀ برخورد، خيلي از ظرفيت‌ها را از بين برديم. اولاً‌ دست طنزپردازهاي ما از هر جهت بسته ‌است. مثلاً‌ يکي از ستون‌هايي که در نشريات قبل از انقلاب بود و من هم خيلي دوست داشتم و الآن اصلاً‌ نمي‌شود به کار برد و يک تخصص ويژه هم مي‌خواهد، ستون «ترکي نيم‌پز» و «عربي نيم‌پز» بود. به گونه‌اي بود که انگار کسي که ترکي يا عربي بلد است مي‌خواهد فارسي صحبت بکند. اين متن به قدري قشنگ و جذاب و شيرين بود که شما اصلاً فکر نمي‌کرديد نويسنده مي‌خواهد آن ترک يا عرب را به سخره بگيرد. کسي که با لهجۀ ترکي نوشته بود در مورد مسائل روز مملکت صحبت مي‌کرد. يا کسي که عربي نيم‌پز مي‌نوشت، نه قصد توهين به قرآن داشت، نه با قوميت عرب مي‌خواست شوخي بکند. هيچ‌کدام از آن‌ها نبود. اما چرا اين قابليت را از طنز گرفتيم؟ يا چرا بايد توي سريال‌مان اجازه ندهيم که مثلاً کسي که شيرين‌کار است و باعث نشاط جمع مي‌شود، داراي يک لهجۀ شيرين از همين قوميت‌ها باشد؟ جالب است که اتفاقاً‌ رندترين قوميت کشور ما کساني هستند که گفتند ما خودمان مي‌آييم و شوخي با لهجه‌مان را باب مي‌کنيم. اصفهاني‌ها خودشان با لهجۀ اصفهاني شوخي مي‌کنند و هيچ اصفهاني هم احساس توهين نمي‌کند. در مورد آذري‌ها خودمان هم مي‌آييم و حساسيت توليد مي‌کنيم. يا مثلاً درباره سريال برره نوشته بودند که لهجه‌هاي «مقدس» بومي ما دارد به سخره گرفته مي‌شود. تو را به‌خدا لهجه را ديگر مقدس نکنيم. اين حريم قدسي کشيدن خيلي خطرناک است. فکر نکنيم اين هنر است. فکر نکنيم اگر بگوييم «آستان مقدس ابوالفضل زرويي!» براي من خوب است. با اين‌کار اتفاقاً من آسيب‌پذير مي‌شوم. وقتي مرا مقدس مي‌کنيد هرکس بخواهد شما را تحت فشار قرار بدهد، چهارتا فحش به من مي‌دهد.

به اين ترتيب ما آمديم و قابليت‌ها را از دست داديم، يعني از بين برديم. اين مشکل بزرگي‌ست. 

 

حسين‌نژاد: حالا کمي از بحث طنز و هجو خارج شويم. به نظر شما طنزپردازي چقدر ذاتي‌ست و چقدر اکتسابي و آموزش طنز تا چه اندازه امکان‌پذير است؟ اين بحث وقتي مطرح شد که مؤسسۀ گل‌آقا شروع به آموزش طنز در شاخه‌هاي مختلف کرد. آن‌جا اين بحث طرح شد که آيا اصلاً مي‌شود طنز را آموزش داد يا نه و اکثر منتقدان اين موضع را گرفتند که چنين کاري نمي‌شود...

زرويي: من با مدرک دادن و براي مدرک اعتبار قائل شدن مخالفم. حتي در رسوم دانشگاهي هم پذيرفتني نيست که شما بگوييد من مدرکي دارم به اسم ليسانس و چون ليسانس دارم به من مي‌گويند کارشناس. پس من از ديگري که در اين زمينه ليسانس ندارد بيش‌تر و بهتر مي‌توانم اظهار نظر کنم. نه، اين متر و اندازۀ درستي نيست. مدرک در واقع براي اين است که ما بتوانيم از نظريات‌مان دفاع کنيم و در حدي خودمان را موجه نشان بدهيم. که مثلاً من که ادبيات فارسي خوانده‌ام بتوانم بگويم که اسم سعدي براي من ناآشنا نيست. چون ولو به اجبار هم که شده، دو واحد يا چهار واحد گلستان و بوستان خوانده‌ام. يا مثلاً ‌در دو واحد غزل فارسي غزليات سعدي را هم خوانده‌ام که تازه اين هم مناط اعتبار نيست؛ چون چه‌بسا کسي در خلوت تنهايي‌اش چهار بار بوستان و گلستان را دوره کرده باشد، اما منِ ادبيات‌خوانده هنوز فرصت نکرده‌ باشم گلستان و بوستان را کامل بخوانم. اين توهين به کساني که مدرک مي‌گيرند نيست؛ ولي مي‌گويم اين‌که من يک دوره بگذارم و بگويم تشريف بياوريد تا سه‌ماهه و تضميني طنزپرداز شويد، بعد هم يک مدرک دست‌تان بدهم و شما برويد و بگوييد من به اعتبار اين مدرک طنزپردازم شدني نيست. مدرک کسي را شاعر يا طنزپرداز نمي‌کند. ولي طنز را مي‌شود آموزش داد. نه فقط خود طنز را ـ که چيزي زائد بر اصل ادبي يا يک کار فوق‌تخصصي ديده مي‌شود، يعني شما اول بايد شاعر باشيد بعد شعر طنز بگوييد ـ که به نظر من شعر را هم مي‌شود آموزش داد. اين آموزش در واقع هارمونيک کردن ذهن و ايجاد توانايي منظوم سخن گفتن است. و اين‌که فرد اين توانايي را پيدا کند که در عين اين‌که غمگين است شادمانه بگويد، يا در شادماني دربارۀ غم بنويسد. اين‌ها توانمندي‌هاي ويژه‌‌اي‌ست که شاعر دارد.

من هميشه اين مثال را زده‌ام که از يک جوان مثلاً بيست ساله که در اوج خواست‌هاي غريزي و فطري و جنسي‌اش قرار دارد،‌ نمي‌شود توقع داشت که شاعر بسيار خوبي هم باشد و احساساتش را در بهترين قالب طرح کند. سعدي عليه‌الرحمه غزل‌هاي بسياري دارد و از بدو جواني تا سنين کهن‌سالي‌اش غزل‌سرايي کرده است. علي‌القاعده مي‌شود اين‌طور قضاوت کرد که بهترين و پخته‌ترين غزل‌هايش بيشتر مربوط به سنيني است که در شاعري پخته‌تر و ورزيده‌تر شده است. و طبيعتاً‌ هرچقدر ورزيده‌تر شده، سنش بالاتر رفته است و آتش عشق‌هاي غريزي و انساني‌اش فروکش کرده است و نگاهش پيرانه‌تر شده باشد. اما شاعر بايد اين‌قدر در شاعري ورزيده باشد که مثل يک هنرپيشۀ تئاتر که بدون اين‌که‌ داغ‌دار باشد مثل يک داغ‌دار نقش بازي مي‌کند و بدون اين‌که خوشحالي عجيبي داشته باشد نهايت خوشحالي و شوق را در صحنه نشان مي‌دهد، و همه هم باور مي‌کنند که اين آدم شادمانه است و پا‌به‌پايش مي‌خندند؛ احساسات و عواطف گوناگون را در شعرش ابراز کند. سعدي هم به اين قابليت رسيده است که در هفتاد سالگي حسي به ما مي‌دهد مثل اولين‌بار که مثلاً در نوجواني عشق را تجربه کرده‌ايم که حتي روي‌‌مان نمي‌شده حس‌مان را بيان کنيم و هربار مي‌خواسته‌ايم به بهانه‌اي از کنار معشوق خود بگذريم و به او نگاهي بکنيم: «بگذار تا مقابل روي تو بگذريم/ دزديده در شمايل خوب تو بنگريم». سعدي در هفتاد سالگي لازم نيست دنبال بهانه‌اي بگردد که يواشکي از پيش محبوبش بگذرد و در چهر‌ه‌اش نظر کند. اين توانمندي، توانمندي ويژه‌اي‌ست که او علاوه بر فن شعر آموخته و اين است که سعدي را نسبت به ديگران شاعرتر مي‌کند. نه به اين معني که لزوماً‌ همان حس را دارد؛ به اين معني که بيان حسش قوي‌تر از ديگران است و خوب توانسته است اين احساس را همان‌قدر بکر در خودش حفظ کند. خيلي‌ها در مرگ مستعصم يقه ‌دريدند يا گريه ‌کردند يا زندگي و مال از دست دادند و يا داغ‌دار شدند؛ ولي شعر سعدي مانده است که: «آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين/ در عزاي مرگ مستعصم اميرالمؤمنين». کاري به محتواي شعر نداريم. يک قصيدۀ محکم و جانانه است که نمي‌توانيم روي آن خط بکشيم. يا قصيده‌اي که فرخي در مرگ سلطان محمود گفته است. قصيدۀ‌ فوق‌العاده زيبايي که سوگواري فرخي را در مرگ سلطان محمود نشان مي‌دهد. مي‌خواهم بگويم اين‌ها حتماً‌ خيلي‌هايش هم واقعي نيست و تنها عرصۀ نمايش توانمندي شاعر است در بيان يک حس. يا مثلاً رندي حافظ اگرچه در وجودش مخمر شده است و شعرش به نهايت طنز رسيده است ـ که فکر مي‌کنم وقتي طنز به نهايت برسد به چارچوبي مي‌رسد به اسم رندي و ديگر به کلمات و الفاظ محدود نمي‌شود و متن حاوي باري مي‌شود که هرکس مي‌تواند برداشت خاص خودش را از آن بکند ـ اما همين هم يک توانمندي‌ست فراتر از توانمندي شاعري. که اگر صرف تکنيک تعيين‌کننده باشد، اهلي شيرازي در «سحر حلال»ش به‌مراتب از بسياري از شعراي ايران‌زمين شاعرتر است. چون توانمندي‌هايي داشته و چنان کارهاي اعجاب‌آوري در شعرش کرده است که شايد سعدي هم نمي‌توانسته با اين قدرت کرشمه بريزد و صنعت و تکليف در شعر بياورد.

به‌هرحال من به اين معتقد نيستم که اين صرفاً يک شوق يا استعداد يا توانايي ذاتي‌ست. من مي‌گويم اين استعدادِ ذاتي با تمرين هم قابل دسترسي‌ست. صنعت شاعري قابل فراگيري‌ست. بخش طنازانه‌اش هم قابل فراگيري است، منتهي زمان مي‌خواهد و پي‌گيري. کسي که علاقه‌مند باشد، به صرف علاقه مي‌تواند ياد بگيرد؛ اما کسي که علاقه‌مند نباشد نمي‌تواند.

 

 

 

 

۲

 

مهدي‌نژاد: حالا مي‌خواهيم يک‌کم وارد حريم خصوصي‌تان بشويم! براي خود شما طنز از کجا جدي شد؟ و اين‌که اول شاعري پيش آمد و بعد طنزپردازي، يا اول طنزپرداز شديد و بعد شاعر؟

زرويي: در اين‌جور مواقع همه مي‌گويند ما از بدو تولد شاعر بوديم...

 

حسين‌نژاد: با اين تفاصيل مي‌شود از 1/1/1!

زرويي: در مورد من اوايل دورۀ راهنمايي شروع شد و اولين کسي هم که مرا سر ذوق آورد، معلم علوم‌مان بود که آقايي بود به اسم گيوه‌چي که خيلي آدم نازنيني بود. خدا حفظش کند. خيلي دوست داشت بچه‌ها را سر ذوق بياورد. وقتي ما را براي بازديد به جاهايي مثل کارخانه‌هاي صنعتي مي‌بردند، به بچه‌ها مي‌گفت دربارۀ اين کارخانه گزارش بنويسند که بچه‌ها دست به قلم بشوند و بنويسند. يکي‌ـ‌دو بار هم يک‌سري نوشته‌هاي بانمک را سر کلاس آورد که مثلاً‌ منزل آقاي رياضي در کوچه راديکال است و خيابان فلان و اين‌ها... . از آن چيزهايي که الآن که مي‌شنويم به نظرمان خيلي بي‌نمک مي‌آيد. من همان‌موقع‌ها شعرهايي را که مي‌شنيدم، خيلي دوست داشتم يک چيزي مثل آن‌ها بگويم، چيزي‌که در واقع شعر نبود،‌ حتي معر هم نبود! چيزهاي آشفته و بي‌ربطي بود. من‌جمله از شاهنامه خيلي خوشم آمده بود که وزن حماسي داشت. آن‌وقت‌ها در خانه شاهنامه نداشتيم. و يکي‌ـ‌دو بيت «چنين گفت رستم به اسفنديار» که عوام به کار مي‌برند، شنيده بودم. فقط مي‌دانستم که چنين وزني هست. يک چيزي شروع کردم به اسم شاگردنامه. شايد حدود ششصد‌ـ‌هفتصد بيت هم نوشتم که يک شاگرد بي‌تربيت و به‌دردنخوري راه مي‌افتد برود مدرسه و همۀ معلم‌ها و ناظم‌ و مدير و اين‌ها سکته مي‌کنند که اين قرار است بيايد به جنگ مدرسه و لشگرکشي شاگرد به مدرسه و تا اين‌جا که مي‌آيد دم در مدرسه و مدرسه را محاصره مي‌کند را نوشته بودم و بقيه‌اش را ديگر ننوشتم. چون نمي‌فهميدم از اين به بعد را بايد چه‌کارش کنم! طبيعتاً احساس مي‌کردم‌ خيلي بانمک است، اما اصلاً‌ شعرهاي قابل‌خواندني نبودند. البته اگر کسي بخواند مي‌گويد نسبت به کسي که اول راهنمايي‌ست خوب است. يا مثلاً‌ يادم نمي‌رود، اولين کسي که ديدم کتاب شعر دستش است و دارد مي‌خواند، پيرمردي بود از دوستان پدرم که از يزد آمده بود و لاي يک بقچه‌اي، يک کتاب شيرازه‌گسسته‌اي داشت و شروع کرد به خواندن و يک تعبير بامزه درش بود که در ذهنم ماند: «بقره بقو، بقو بقو»، که بعد فهميدم کتاب مرحوم اشرف‌الدين حسيني‌ست که در نشريۀ نسيم شمال استخراجي آن‌روز چاپ شده بود. «کليات باغ بهشت نسيم شمال» بود و در همان دوره اين شعر از شعرهايي بود که خيلي به دلم نشست و بعد متوجه شدم که مي‌شود شعرهايي نوشت که اين‌طوري هم باشد؛ يعني بانمک باشد و مردم را بخنداند. مخصوصاً‌ آن‌موقع خيلي دلم مي‌خواست کاري بکنم که دل پدر و مادر را ببرم. پدر من هم آدم سخت‌گير و بداخمي بود. وقتي ‌مي‌ديدم با خواندن اين شعرها مي‌خندد، پيش خودم مي‌گفتم کاش روزي به جايي برسم که بتوانم پدرم را بخندانم و شعري بگويم که بعد از مدت‌ها لبخندي روي لبش بيايد. اين نکته در ذهن من خيلي تأثير داشت در کشيده شدنم به اين نوع از شعر و بعدها همان‌طور ادامه پيدا کرد. در سنين جواني هم خيلي عاشق‌پيشه بودم و هر نگاهي دلم را مي‌برد و صبح و روز و شب عاشق مي‌شدم به خيال خودم! آن‌وقت‌ها شروع کردم به گفتن شعرهاي عاشقانه. البته الآن اگر کسي آن‌ها را بخواند بيشتر برايش خنده‌دار است تا عاشقانه. عشق آبکيِ بي‌ربطي بود. يک‌جور اداي کمرنگ نظامي را درآوردن بود. کلاس دوم دبيرستان که بودم منظومه‌اي را شروع کردم. با خودم گفتم شيرين و فرهاد را که گفته‌اند، ليلي و مجنون را هم که گفته‌اند. من بيايم يک شعر جديد شروع کنم که کف نظامي ببُرّد! فکر هم مي‌کردم به عقل آن‌ها نرسيده که اين‌طوري بگويند! يک مثنوي شروع کردم در مورد اين‌که يک شاهزادۀ ايراني عاشق يک پرنسس زيباي چيني مي‌شود و بعد براي به دست آوردنش لشکرکشي مي‌کند و... . که بعداً‌ فهميدم چيني‌ها قدکوتاه و زردنبو هستند و اصلاً‌ خوشگل نيستند! آمدم سيصد‌ـ‌چهارصد بيت اولش را نوشتم. بعد کسي بهم گفت که قديمي‌ها وقتي شعر مي‌گفتند اول با مدح پروردگار شروع مي‌کردند، بعد ستايش حضرت رسول، بعد ستايش ائمۀ اطهار، بعد در باب پيدايش جهان و حضرت آدم و اين‌جور چيزها و بعد وارد قصه مي‌شدند. همين‌طوري کشکي‌پشمي که نمي‌شود گفت زماني بود و فلان و وارد عشق دختر و پسر شد! يادم نمي‌رود، چند صفحۀ دفتر پاره کردم و چسباندم اولش و به تعداد همان صفحات شروع کردم وصف خداوند و وصف حضرت رسول و در پيدايش جهان و سبب نظم کتاب و اين‌که نشسته بودم و نمي‌دانم چه شد و... در نهايت فکر کنم در مجموع سه‌ـ‌چهار هزار بيت نوشتم! که البته گم و نابود شد که اگر پيدا شود براي خنده بد نيست!

و اما بزرگ‌ترين انتقاد زندگي‌ام را همان‌وقت‌ها شنيدم.‌ يک‌روز به پسر پسردايي پدرم که هم‌سن خودم بود و الآن در يزد است گفتم بيا بنشين من يک منظومه برايت بخوانم. حالا مثلاً‌ چندهزار بيت نوشته بودم و هر ده خط به ده خط، شماره هم مي‌زدم و خيلي هم ذوق مي‌کردم که چقدر زياد شده! بعد از ظهري زير آفتاب دم‌کرده توي باغ زير يک درخت نارون نشستيم و شروع کردم به خواندن. دهانم کف کرده‌ بود، اين‌قدر خواندم که حالم داشت بد مي‌شد. ساعت يک و دو بعد از ظهر شروع کردم به خوندن و ساعت پنج با دهان کف‌کرده تمام شد. گفتم الآن است که بگويد احسنت و آفرين و اين‌ها. گفتم تمام شد، تا اين‌جا را نوشته‌ام. اما به‌جاي احسنت و آفرين گفت: «که چي؟ يعني که چي؟!» گفتم: يعني چي که چي؟ شعر است ديگر. گفت: اين‌ها را که قبلاً‌ گفته‌اند.‌ گفتم: نه، اين را نگفته‌اند.‌ گفت: اين اگر نبود چه اتفاقي مي‌افتاد؟ شايد الآن به خودم بگويم چون او نمي‌توانست شعر بگويد، از سر حسودي چنين چيزي به من گفت. اما او با همين «که چي» بزرگ‌ترين منتقد زندگي من بود. آن شعر که نيمه‌کاره ماند و ديگر هيچ‌وقت دستم به قلم نرفت که يک خط هم به‌ش اضافه کنم.‌ يکي‌ـ‌دو ماهي هم اصلاً بدحال بودم و هيچ‌کاري نمي‌توانستم بکنم و شيرۀ‌ شاعري در من خشکيد. اما تا الآن هروقت قلم دست مي‌گيرم تا چيزي بنويسم، غيرممکن است چهرۀ او که دارد به من مي‌گويد «که چي» در ذهنم نيايد. اين «که چي» خيلي کمکم کرده است. چرا، ممکن است گاهي‌ به خودم بگويم گور پدر «که چي» هم کرده! من مي‌نويسم. اگر خوب شد براي خودم خوب است، اگر هم بد شد مي‌اندازم دور. ولي فقط زماني کاري را چاپ کرده‌ام که قبلش به اين «که چي» در ذهنم جواب داده باشم.

 

حسين‌نژاد: حالا چه چيز شما را ترغيب کرد که به طور جدي به سرودن شعر طنز و اساساً طنزپردازي رو بياوريد؟ يعني کار از کجا براي‌تان جدي شد؟

زرويي: شاعري که همين‌طور ادامه داشت. البته بي‌تعارف مي‌گويم، من شاعر و نظم‌پرداز خوبي نيستم. فقط علاقه داشتم. در مورد طنز هم که مي‌گويم به اين معني نيست که بگويم طنزپرداز خوبي هستم. ولي شروع کار جدي طنزم در دورۀ دانشگاه بود. سال اول يا دوم دانشگاه بودم که درس سفرنامۀ ناصرخسرو و تاريخ بيهقي را داشتيم. با اين‌ها خيلي سر ذوق مي‌آمدم و نقيضه براي‌شان مي‌نوشتم و اين نقضيه را بچه‌ها مي‌گرفتند و کپي مي‌کردند و سر کلاس خوانده مي‌شد و خيلي اظهار ذوق مي‌شد. اولين‌بار با دوستم سيامک ظريفي بود که به دفتر مجلۀ خورجين رفتم که سردبيرش مرحوم آقاي فرجيان بود و يکي از آن سفرنامه‌ها و يکي‌ـ‌دو تا شعر سردستي ديگر از قبيل شعر «ما که در صف از فشار همدگر زائيده‌ايم» در شمارۀ بعد، که شمارۀ 57 خورجين بود چاپ شد و من کلي ذوق کردم و دوست داشتم هر ده‌هزار نسخه را بگيرم و به همۀ دنيا بدهم که تخم دوزرده کرده‌ايم و اين‌ها!‌ مجموعاً‌ شايد پنج‌ـ‌شش کار از من در خورجين چاپ شد...

 

مهدي‌نژاد: اين قبل از دورۀ گل‌آقا بود؟

زرويي: قبل از شروع انتشار گل‌آقا بود. اين مربوط به سال 68 بود. گل‌آقا از سال 69 منتشر شد. آقاي فرجيان گفت که دوست ما آقاي صابري دارد نشريه‌اي منتشر مي‌کند که طنز است و شماها هم بياييد و کار کنيد و ما هم رفتيم. از بدو انتشار گل‌آقا، يعني فکر مي‌کنم آبان يا اواخر مهر 69.

 

مهدي‌‌نژاد: تا قبل از اين در کدام زمينه‌هاي طنز معاصر و طنز قديم تأمل و مطالعۀ جدي داشتيد؟

زرويي: چون از نسيم شمال خيلي خوشم آمده بود، در دورۀ راهنمايي اشعارش را خيلي مي‌خواندم. پدرم هم خيلي به نسيم شمال علاقه داشت و شايد هم بيش‌تر به‌خاطر تمايل خودش بود که کتاب «کليات باغ بهشت» او را براي من گرفته بود، نه به‌خاطر صرف علاقۀ من. کتاب ديگري هم که پدرم براي من گرفت «ديوان حافظ» بود، با تصحيح پژمان بختياري و نقاشي آقاي تجويدي روي جلدش. که سيدابراهيم نبوي از من گرفت و برد و ديگر نياورد! با آن کتاب خيلي خاطره داشتم. کتاب‌هاي عزيز نسين و اين‌ها هم بود. در مجموع هرچه دستم مي‌آمد مي‌خواندم. کارهاي طنز را هميشه دوست داشتم و مي‌خواندم و مثلاً ‌شعر ايرج را خيلي دوست داشتم. اين روان شعر گفتنش هميشه برايم مايۀ اعجاب بود. اين‌که چطور توانسته اين‌قدر راحت، مثل موم کلمات را در اختيار بگيرد. ولي اين‌که بگويم به صورت جدي و با علم به اين‌که مي‌خواهم به‌عنوان حرفه طنز را دنبال کنم و به اين قصد مطالعه کنم، هيچ‌وقت نبوده است.

 

مهدي‌نژاد: اولين بار که براي نوشتن يک متن طنز به قالب طنزآميز روي آورديد و اصولاً به قالب و فرم در طنز جدي‌تر فکر کرديد، کجا و در مورد کدام کارتان بود؟

زرويي: همان نقيضه‌هاي سفرنامۀ ناصرخسرو و تاريخ بيهقي قالب‌محور بوده است. خود من زياد آدم شيريني نيستم. هيچ‌وقت هم آدم حاضرجوابي نبوده‌ام. در نوشتن و نگارش هم پذيرفته‌ام که هيچ‌وقت در سوژه‌پردازي و کشف موقعيت‌هاي طنز آدم موفقي نيستم و به همين‌خاطر که اين ضعف را بپوشانم، بيشتر به قالب طنزآميز روي آورده‌ام. چون گاهي اوقات چيزي که باعث نشاط مي‌شود يا شنونده و خواننده را دچار اعجاب مي‌کند، همين قرار دادن کلمات در غير ماوضع‌له يا ايجاد موقعيت‌ها عليه خودشان است. يعني برخورد غيرمنطقي کردن. مثلاً اين‌که شما بياييد با استفاده از زبان قديم در مورد يک چيز مدرن بنويسيد. يعني مثلاً‌ قابوس‌نامه‌اي بنويسيد که نويسنده دارد به پسرش آداب کارکردن با کامپيوتر يا آداب چت کردن مي‌آموزد. حتي تصور اين‌که طرف با شال و عمامه و آن نوع لباس، پشت يک لب‌تاب نشسته‌است و دارد به پسرش ياد مي‌دهد که دوربين وب‌کم را تنظيم کند، مخاطب را به خنده وامي‌دارد. هرچند شايد در ماهيت کار هيچ اتفاق طنزآميزي نيفتد. از جهتي يک حسن ديگر هم در اين کار هست. يعني يک قابليت ديگر هم دارد. اين‌که شما با فراغت بال و بدون اين‌که مجبور باشيد لودگي کنيد که افراد را به خنده بندازيد و چاشني نشاط به متن اضافه کنيد، مي‌توانيد با خيال راحت چيزي را که مي‌خواهيد بگوييد. مي‌گويي مردم فعلاً‌ حواس‌شان به اين قالب و تناسب اين قالب با محتوايي‌ست که درش ريخته‌ايد و بيشتر خنده‌شان متوجه اين است که مثلاً کلمۀ کامپيوتر را در يک متن قديمي آورده‌ايد و شما مي‌توانيد مطلب جدي‌ترتان را طرح کنيد. در قالب افسانه هم همين‌طور. يا خود تذکره‌المقامات که بر اساس تذکرۀ عطار بود. فلان مقام حکومتي، قبل از اين‌که متوجه بشود که دارد از کجا مي‌خورد يا چه انتقادي دارد متوجه او مي‌شود، حواسش به اين رفته بود که نويسنده با آن زبان آمده است مثلاً‌ در مورد نفت حرف مي‌زند. که‌ گفته‌اند فلان در آبعلي چاه نفت حفر مي‌کرد، به دوغ رسيد! تا سرش گرم اين قضيه بود شما در مورد نارسايي نفت و مشکلات ورود و خروج نفت و اين کاسب‌کاري‌هايي که مي‌شود چهارتا چيز مي‌نوشتيد و مي‌گذشتيد. خوانندۀ عام هم که بيشتر قالب برايش جذاب بود.

 

مهدي‌نژاد: اين تسلط بر متن از کجا آمد؟ به هر حال وقتي مثلاً نقيضۀ تذکره‌الاوليا را مي‌نويسيد بايد بر متن تذکره و سبک آن اشراف داشته باشيد.

زرويي: من اصلاً‌ سهل‌انگارانه به اين قضيه نزديک نشدم. خيلي‌ها در نقيضه‌پردازي متون قديم کار کرده‌اند. بعضي هم فکر کردند هرجا يک «کردندي» و «خوردندي» و‌ «همي‌آمدندي» بنويسند، مي‌شود نقيضۀ نثر قديم. هم در دوره‌هاي قديم زياد اين‌کار شده است و هم در دورۀ جديد. من گفتم که به مردم دروغ نگويم و اگر قرار است مثلاً با شيوۀ نگارش سعدي شوخي کنم، اگرچه هيچ‌وقت سعدي نمي‌توانم بشوم، اما حداقل سعي کنم مختصات قالب نگارشي سعدي و ويژگي‌هاي سبکي او را در کارم رعايت کنم و به دوتا «آوردندي» و «همي» و اين‌ها بسنده نکنم. شايد زحمت زيادي هم نکشيدم و بيشتر آن‌ها مولود مطالعات قبلي خودم بود که با عشق و علاقه سعدي را خوانده بودم. يعني تلاش نکردم براي اين‌که مثل سعدي بنويسم و نيامدم سعدي را بگذارم پيش‌رويم و يک‌بار ديگر از اول بخوانم. چيزهايي بود که رسوب کرده بوده. يا هيچ‌کس باورش نمي‌شد که من از کل تذکره‌الاوليا، فقط يکي از قصه‌هايش را آن هم نصفه و نيمه و سرپايي، در حالي‌که داشتيم تعدادي کتاب را که به کتاب‌خانۀ دانشگاه آزاد هديه شده بود با بچه‌ها در قفسه‌ها مي‌چيديم، خواندم و اين در ذهنم ماند و بيست روز بعد جرقه زد که چقدر جالب است با اين شيوۀ نگارش در مورد آدم‌هايي که الآن هستند نوشت و چون فکر کردم کار بانمکي‌ست شروع کردم به نوشتن. و بعد از اين‌که آن مجموعه تمام شد، تازه براي اولين بار خود تذکره‌الاوليا را به‌طور کامل خواندم. منتهي وي‍ژگي‌هاي سبکي و طريقۀ نوشتن آن نثر با همان نگاه اوليه در ذهنم شکل گرفته‌ بود. يا مثلاً حواسم بوده که اگر قرار است زماني نقيضه‌اي بر شاهنامه بنويسم، با اين‌که هم شاهنامه و هم بوستان در بحر متقارب سروده شده‌اند، نبايد نقضيۀ سعدي و نقيضه فردوسي شبيه هم شوند. يکي را جايي به کار مي‌برم که نگاه حماسي‌تري هست و ديگري را جايي که نگاه انساني‌تر يا معرفتي‌تر‌ يا اجتماعي‌تر وجود دارد. اين‌ها چيزهايي بوده که سعي کردم رعايت بکنم تا خواننده احساس نکند سرش کلاه رفته است. شايد همين هم باعث شد که خيلي از اساتيد ادبيات فارسي هم اين شيوۀ نگارش را پسنديدند.

 

مهدي‌نژاد: يعني بيشتر مراقب پسند مخاطب خاص بوديد؟

زرويي: مرحوم صابري يک‌بار حرف قشنگي زد. گويا کسي جايي مطلب سستي نوشته بود و گفته بود حالا مگر خواننده‌هاي ما همه‌شان اديب فرزانه‌اند؟ مرحوم صابري گفت: نه. اما به اين فکر کن که از بين صد هزارنفر که اين متن را مي‌خوانند، يک نفر يک اديب فرزانه باشد. اولاً‌  نگاه همان اديب فرزانه‌ و اظهار نظر اوست که مي‌تواند موقعيت تو را تغيير بدهد. اگر همۀ دنيا هم از تو تعريف کنند، وقتي خواص جامعه براي طنزت ارزشي قائل نباشند کارت اهميتي ندارد. در ثاني، چرا فکر مي‌کني چون افراد متوجه نمي‌شوند، مي‌تواني سرشان کلاه بگذاري. وقتي خودت علم داري به اين‌که فلان‌چيز جزو مشخصات سبکي اخوان‌ثالث نيست و در نقيضۀ شعر اخوان، عبارتي را مثل شعر سهراب مي‌نويسي، بد است.

من سعي کردم هميشه از يک‌سو به آن طبقۀ خاص حرمت بگذارم، و از سوي ديگر هنگام نوشتن، چه در شعر و چه در نثر، حداقل سواد مخاطب را در نظر بگيرم. گفتم که هميشه يکي از جذابيت‌هاي زندگيم نشاندن لبخند بر لبان پدرم بوده است. جوري که بتوانم بگويم پدرم همان‌طور که به شعر نسيم شمال مي‌خنديد، به شعر من هم خنديد. يعني همان رضايت و لبخند را در چهرۀ پدرم ببينم. چه‌بسا پدر من حتي اگر بهترين کارم را هم برايش بخوانم نخواهد جوري وانمود کند که فرزندش فکر کند کامل شده ‌است يا به جايي رسيده است و اصلاً پيش‌رويم نخندد و به رويم نياورد که رويم زياد نشود! اما من هنوز دلم مي‌خواهد آن خندۀ از ته دل را وقتي دارد چايش را با نعلبکي مي‌خورد، روي لبش يا حداقل ته چشمش ببينم و هميشه به خودم مي‌گويم کسان ديگري هم مثل پدر و مادر من هستند. پدر و مادر من هردو بي‌سواد هستند (يعني به اين ترتيب من «بي‌سواد طباطبايي» هستم! هم از جهت پدر و هم از جهت مادر.) هميشه احساس مي‌کنم من مي‌خواهم کارم را براي اين دو نفر بخوانم و آن‌ها بايد نوشتۀ مرا بفهمند. درست است که مي‌خواهم مثلاً با نثر دورۀ قاجار يا با نثر عطار بنويسم، ولي به‌هرحال بايد متوسط درک اين دو بزرگوار را در نظر بگيرم. ضمن اين‌که خيلي‌هاي ديگر هم اين‌چنين هستند و آن‌ها هم بايد متوجه شوند. براي همين هميشه سعي کرده‌ام ضمن اين‌که به شعور و توان‌مندي و سواد آدم‌هايي که واقفند احترام مي‌گذارم، به کساني هم که بهرۀ زيادي از سواد کلاسيک ندارند موقع خواندن سخت نگذرد و در واقع هواي هر دو گروه را داشته باشم.

 

 مهدي‌نژاد: اگر مجموعۀ «اصل مطلب» را در نظر نگيريم، با توجه به کارهاي ديگري که از شما منتشر شده، به نظرم مي‌رسد شما آن‌جا که خواسته‌ايد کار جدي‌تري بکنيد، يا لااقل مضمون و محتوا و تأثير اجتماعي کار براي‌تان مهم‌تر بوده، به نثر روي آورده‌ايد و در موارد تفنني‌تر يا دلي‌تر از شعر طنز استفاده کرده‌ايد. واقعاً اين‌طور بوده؟ و اگر بوده چرا؟

زرويي: خودم که هيچ‌وقت اين‌طور تفکيک نکرده‌ام که مثلاً‌ وقتي مي‌خواهم از موضوعات اجتماعي‌تر يا جدي‌تر بگويم وارد حريم‌ نثر بشوم و جايي که مي‌خواهم عام‌تر ببينم شعر بگويم . مثلاً در همان دو منظومه‌اي که نوشتم هم نگاه اجتماعي داشتم. حتي کساني که اهل تحليل هستند مي‌گويند نگاه من در آن‌ها خيلي هم سياسي است. هرچند خود من آن‌جا نگاه سياسي نداشتم. يک بخشش بث‌الشکوي و شکايت از خود است، يک‌مقدار هم دريغ و حسرتي‌ست بر چيزهاي از دست رفته. يک نگاه نوستالژيک به واقعيت‌هايي‌ست که بوده و الآن نيست.

 

مهدي‌نژاد: به اعتقاد من هم مخصوصاً منظومۀ «بامعرفت‌ها»‌ خيلي دلي‌ست و حتي مشخص است که بدون يک طرحِ از پيش تعيين‌شده سروده شده.

زرويي: بله،‌ واقعاً‌ هم همين‌طور بوده. مهم‌تر از اين در مورد کارهاي دامنه‌دار،‌ مثل «افسانه‌هاي امروزي» يا همين «اصل مطلب» يا همان «بامعرفت‌ها»، دوستان بعداً‌ گفتند که ما از اول تا آخر کار را که مي‌خوانيم، مي‌بينيم خيلي يک‌دست و راحت است. نه از نظر زيبايي کلام‌. بل‌که مي‌گويند خواننده احساس مي‌کند يک‌نفس نشسته‌اي و از اول تا آخر را رفته‌اي. يعني خيلي دست‌انداز ندارد، که يک‌جايش خيلي شاد باشد و جاي ديگرش غمگين و افسرده. موضوعات و مضمون‌ها هم يک پيوستگي دارد که مشخص است حرف يک آدم است. اين‌طور نيست که طرف يک‌روز کفري باشد و يک‌روز خوشحال. مخاطب احساس مي‌کند يک‌نفر نشسته‌ است و همين‌طوري دارد نک و نال مي‌کند. لحن شعر هم مثل لحن صدايم است که مونوتون است و يک‌ريز همين‌طوري با يک لحن و يک نوع، شعر مي‌خوانم و حرف مي‌زنم و فراز و فرودي ندارد که موجب آزار بشود. گونه‌گوني مضموني هم ندارد. اين هم البته حاصل يک مرارت است. وگرنه من که هميشه در يک وضعيت نبوده‌ام. طبيعي‌ست که يک روز مثلاً طلب‌کارم و حقم را خورده‌اند و پولم را نمي‌دهند و ناراحتم؛ يک روز بده‌کارم و پول‌شان را مي‌خواهند و ندارم بدهم و اعصابم خرد است؛ يک‌روز بچه‌ام کنارم است و خوشحالم؛ يک‌روز از فرزندم جدا هستم و دل‌تنگم و دل‌گيرم. يک‌روز حالم خوب است و يک‌روز بي‌خودي بي‌حال هستم و دل‌شوره دارم و... . تمام اين وضعيت‌ها در کار تأثير دارد. بنابراين از همان اول که خواسته‌ام سنگ بناي کار را بگذارم به اين‌ها فکر کردم و به‌هرحال يک حد وسطي پيدا کرده‌ام که نه خوشحالي بيش از حدم کار را زمين بزند و نه ناراحتي و غمگيني و عصبيتم کار را متزلزل کند و رسيدن به اين حد وسط طبيعتاً‌ مرارتي هم دارد.

اين‌ها چيزهايي‌ست که طبيعتاً‌ در کار بوده است. اما اين تفکيکي را که گفتيد من براي خودم نکرده‌ام. شايد مثلاً‌ کسي تحليل کند و به اين نتيجه برسد، اما من خودم چنين قصدي نداشته‌ام.

 

حسين‌نژاد: ذهنيت من از شعر طنز امروز اين است که امروزه جذابيت شعر طنز بيشتر در شنيدن نمونه‌هاي شعر طنز است تا خواندن‌شان. هرچند به نظر من شعر شما از اين قاعده مستثناست. اما اصولاً دوست دارم اشعار طنز را بشنوم تا اين‌که بخوانم. به نظر شما چرا استقبال عمومي و اجتماعي از شعر طنز فقط محدود به شب‌هاي شعر طنز شده؟ و سؤال ديگر اين‌که چرا همين محافل هم بعضاً به ورطۀ تکرار غلتيده‌اند و شوخي‌هاي جلف و از اين قبيل آفات دامن‌گيرشان شده؟

زرويي: البته ارزش‌گذاري که بحث ديگري‌ست و بايد دوستاني که کارشان نقد و تحليل است اين‌کار را بکنند و مشخص شود که چرا شعر طنز دارد به قهقرا مي‌رود و چرا دارد محدود مي‌شود به بُعد شنيداري...

 

حسين‌نژاد: البته خوب است همين‌جا راجع به نحوۀ شکل‌گيري شب شعر «در حلقۀ رندان» هم توضيحي بدهيد.

زرويي: زماني که ما شب شعر طنز را در حوزه پايه‌گذاري کرديم، خيلي‌ها‌ واقعاً اين قضيه را به سخره مي‌گرفتند. وقتي من اين پيشنهاد را طرح کردم که يک شب‌شعر طنز برگزار کنيم، بعضي‌ها حتي گفتند چهارتا صندلي که توي اتاق‌تان هست. تو و شهرام شکيبا هم که هستيد. دو نفر ديگر هم پيدا کنيد؛ بنشانيد پيش خودتان و دو ـ سه نفري، خودتان بخوانيد و خودتان هم بخنديد! کي مي‌آيد بنشيند شعر طنز گوش کند؟! گفتند همين «در جرگۀ عشاق» را ـ که شب‌شعر استخوان‌داري بود و ده دوازده سال هم پيوسته ادامه داشت ـ هم داريم استاني مي‌کنيم، موسيقي به‌ش اضافه مي‌کنيم، دم در شيرکاکائوي گرم مي‌دهيم، باز مردم استقبال چنداني نمي‌کنند. اين وسط شب‌شعر طنز ديگر چه جايي دارد؟! و اصلاً مگر چندتا شاعر طنزپرداز داريم؟ من خودم هم گاهي اوقات دچار اين ترديد مي‌شدم که ما مگر چند شاعر طنزپرداز داريم. چرا؛ دوستاني داريم که شعر جدي مي‌نويسند و گاهي هم به تفنن طنز مي‌گويند. اما وقتي به خودشان مي‌گويي، مي‌گويند جايي نگو که من طنز هم کار کرده‌ام و عِرض ما را نبر! حالا بايد به اين‌ها بگوييم که من نمي‌برم، تو خودت بيا عِرض خودت را ببر و برو توي جمع شعر طنزت را بخوان! مسئلۀ مهم‌تر اين‌که من ديده بودم که شعر طنز در محافل شعري جايگاهي ندارد. من خودم زياد اهل شب‌شعر نبودم، چون به خودم مي‌گفتم به فرض هم که من بروم و بگويند بيا شعر بخوان، منِ طنزپرداز در جمع شاعران جدي‌سرا مي‌‌شوم مثل نخود در ظرف شله‌زرد! يعني در نهايت اگر هم بخندند به ريش من مي‌خندند نه به شعر من! اما درست به همين‌خاطر مي‌گفتم چرا نبايد جايي باشد که فقط شعراي طنزپرداز بيايند و شعر بخوانند؟ ولو بيست نفر باشند براي خودشان. که در نهايت برگزار شد و پايه شکل گرفت و بعد هم ديدند که نه به همت من، که به همت خود شاعران طنزپرداز موفق از آب در آمد. حتي شاعران جدي‌ هم آمدند و ديدند که خوب است. و ديديم که طنز هم مصداق آن مثلِ پالآن در کاروان‌سراست که گفتند اسمش را نياور، اما خودش را بياور و بينداز رويم! اسم طنز را کسي دوست ندارد، ولي وقتي پايش بيفتد همه دوست دارند بيشتر در محفل شعر طنز شرکت کنند تا شعر جدي.

اما اتفاقي که من فکر نمي‌کردم بيفتد و افتاد آفت «تمناي تجلي» بود که آفت بدي‌ست. يعني يک جايي منِ شاعر مي‌رفتم و در جمع شرکت مي‌کردم و مي‌ديدم که آقاي فلاني مي‌رود شعر مي‌خواند و برايش يک‌دقيقه دست مي‌زنند، اما من که مي‌روم دوتا صداي تق‌توق و تق‌توق مي‌آيد و زود هم خفه مي‌شود! بعد من مي‌رفتم پيدا کنم که فلاني چه گفت که برايش دست مي‌زدند و سعي مي‌کنم خودم را با ذوق او و ذوق جماعت تنظيم کنم. يعني ساعتم را به وقت آن‌ها تنظيم مي‌کردم. البته بعضي جاها يک‌نفر مي‌آمد و شعر محکمي مي‌خواند و ديگران مي‌گفتند که پس ما هم برويم مثل اين بگوييم. اين وجه خوب قضيه بود که باعث رشد و ارتقا مي‌شد. اما در غالب موارد اين قضيه تبديل به آفت شد. يعني کسي که مي‌توانست بالقوه يک شاعر فوق‌العاده خوب باشد آمد تبديل شد به يک شاعر بزمي و ذوقش را با بزم مخاطب تنظيم کرد. سطح توقع مخاطب هم ته ندارد و هرچقدر به او بدهي، بيشتر مي‌خواهد. يعني از يک‌جا به بعد با اين خنده‌هاي هميشگي ارضا نمي‌شود و چيز بيشتري از شما مي‌خواهد. اگر تا ديروز با يک اشارۀ تلويحي به رابطۀ دختر و پسر غش‌غش مي‌خنديد، الآن بايد تا ته ارتباط را بروي و خيلي بي‌پروا بگويي و سعي کني در به‌کار بردن الفاظ و اصطلاحاتي که صلاح هم نيست در جمع به کار برده شود، از ديگران پيشي بگيري، تا نه به طنز تو، که به جسارت تو بخندند. اين آفت محدود به اشارات جنسي هم نماند که بگوييم نهايتش‌ هزالي‌ست. گاهي اوقات وارد حريم الهي هم شد. نه اين‌که من بخواهم خودم را نمايندۀ اهل اسلام در طنز کشور جلوه دهم. مي‌خواهم بگويم اين‌ها موقعيت‌هاي خطرناکي هستند. ما سعي مي‌کنيم با بدبختي و بيچارگي چيزي بگوييم که تضادي با مقبولات نداشته باشد و طنز را تثبيت کنيم، که بماند و تحليل نرود؛ اما يک‌عده بگويند که نه، ما تضاد که داريم هيچ، مخالف صددرصد هم هستيم و فحش هم مي‌دهيم. آن هم در فضايي که جماعتي مترصدند گزکي پيدا کنند که کار را از اساس تعطيل کنند. اين‌ها را مي‌گويم چون خود من الآن در حوزه نيستم و مي‌توانم بي‌پرواتر بگويم و حداقل کسي حمل بر حب و بغض نمي‌کند.

اين مشکلي بود که به همان تمناي تجلي برمي‌گشت. به اين‌که ذائقۀ مخاطب سطح طنز را تعيين مي‌کرد و طنز با به‌به و چه‌چه مردم تنظيم مي‌شد. حسن قضيه اين بود که زبان شعر طنز به زبان عامه نزديک شد. يعني شاعري که تا ديروز اصطلاحات قلمبه‌سلمبه‌اي به کار مي‌برد که ديگران نمي‌فهميدند، متوجه شد که مخاطبانش با اين فرهنگ واژگان ارتباط برقرار نمي‌کنند و سعي کرد تا حد امکان راحت‌تر بگويد. مردم هم شعر را هماهنگ با زندگي‌شان احساس کردند. کاست ضبط کردند و در خانه و ماشين گوش دادند و اين اتفاقي بود که تا به حال نيفتاده بود. ولي از طرف ديگر کساني هم عوام‌زده شدند و حتي زير سطح مردم قرار گرفتند. اين از آفت‌هايي بود که به جان شعر طنز يا نظم طنز افتاد و کسي هم نبود که اين جريان را هدايت درست کند. نه نگاه هدايتي و ارشادي به مفهوم مستعملش. به معني دل‌سوزي با نگاه تخصصي. اگر هم حرفي زده مي‌شد حمل بر اين مي‌شد که اين‌ها مي‌خواهند تملق حکومت را بگويند و نمي‌خواهند کسي براي ما دست بزند و دارند سانسورمان مي‌کنند.

اما اين‌که گفتيد مردم بيشتر مي‌خواهند شعر طنز را بشنوند، به نظرم بيشتر برمي‌گردد به يک تنبلي عمومي، که ما کمتر دوست داريم کتاب بخوانيم و بيشتر با مجموعۀ نوارها و سي‌دي‌هاي صوتيِ کتاب‌ها که در اينترنت هم زياد يافت مي‌شود سرگرميم. مردم ديگر حوصلۀ و حال و حتي توان خواندن ندارند. طرف مي‌بيند اگر هم بخواهد مثلاً يک قطعه از مثنوي را بخواند غلط مي‌خواند، پس ترجيح مي‌دهد که حافظ و مولوي را با صداي استاد گرمارودي يا دکتر سروش يا ساعد باقري بشنود.

 

 

 

۳

 

مهدي‌نژاد: اين‌روزها طنزپردازان يک‌سري واژه‌هاي ترکيبي را خيلي مي‌شنوند که معمولاً هم تصور واضحي از آن‌ها ندارند. واژه‌هايي مثل‌ طنز فاخر يا طنز عفيف يا طنز اخلاقي. شما چقدر معتقديد که اين‌ها تعريف دارند و واقعي‌اند؟

زرويي: اين مثل اين است که بگوييم فوق‌ليسانس تحصيل‌کرده،‌ يا پزشک مداواگر!‌ عفت لازمۀ طنز است. اگر عفت در طنز نباشد مي‌شود هزل يا هجو. اين‌ها تعريف در تعريف است. من چندان قائل به اين تعريف در تعريف‌ها نيستم. البته فکر مي‌کنم اين‌ها را اهل اخلاق و کساني که دل‌سوزند وضع مي‌کنند براي اين‌که فاصله‌اي بگذارند بين طنز و هجو و هزل. چون همگي الآن دارند به اسم طنز ارائه مي‌شوند. مثلاً‌ تلويزيون يک کار «فکاهي» خيلي خوب پخش مي‌کند، اما مي‌گويد يک بخش «طنز» را هم مي‌بينيم. من مي‌گويم حالا چه اصراري‌ست که بگوييد اين طنز است؟ اين فکاهي‌ست. اين‌طوري بعداً‌ که من مي‌خواهم در تلويزيون کار طنز بکنم مخاطب مي‌گويد: نه، اين خيلي بي‌مزه بود. کار طنزي که قبلاً پخش کردند بهتر بود! اين‌طوري ذائقۀ مخاطب به اشتباه مي‌افتد، چون تعريفي که رسانه به او داده اشتباه بوده است. اين مثال را من هميشه مي‌زنم که فرض کنيد‌ شما به يک مهماني مي‌رويد و به شما يک قيمۀ فوق‌العاده خوش‌مزه مي‌دهند و شما هم ميل مي‌کنيد. بعد زن صاحب‌خانه مي‌آيد و مي‌گويد: ببخشيد، اين قورمه‌سبزي ما زياد خوب نشده بود. شما هم زياد نخورديد. مي‌گوييد: نه، اتفاقاً قيمۀ خيلي خوشمزه‌اي بود، خيلي هم خوردم. مي‌گويد: اي واي، يعني مي‌گوييد قورمه‌سبزي بد شده بود؟ ذهنيت طرف اين است که جلوي مهمان بايد قورمه‌سبزي گذاشت. هر اسم ديگري که شما روي آن غذا بگذاري برايش قابل‌قبول نيست. من مي‌گويم کسي که هجوپرداز است و هجو عالمانه و درستي مي‌نويسد، به‌مراتب شرف دارد به ابوالفضل زرويي که طنز مي‌نويسد و طنز بد و خارج از قاعده مي‌نويسد. اما ذائقۀ مردم مسموم شده، به خاطر اين‌که به اسم طنز همه‌چيز به خوردشان داده شده و حالا شما اگر بخواهيد تفکيک کنيد نمي‌توانيد. درست است که طنز و هزل و هجو و شوخ‌طبعي و فکاهه و... همگي باعث خنده و نشاط مي‌شوند، اما اين‌ها با هم يکي نيستند. گاهي به همه برمي‌خورد وقتي مي‌گوييم هشتاد‌درصد آثار عبيد زاکاني هزل يا هجو است و شايد کمتر از بيست‌درصدش طنز است. فکر مي‌کنند داريم به عبيد توهين مي‌کنيم! در صورتي‌که عبيد هجوپرداز و هزّال بسيار توانمندي‌ست و اتفاقاً خودش هم معترف است که در خيلي‌جاها هزل مي‌پردازد.

حرفم اين است که در نهايت، اين تعريف در تعريف به‌لحاظ علمي چندان پسنديده نيست و اين‌که اهل اخلاق اين‌ها را بسط و گسترش مي‌دهند براي اين است ‌که طنز تعطيل نشود و برخي نگويند طنز مساوي‌ست با بي‌تربيتي و رکاکت. پس مي‌گويند اين طنز‌، طنز عفيفي‌ست و با طنز قبلي که توهين‌آميز بود تفاوت دارد. در صورتي‌که آن طنز قبلي، اصالتاً طنز نبوده و هجو بوده و توهين به مقدسات يا توهين به يک شخصيت بوده. يا هزالي و گفتن ارتباطات پوشيدۀ زن و مرد بوده و دليلي نداشته در جمع طرح بشود يا در جايي ثبت بشود. هزل بوده و چه‌بسا هزل موفقي هم بوده. اما طنز اگر عفيف نباشد طنز نيست. همان‌طور که طنز اگر منصفانه نباشد طنز نيست.

 

مهدي‌نژاد: يادم هست جايي در مورد خط قرمزهاي عرصۀ طنز گفته بوديد حد و حدود اين خط قرمزها بر حسب خيلي چيزها متغير است. بر حسب موقعيت‌هاي گوناگون، ‌آدم‌هاي گوناگون و... . به نظر شما خط قرمز چيست و چگونه بر حسب اين شرايط مي‌تواند تغيير کند؟ اين تغيير و انعطاف چه قاعده‌اي دارد؟

زرويي: اعتقاد شخصي من اين است که اصولاً و ذاتاً هيچ خط قرمزي براي طنزپرداز وجود ندارد. خط قرمز چيزي‌ست که خودمان هم به آن معتقديم و فراتر از آن نمي‌رويم. مگر اين‌که بخواهيم لج کنيم. اگر شما جلوي پدرت بنشيني و تکيه بدهي و پايت را هم دراز کني، به‌گونه‌اي مي‌خواهي اعتراض خودت را به پدرت نشان بدهي و يا به او بي‌حرمتي کني. اين کار شکستن خط قرمز‌ است. خودت هم مي‌داني که عملت عمل پسنديده‌اي نيست و مثلاً‌ اگر عمويت همان‌موقع وارد بشود سرزنشت مي‌کند. پا دراز کردن در مقابل پدر ورود به خط قرمزهاست و رعايت ادب حفظ خط قرمزها. مثلاً در معماري خانه، دستشويي را به‌گونۀ پوشيده‌اي مي‌سازند و هيچ‌کس دستشويي‌اش را اوپن نمي‌‌سازد! اين يک خط قرمز است. يا اين‌که در عين‌حال که هوا به‌شدت گرم است و عرق کرده‌ايم و از فرط گرما داريم بدحال مي‌شويم، لباس‌مان را از تن در نمي‌آوريم و لخت و عور در خيابان راه نمي‌رويم، داريم خط قرمزها را رعايت مي‌کنيم. همۀ کارهاي ما به نوعي درگير با خط قرمزهايي‌ست که اخلاق و عرف و شخصيت خودمان تعريف کرده و در بسياري از موارد هم هيچ ربطي هم به دين يا مسائل سياسي ندارد. اما اين‌که من عرض کردم، گاهي اوقات در رابطۀ با افراد مختلف اين خط قرمزها متغير مي‌شوند، به نوع مماشات ما مربوط مي‌شود؛ قبل از اين‌که وارد يک موضوع يا يک حيطه بشويم. يک‌وقت، من آدمي هستم مثلاً معروف و مشتهر به دزدي ناموس. کسي هستم که روابط سؤال‌برانگيزي دارم و از نظر اخلاقي انسان موجهي نيستم. حالا اگر من بيايم و مطلبي بنويسم که در آن، ولو گذرا و خيلي حاشيه‌اي، به يک مسئلۀ اخلاقي يا مسئله‌اي در باب ارتباط زن و مرد اشاره کنم، همه نسبت به من حساس مي‌شوند و مي‌گويند اين آدم با اين پيشينه حتماً مي‌خواهد حرف زشت و رکيکي بزند. اين آدم به هيچ‌چيز اعتقاد ندارد و اين نوع نوشتن هم به‌نوعي زير سؤال بردن ارزش‌هاي اجتماع است. اما يک‌وقت من آدمي شناخته‌شده و موجه و سالمم که مثلاً از بچه‌هاي جبهه و جنگ هم هستم و بارها و بارها خودم را اثبات کرده‌ام. در اين‌صورت يک حرف انتقادي را که ديگران جرأت نمي‌کنند بگويند، مي‌نويسم و کسي هم مرا متهم نمي‌کند. در واقع اين‌بار من وارد خط قرمزها نشده‌ام. يک مثال واضح‌تر مي‌زنم. يک مقاله بنويسيد و براي انتشار به دو روزنامه از دو جناح و با دو خط مشي بدهيد. حرف مقاله هم اين است که اين چه اقتصادي‌ست، اين چه وضعيتي‌ست، چرا فقر و بدبختي اين‌قدر فراگير شده‌ است، چرا وضع مسکن اين‌طور است، چرا مشکلات دارد مردم را خفه مي‌کند و از اين قبيل. اگر روزنامۀ جناح مخالف اين مقاله را چاپ کند، مي‌گويند دست استکبار جهاني اين‌بار از آستين ابوالفضل زرويي در آمد و در اين‌جا با سياه‌نمايي و بزرگ‌نمايي مشکلات و معضلاتي که خودش ريشه در اقتصاد اروپا و آمريکا دارد و باعث گراني مسکن شده است، مي‌خواهد تيشه به ريشه بزند و... . اما اگر روزنامۀ جناح موافق همين مطلب را چاپ کند، مي‌گويند دل‌سوخته‌هايي که دل‌شان براي نظام مي‌تپد و کسي به سلامت‌شان ترديد ندارد، مي‌خواهند گزکي به دست دشمن داده نشود تا دشمن نتواند سوء‌استفاده کند. خودشان دارند الآن مي‌گويند و آسيب‌شناسي مي‌کنند که فردا از دشمن نشنويم. مي‌بينيد چقدر متفاوت است؟ مي‌خواهم بگويم محدودۀ خط قرمز حتي براساس تريبون شما و ادبيات شما تغيير مي‌کند. مثلاً وقتي شما در يک جمع مردانۀ پنج ـ ‌شش‌ نفره لطيفه‌اي تعريف کني که کمي بي‌ادبانه باشد، مسخره‌تان مي‌کنند. يعني مي‌گويند لطيفه‌اي بگو که وقاحتش بيشتر باشد. در صورتي‌که همان لطيفه را اگر در يک نشست خانوادگي بگوييد، همه بازخواست‌تان مي‌کنند که اين چه لطيفۀ بي‌ادبانه‌اي بود که تعريف کردي. خط قرمز هم به همين سادگي تغيير مي‌کند. اين است که من مي‌گويم ذاتاً خط قرمزي در طنز وجود ندارد و اساساً ما طنز مي‌نويسيم براي اين‌که نشان بدهيم مي‌توانيم حرف‌هايي را که قابل گفتن نيست بگوييم. هيچ‌کس به‌صراحت نمي‌گويد يک‌جايي دارند زد و بست مي‌کنند، يک‌جايي دارد دزدي مي‌شود، يک جايي دارد پول هرز مي‌رود؛ ولي طنزنويس مي‌تواند مثلاً با استفاده از تمثيل اين حرف را بزند. همه مي‌فهمند منظور چيست، در حالي‌که هيچ‌کس نمي‌تواند او را خفت کند. و اساساً هزينه‌اي که يک نشريه براي توليد مطلب طنز مي‌پردازد از بابت همين توانايي‌هاست. توانايي‌هايي که چه‌بسا حتي سردبير آن نشريه نيز از آن بي‌بهره است.

اين موضوع حتي در مورد مسائل اعتقادي هم صادق است. خيلي از عبارات حافظ و سعدي، در آن زمان مي‌توانسته کفر محسوب شود. ولي کسي به‌شان خرده نگرفته است و اهل دين هم آن‌ها را مي‌خوانند؛ چون هنرمندانه گفته اند. «شيخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت/ آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد». حافظ رنديي دارد که توانسته اين سخن را بگويد و مورد مؤاخذه هم قرار نگيرد. کاري که جاي ديگر کرد و نگرفت و نزديک بود برايش دردسر شود: «گر مسلماني از اين است که حافظ دارد/ واي اگر از پس امروز بود فردايي». اين چيزي‌ست که برمي‌گردد به رندي يک طنزپرداز. حافظ مي‌دانسته است که حاکمان آن دوره با اين مباني اعتقادي و در اين‌جا با معاد که يکي از سه اصل پذيرفته‌شدۀ اهل تسنن است که آن‌موقع بر مدار حکومت بودند، شوخي ندارند. اما به گونه‌اي مي‌گفت که گزکي دست کسي نمي‌داد. بنابراين به نظر من خط قرمز براي کساني معنا دارد که ار اين هنرمندي بي‌بهره‌اند. فرخي يزدي حرف‌هايي زده که ايرج‌ميرزا هم زده. فرخي يزدي بلد نبود از خط قرمزها عبور کند و دهانش را دوختند، اما ايرج‌ميرزا بلد بود و به سرنوشت فرخي دچار نشد. حتي گاهي زبان ايرج تند و تيز تر از فرخي هم مي‌شود: «دزد نگرفته پادشاه است». ولي ايرج بلد بود که چگونه از خطوط قرمز عبور کند و اصولاً  خط قرمز نشناسد.

 

مهدي‌نژاد: به نظر شما شعر طنز امروز ـ منظورم از امروز روزگار رسانه و مطبوعات و اينترنت است ـ در نحوۀ بيان و نحوۀ نگاه و استفاده از فنون شاعري و طنزپردازي با شعر طنز قديم چه تفاوت عمده‌اي دارد؟

زرويي: يکي اين‌که شعر طنز خيلي بي‌پرده‌تر شده‌ است. طنز گذشتۀ ما طنز پوشيده‌اي بوده و هميشه به صورت پنهان و در لفافه طرح مسئله مي‌کرده است. من بشخصه آن نوع طنز را بيشتر مي‌پسندم تا طنز بي‌پردۀ امروزي را. يکي از دلايل اين تغيير هم اين است که مردم بي‌حوصله‌تر شده‌اند. مردم ديگر نمي‌توانند بيايند و از لابه‌لاي صناعات ادبي و مثلاً با جمع کردن حروف اول ابيات به يک موضوع برسند يا نازک‌خيالي هاي شاعر را تحمل کنند و با بازشناسي بيت بفهمند که شاعر چه منظوري داشته است.‌ دوست دارند خيلي رک و صريح و بي‌پرده طرح مسئله و طرح موضوع بشود.‌ زماني فرضاً الکساندر دومايي بوده و دوهزار صفحه مثلاً‌ کنت‌مونت‌کريستو را نوشته، اما الآن علاقه‌ها به شعر هايکوي ژاپني و قصه‌هاي کوتاه است که سر تا تهش بايد مثلاً بيست و شش کلمه باشد. ديگر اين موقعيت وجود ندارد که نويسنده پرده‌هاي قصر و نحوۀ راه رفتن ملازمان سلطان را توصيف کند و اين‌که چند تا دختربچه دنبالۀ دامن ملکه را مي‌گرفتند و اين دختربچه‌ها موهايشان را چطور بافته بودند و گل‌هاي زنبقي که بر سينه‌شان بود چه رنگي بود و چشم‌هايشان آبي بود يا عسلي و... . مخاطب امروز دنبال لب لباب داستان است. در شعر هم که مي‌گويند سه‌تا ترکيب بگو که حتي فعل هم نداشته باشد. به همين قانعند که يک تصوير در ذهن تداعي شود. در اين شرايط طبيعتاً‌ شعر طنز ما هم هرجايي که بي‌پرده و بي‌پروا شده، به‌سرعت يا بلوتوث شده و يا صورت مکتوبش دست به دست گشته و مردم حظ برده‌اند. نسلي مثل نسل پدر من و نسل‌هاي قبل‌تر از او با نسيم شمال زندگي کرده‌اند. الآن هيچ‌کس نمي‌تواند بيايد بگويد من دارم با شعر فلاني زندگي مي‌کنم. از طرف ديگر‌ در قديم به‌خاطر محدوديت رسانه‌اي، شعر طنز کاربرد بيش‌تر و ويژه‌تري داشته است. درست است که الآن شعر رسانه‌اي شده و چه بخواهند و چه نخواهند از فراز و فرود به مردم شعر تزريق مي‌شود، اما آيا سي سال بعد کسي هست که به بچه‌اش بگويد اين شعري که مثلاً از ابوالفضل زرويي در کتاب درسي‌ات هست، من از برم و بقيه‌اش هم اين است؟ اگر چنين اتفاقي بيفتد، مي‌توانيم بگوييم کارکردهاي شعر در زمانۀ ما هم به همان اندازه قوي‌ست که مثلاً در عصر مشروطه بوده است. اما اگر اين اتفاق نيفتد و آينده بيشتر با مالتي‌مديا و رسانه‌هاي صنعتي و تخصصي و علمي شکل بگيرد، خواهيم ديد که شعر طنز جايگاه خاصي در روزگار ما نداشته است. پس الآن نمي‌شود قضاوت درستي کرد. ولي اين را هم مي‌گويم که از يک منظر نمي‌توانيم قياس بکنيم و بگوييم الآن مثلاً هزار نفر مي‌آيند و در يک شب‌شعر طنز شرکت مي‌کنند، ولي در مشروطه از اين خبرها نبوده. چون آن‌موقع شب شعر طنزي نبوده که بتوانيم قياس کنيم. از طرف ديگر اين را هم نمي‌توانيم بگوييم که کتاب نسيم شمال تا الآن مثلاً 430 هزار نسخه فروش رفته، ولي تيراژ بهترين آثار طنز روزگار ما شايد به ده‌هزار هم نرسد. اين هم قياس درستي نيست؛ چون آن‌وقت‌ها يکي از تفريحات مردم خواندن شعرهاي نسيم شمال و چرند پرندِ دهخدا بوده است؛ در حالي‌که الآن شما اگر يک کامپيوتر فسقلي هم داشته باشي مي‌تواني به يک بي‌کران متصل شوي. اگر يک DVD دايره‌المعارف «انکارتا» داشته باشي، با کمترين بهره از علم و دانش، سال‌ها مي‌تواني حظ ببري. در صورتي‌که آن‌وقت‌ها چنين چيزهايي نبوده و چه‌بسا خيلي از کساني که الآن با مالتي‌مديا و کامپيوتر و اينترنت و روزنامه سرگرمند، مي‌توانستند مخاطب شعر طنز باشند. پس مي‌بينيد که نمي‌شود به‌سادگي قياس کرد. ولي فکر مي‌کنم الآن شعر طنز در مجموع موقعيت خوبي دارد. من حظ مي‌کنم وقتي مي‌بينم در يک جمع، کسي که مي‌دانم‌ هيچ‌وقت جز جوک و لطيفه و صحنه‌هاي عجيب و غريب در حافظۀ موبايلش نداشته، با ذوق مي‌گويد بيا يک چيز جالب دارم و بعد مي‌بينم فايل صوتي شعر دوستم خليل جوادي را در گوشي‌اش دارد. افتخار مي‌کنم و احساس مي‌کنم که شعر طنز تا گوشي اين آدم هم آمده و اين آدم هم حتماً از کسي خواهش و درخواست کرده که اين فايل را برايش بفرستد و خودش هم دارد تبليغ مي‌کند که اگر مي‌خواهي براي تو هم بفرستم. اين يعني يک جايگاه فوق‌العاده خوب براي طنز، که هيچ‌وقت اين موقعيت را نداشته است. موقعيتي که اگر کسي قدر بداند و خوب استفاده کند، بهترين موقعيت است و در عين حال اگر چنين نشود، بهترين موقعيت است براي شهيد کردن طنز.

 

مهدي‌نژاد: لااقل در اين ده ـ پانزده سال و به‌خصوص با فراگير شدن اينترنت توليد شعر طنز بيش‌تر از پيش بوده است. يعني نسلي وجود دارد که به هر تقدير به طنزسرايي روي آورده است. تعريف و تحليل شما از اين نسل چيست؟ با معيارهايي که شما داريد چقدر اميد هست که با اين نسل اتفاق خوبي در زمينۀ طنز و شعر طنز رخ بدهد؟

زرويي: طبيعتاً‌ بر اساس کارهايي که الآن دارند انجام مي‌دهند نمي‌شود قضاوت کرد. اين جوان يا نوجواني که يک وبلاگ شعر طنز راه‌اندازي کرده، الآن دارد در دانشگاه در رشتۀ عمران درس مي‌خواند و دو سال ديگر قرار است برود مثلاً  در کلاردشت تأسيسات بهداشتي بسازد و اصلاً طنز را ببوسد و بگذارد کنار.

در عين حال عرصۀ طنز عرصه‌اي‌ست که هرچقدر توليد داشته باشيم، چند برابرش نياز وجود دارد. ما در ايران چند نفر داريم که مي‌توانند فيلم‌نامۀ کميک بنويسند؟ چند شاعر خوب طنزپرداز داريم؟ با اين‌حال هنوز حتي شعرهايي که براي آگهي‌هاي تبليغاتي ساخته مي‌شود تق‌ و لق است. آقاي املاک رابينسون حاضر است برود دويست‌ميليون تومان بدهد که قهرمان جهان برود برايش تبليغ کند؛ ولي حاضر نيست بيست‌هزار تومان بدهد به شاعر طنزپرداز که برايش يک شعار بسازد که نگويند «با املاک رابينسون، خواسته‌ها چه آسان!». حاضرند در همه‌چيز سرمايه‌گذاري کنند، الا در اين قضيه. بيلبورد زده‌اند در بزرگراه. مي‌پرسم هزينۀ اين‌ها چقدر است، مي‌گويد پارسالش را خبر داشتم که در اين منطقه هزينۀ سه‌ماه شصت‌ميليون تومان بوده. طبيعتاً‌ اين يکي هم نيست و جاهاي ديگري هم زده‌اند. مي‌پرسم اما چرا بايد اين کلمۀ متن آن غلط باشد؟ يعني با اين‌همه خرج که کرده‌اند، خرج گرافيک، چاپ،‌ زد و بندهاي ديگر و... پنج‌هزار تومان خرج نکرده‌اند که يک‌نفر بيايد غلط متن‌شان را بگيرد. از آن‌طرف شبکه‌هاي سيما مثل ترحلوا پول مي‌دهند که کسي بيايد و براي‌شان فيلم‌نامۀ طنز بنويسد. اما نکته اين‌جاست که همان‌طور که فلان شرکت تبليغاتي حاضر نيست پول بدهد، اين‌ها هم حاضر نيستند بگويند شما که بچه‌هاي خوبي هم هستيد، بياييد اين‌کار را براي ما انجام دهيد. کافي‌ست فراخوان کنيد. آن‌وقت مي‌بينيد کسي که فلان مطالب تند و تيز را مي‌نويسد، يک پسر هجده‌ساله است که مثلاً يک گردن‌بند صليب هم گردنش است و کلاً هم 45 کيلو وزن دارد! وقتي هم از او مي‌پرسيد آيا اين‌همه ذوق مال توست، مي‌گويد: بله، اتفاقاً‌ طراحي وبلاگ را هم خودم انجام داده‌ام. يعني طرف هم گرافيست است، هم شاعر است و هم طنزپرداز. اما کسي روي اين آدم سرمايه‌گذاري نمي‌کند. منظورم پول نيست. خيلي از اين‌ها اگر مثلاً کفش‌هايشان را بفروشند، مي‌توانند چهارتا سازمان فرهنگي را بخرند! تنها بايد به‌شان ياد داد و مثلاً گفت اين‌ها که نوشته‌اي مي‌شود فحش. تو مگر نمي‌خواهي طنز بنويسي؟ مگر نمي‌خواهي از اين رسانه‌اي که الآن چهل و پنج نفر در روز مي‌‌بينندت، بروي راديو که مثلاً هزار نفر صدايت يا کارت را بشنوند؟ طرف حتي حاضر است بابت تمام حرف‌هايي که در وبلاگش زده، رسماً بگويد غلط کردم. اما هيچ‌کس حاضر نيست روي اين‌ها سرمايه‌گذاري کند. تو هم اگر حرفي بزني، مي‌گويند احتمالاً مي‌خواهند يک بقالي راه بندازند و دوباره بگويند بياييد آموزش بدهيد. در صورتي‌که من هيچ رغبتي به آموزش دادن و ساعتي هزار و دويست و چهل و دو تومان(!) گرفتن ندارم. ولي خود شما، که هم بلديد و هم مي‌دانيد رسانه چه محدوديت‌هايي دارد، اين‌ها را دعوت کنيد و دو تا آفرين به‌شان بگوييد و بعد بگوييد پنج‌تا پنج‌تا بشينيد و فيلم‌نامه بنويسيد. اين‌ها که الآن پول هم نمي‌خواهند. کلي هم ذوق مي‌کنند که اسم‌شان در تيتراژ يک سريال بيايد. اين بيچاره‌ها حتي پول هم مي‌دهند. مثل خيلي از اين خواننده‌هايي که خودشان پول آهنگ‌ساز و شاعر و کليپ‌ساز و... را مي‌دهند و چندتا دخترخاله و پسرخاله و پسرعمو هم دعوت مي‌کنند که توي فيلم عاشقانه به هم نگاه کنند و کلي هم پول مي‌دهند تا يکي از اين شبکه‌هاي ماهواره‌اي کارشان را پخش کند. اين شبکه‌ها هم از همين طريق امورشان را مي‌گذرانند.

اين‌ها عوامل تشويقي مي‌خواهند. عوامل آموزشي و هدايتي مي‌خواهند. نه اين‌که توي سرشان بزنند و پر و بال‌شان را قيچي کنند. تمام اين بچه‌ها همين‌طورند و اميد زيادي به‌شان هست. شدني هم هست و اصلاً‌ چيز عجيب و غريبي نيست. فقط بايد سياست‌گذاري درست و سالمي داشت...

 

حسين‌نژاد: به نظر من اتفاقاً مشکل اين است که خيلي‌ها مي‌خواهند «سياست»‌گذاري کنند. يعني يک‌کار سياسي انجام دهند. يک اتفاقي که فقط به چشم بيايد.

زرويي: بله. مثلاً براي منوچهر احترامي کاري بکنند که من بگويم پس به من هم سر هفتادسالگي مثل احترامي حرمت مي‌گذارند. اما متأسفانه اين اتفاقات هيچ‌وقت نمي‌افتد. آدم هم پشيمان مي‌شود که بگويد بياييد يک بنياد و نهادي درست کنيد و جوان‌ترها را آموزش بدهيد و رشدشان بدهيد و سرمايه‌گذاري کنيد. با حرف و تعارف کاري انجام نمي‌شود. من يک‌زماني به هيئتي کار کردن معتقد بودم. که آقا، يک باري روي زمين مانده است، بياييد برش داريم و نشان بدهيم که ما هم مي‌توانيم. چهل‌بار برداشتيم و ديديم مي‌توانيم. اما يکي‌مان ديسک کمر گرفت، گردن يکي‌مان خرد شد، يکي ديگر هم زير بار مُرد! الآن ديگر وقتي مي‌گويم بياييد بار را برداريد، که اگر کسي گفت: قربانت بروم، ديسک من زده بيرون، بتوانم بگويم: اتفاقاً قبل از تو اين‌يکي هم ديسکش زد بيرون؛ ولي الآن بيمه‌اش کرده‌اند و دارند هزينه‌هاي درماني‌اش را مي‌دهند. من به اين نتيجه رسيده‌ام که کار فرهنگي کردن، بدون حمايت مالي شدني نيست. با دوزار ـ پنج‌زار خرج کردن هم شدني نيست. يک‌زماني بود که مي‌گفتند زرويي شکوفا مي‌شود. يک کاغذ گنده مي‌زدند توي مدرسه و ما هم براي روزنامه‌ديواري‌شدنش ذوق مي‌کرديم. شش نفر مثل مور و ملخ مي‌ريختيم رويش و يکي رنگ مي‌کرد و يکي تيتر مي‌زد و يکي نقاشي مي‌کشيد و... کل اعتبارات‌مان هم دوتا خودکار بيک قرمز و آبي بود و گاهي هم يک جعبه ماژيک، جايزۀ اين‌که کار قبلي‌ خوب از آب در آمده بود! ضمن اين‌که نسل فعلي هم با اين چيزها ارضا و اقناع نمي‌شود. مي‌گويد من چرا روزنامه‌ديواري در بياورم؟ خودم يک وبلاگ دارم که هفتاد نفر در روز دارند مي‌بينند. حالا بيايم روزنامه‌ديواري در بياورم که مثلاً چهل و پنج نفر از هم‌کلاس‌هايم ببينند؟ مي‌خواهم نبينند! براي اين نسل بايد سرمايه‌گذاري اساسي کرد و مشوق‌ها را تأمين کرد. نمي‌گويم مشوق گردن‌کلفت. اما حداقل در حد افزايش تورم بايد سرمايه‌گذاري کرد. نه روي نسل من که حالا ديگر سوخته است. روي نسلي که در راه است. روي من چه سرمايه‌گذاري بکنند و چه نکنند، اتفاقي نمي‌افتد. من حالا ديگر کارم اين است و چه بخواهم و چه نخواهم ممرّ اعاشه‌ام اين است. اگر کارم بد باشد، چاپ نمي‌کنند و اگر خوب باشد نفعش به خودم مي‌رسد.

 

حسين‌نژاد: به نظر شما چقدر مي‌شود اميد داشت که اگر پنجاه سال بعد رجوع کنيم به امروز و نسل امروز و شعر طنز امروز را بررسي کنيم مي‌توانيم به آن افتخار کنيم؟ الآن درخشش‌ها در اين عرصه چقدر است؟

زرويي: طبيعي‌ست که هيچ‌وقت نمي‌شود از الآن پنجاه سال بعد را بررسي کرد. ولي به نظرم الآن اين درخشندگي هست‌. الآن که ما يک نگاه جامع و فرانگر به وضع موجود نداريم. چه‌بسا الآن در فلان روستاي دور افتاده يک جوان بيست و هفت‌ ـ هشت ساله‌اي که مثلاً کارمند اداره‌اي هم هست، کاغذ و قلمي در دست دارد و دارد يک مجموعۀ قصه کوتاه مي‌نويسد که تازه پنج‌سال بعد قرار است بيايد تهران و دوازده سال بعد براي اولين بار کتابش چاپ بشود و سر و صدايي راه بيندازد. ضمن اين‌که اصولاً به قضاوت در زمان نمي‌شود زياد اعتماد کرد. همۀ ما شنيده‌ايم که از مجد همگر مي‌پرسند تو شاعرتري يا سعدي يا ملک‌الشعرا امامي هروي. از مجد همگر قضاوت مي‌خواهند و او مي‌گويد «در عرصۀ شاعري به اجماع امم/ هرگز من و سعدي به امامي نرسيم!»

 

حسين‌نژاد: با توجه به اين‌که به قول شما مردم هم خيلي حوصله ندارند که زياد وارد فضاي استعاره و کنايه بشوند و مي‌خواهند رک و راست بشنوند، آيا شعر طنز در ادامه با بحران مخاطب روبه‌رو نخواهد شد؟ و اگر براي جبران اين قضيه شاعران مخاطب‌مدار باشند تکليف شعر طنز چه مي‌شود؟

زرويي: چند سال پيش در يک سفري با جمعي از شعرا همراه بودم و بحث بحران شعر در جريان بود. من گفتم به نظر من، ما در شعر بحران مخاطب نداريم، بل‌که‌ بحران شعر و بحران شاعر داريم. وقتي شاعر ما نتواند شعري بگويد که جامعه با آن رابطه برقرار بکند، نبايد تقصير را گردن مخاطب بيندازد که مخاطب ما ددري شده‌ است و چيزهاي ديگري برايش جذاب است. به نظر من اين‌ها بهانه‌ است. چرا الآن شعر خليل جوادي در بلوتوث‌ها دست به دست مي‌شود ولي مثلاً شعر زرويي يا شعر فلان شاعر متعهد در مورد انتفاضه نمي‌شود؟ بايد تعارف را کنار بگذاريم. آن شعر انتفاضه چقدر زيبا بيان شده که مخاطبي بگويد من اين شعر را از ديشب تا حالا سه‌بار گوش دادم و هر سه‌بار را گريه کردم؟ ببين چقدر داغ و خوب و واضح مثلاً شهادت محمد الدره را توصيف کرده است. پس يا خوب کار نکرديم، يا جشنواره‌اي کار کرديم و شعر را براي يک‌عده مخاطب خاص کدگذاري کرديم که فقط همان‌ها فهميدند و يا درگير تعارفات شديم. من شعر خوانده‌ام و هيچ منتقدي از من انتقاد نکرده. همه به‌به و چه‌چه کرده‌اند که من زودتر بيايم پايين و آن‌ها بروند شعرشان را بخوانند. هيچ‌وقت به‌طور جدي پي‌گير نبوده‌ايم که ببينيم مشکل شعر ما کجاست و هرکس هم آمده حرف جديدي بزند، نشنيده‌ايم. خيلي‌ها وقتي منظومۀ «بامعرفت‌ها» را شنيدند، گفتند تو داري عِرض شعر را مي‌بري. گفتند چرا بايد اين الفاظ سخيف و کوچه‌‌بازاري در شعر بيايد. چرا بايد کلمات را بشکني. من گفتم اين‌همه شعر فخيم و خوب داريم و گفته‌اند. من اين را براي همه نگفته‌ام. من اين شعر را براي پدر خودم گفته‌ام. او هم اين کلمات را مي‌فهمد. بگذاريد اين پيرمرد هم يک شعر براي شنيدن داشته باشد. اما بعد ديدم به‌غير از پدر من، آن جوان دانشگاهي عصاقورت‌داده هم اين کلمات را بيشتر دوست دارد و وقتي مي‌شنود، مي‌‌بيند که اين بيشتر به گروه خوني‌اش مي‌خورد تا فلان شعر آلفونس دوده. به نظر من مخاطب ما الآن مشکلي ندارد؛ اما ما برايش جنس خوب توليد نمي‌کنيم. مثل اين است که صنف دوزندۀ کت و شلوار بگويد ما بحران خريدار داريم، به‌خاطر اين‌که مردم نمي‌آيند کت و شلوار ما را بخرند. ما هنوز به اين باور نرسيده‌ايم که بايد نو شويم. نمي‌گويم عوام‌زده شويم. اما بايد متوجه باشيم که مردم چه مي‌خواهند. اتفاقاً خيلي از ما‌ عوام‌زده شده‌ايم، اما مردمي نشده‌ايم. مخاطب عام گاهي تا لب پرتگاه هُلت مي‌دهند و بعد باز هم هُل مي‌دهند و بعد شروع مي‌کنند نگاه کردن و تو هم مي‌خندي و مي‌گويي همه دارند مرا مي‌بينند و متوجه نيستي که داري سقوط مي‌کني. بعضي از ما شروع مي‌کنيم مطابق ميل مخاطب ادا و اصول در آوردن و بعد نمي‌توانيم قضيه را جمع کنيم. اما اين اصلاً‌ استدلال خوبي نيست که بگوييم چون مردم مي‌روند اينترنت نگاه مي‌کنند و کامپيوتر وDVD  و پلي‌استيشن آمده، مردم شعر طنز ما را نمي‌خوانند. در خود آمريکا بسياري از کتاب‌ها در تيراژهاي ميليوني منتشر مي‌شوند. يعني هيچ‌چيز جاي چيز ديگري را تنگ نکرده است و تازه واردکنندۀ ادبيات هم هستند. کتاب خوزه ساراماگو را هم ترجمه مي‌کنند و مي‌خوانند و بر اساسش فيلم هم مي‌سازند. ما‌ کار خوب کم توليد مي‌کنيم. اگر کار خوب باشد، مردم نشان داده‌اند که استقبال مي‌کنند. نمي‌گويم اين نهايت و اوج رشد ماست که برويم در بلوتوث‌ها. ولي اين حداقل يکي از نمايه‌هاي پذيرش عمومي‌ست. البته‌ فکر مي‌کنم کار خوب کم داريم، نه اين‌که اصلاً نداريم.

 

مهدي‌نژاد: به نظر من نوع ارتباط هم در اين رابطه خيلي مؤثر است. من در اين زمينه‌ هميشه محمدرضا آقاسي را مثال مي‌زنم. اگر شعر آقاسي چاپ مي‌شد و صورت مکتوبش به دست مردم مي‌رسيد، قطعاً‌ اين‌قدر مورد اقبال واقع نمي‌شد. اما او يک مديوم ديگر را انتخاب کرد و البته با استفاده از ويژگي هيبت و صدايش، نشان داد که مردم هنوز با شعر ارتباط برقرار مي‌‌کنند و مخاطب شعرش صدها برابر ‌شد...

زرويي: البته همه اين توانايي را ندارند.

 

مهدي‌نژاد: منظورم اين است که بخشي از بحران هم به نحوۀ ارتباط برمي‌گردد. يعني شاعران سعي نکردند کانال ارتباطي‌شان را با مردم تغيير دهند...

حسين‌نژاد: همين شب‌شعر طنز تا حدودي فضا را عوض کرد. همين‌که مخاطب شعر طنز را از خود شاعر بشنود‌، همين‌که شاعر در اين ارتباط متوجه شود مردم از چه شعري واقعاً استقبال مي کنند و از چه شعري به‌طور سطحي استقبال مي‌کنند، از طرفي به اصلاح اين ارتباط کمک کرد، از طرفي هم به همان عوام‌زدگي دامن‌زد.

زرويي: همين‌طور است. گاهي شاعر براي اينکه تخريب نشود سعي مي‌کند دربست مطابق ميل مخاطب پيش برود. اما قرار بر اين نبود. قرار بود اين شب شعرها ذوق مردم را ارتقاء بدهند، نه اين‌که در ذوق مردم هضم شوند. قرار بود ضمن اين‌که مردم حظ مي‌برند، ذره‌ذره کدها را بگيرند و سليقه‌شان رشد کند. در مقطعي اين اتفاق افتاد. نمي‌گويم در مقطعي که من بودم. در مقطع‌هاي ديگر هم بود. هم در شکرخند اين اتفاق افتاد و هم در حلقه. ولي از وقتي نظارت کيفي و فني ـ نه نظارت به‌معناي حذف و تعديل و ... ـ از کار برداشته شد، گاهي حتي کار به خاله‌زنک‌بازي کشيده شد. اين‌که آقايان بروند عليه خانم‌ها شعر بگويند و خانم‌ها عليه آقايان و موج درست بکنند. چيزي که من هميشه سعي کردم در برابرش ايستادگي کنم. مي‌گفتم اين چيزها را در شعر نياوريد، چون بعد ديگر نمي‌توانيد جمعش کنيد. يعني وقتي باب شود که من بگويم مثلاً تقديم به دوست کچلم فلاني، او هم فردا روز شعري مي‌نويسد و مي‌گويد تقديم به دوست غول‌بياباني‌ام ابوالفضل زرويي! بعد من مي‌گويم حالا بروم يک‌چيزي هم به زن و بچه‌اش بگويم و همين‌طور پيش مي‌رود تا جايي که ديگر نمي‌شود جمعش کرد. برگزارکننده هم نمي‌تواند جلويش را بگيرد. فردا هم که بگويند فلاني ديگر شعر نخواند، مي‌گويد اين‌ها من را سانسور کردند. دست‌هايي آمد و زبان من را بريدند و بعد مرا بردند اطلاعات و سين‌جيم کردند و... که اخيراً از اين‌ قصه‌ها هم مي‌سازند...

ان‌شاءالله که همه‌چيز ختم به خير بشود.

 

مهدي‌نژاد: حالا به‌عنوان آخرين سؤال، لطف کنيد و نظرتان را در يک عبارت راجع به اين اسامي بگوييد:

علي‌اکبر دهخدا:

بنيان‌گذار طنز ژورناليستي.

ايرج ميرزا: 

نقطۀ اوج سلاست،‌ رواني و سهلِ ممتنع گويي.

ابراهيم نبوي:

نابغه به تمام معنا.

منوچهر احترامي:

مغتنم‌ترين بازماندۀ طنز فارسي.

عمران صلاحي:

محجوبِ بي‌پروا. 

يوسف‌علي ميرشکاک:

شيرين‌کارِ شهرآشوب.

ناصر فيض:

شاعر خيلي خوب. از قوي‌ترين طنزسرايان دهۀ گذشته.

ابوالقاسم حالت:

طنزسراي مردمي. طنزسراي عام.

هادي خرسندي:

ذوق تبعيد‌ شده.

سيد حسن حسيني:

شيرين ترين شاعر انقلاب. از نظر طنز البته.‌ طنازالشعراي انقلاب.

کيومرث صابري:

پدر‌، معلم و يکي از آخرين نمونه‌هاي نسل در حال انقراضِ «انسان».