الف
انگشتهای کشیدۀ طاهره حاشیۀ پردۀ قرمز را میلغزند پایین و پرده کمی عقب میرود. کوچه در روشنای جابجای چراغهای برق خلوتیِ همیشگیاش را دارد. نسیم ملایم بهاری بیصدا در میان شاخههای درختها میپیچد و به نرمی تکانشان میدهد. پنجرههای آنطرفِ کوچه تا جایی که به چشم میآید روشناند و گاهی سایههایی زنانه و مردانه از سویی به سویی میروند و بر پردهها نقش میبندند. سایهای به پنجرۀ روبرو نزدیک میشود و شکل مرد میگیرد...
...دور و بر اتاق را از نظر میگذراند تا به رختآویز میرسد و پیژامۀ امیر که گفته بود: «شیری رنگ باشه، وگرنه نمیپوشم» و او که فکر میکرده باید یکروز تمام وقت بگذارد تا چیزی بخرد که باب سلیقۀ امیر باشد، در اولین فروشگاه آن را پیدا کرده بود. بلند میشود و آهسته راه میافتد و از اتاق میرود بیرون. از هال میگذرد و میرود به اتاق بچهها که بیسروصدا هستند. پسرک وسط اتاق دراز کشیده و مشق مینویسد. دخترک نشسته است میان تختخوابش و چشم دوخته است به حرکت مداد برادرش بر روی کاغذ. با آمدنش هردو نگاهش میکنند. میرود مینشیند کنار دخترک روی تخت. دستش را میاندازد روی شانۀ دختر و میگوید: «تو که هنوز بیداری که»...
...صدای زنگ تلفن میپیچد توی فضای هال. کج میکند به کنجی که تلفن قرار دارد. تا برسد به میز تلفن ریتم آهنگ تندتر شده است. گوشی بیسیم را برمیدارد و شمارۀ روی نمایشگر را نگاه میکند. دکمۀ مکالمه را فشار میدهد. میگوید: «قرار بود تو الان خانه باشی». دمی ساکت میماند و بعد میگوید: «سلام». صدایش سنگین میشود:«گفتی تا یک ساعت و الان دو ساعت گذشته. اصلاً بگو ببینم تو کجایی؟». میرود سمت آشپزخانه. میگوید: «نگو کار که کفری میشم». از در آشپزخانه میگذرد. میگوید: «نه، بیدارند هنوز». در یخچال را باز میکند:« به گفتن من نیست. خوابشان بیاید میخوابند». از سبد میوه دو سیب سفید برمیدارد و در یخچال را میبندد: «پرسیدم الان کجایی تو». سیبها را میگذارد روی میز و میرود از جا ظرفی پیشدستی بردارد: «این همکار اسم ندارد؟»...
...نیمچرخی دور خودش میزند. برمیگردد و مینشیند روی صندلی جلوی میز آرایش. تلفن را میگذارد روی میز و دستها را چپ و راست میگذارد روی شانههایش که سفیدیشان را بندهای قیطانی پیراهن خط کشیده است. خم میشود تا نزدیک آینه. لبها را خیس میکند و میمالد روی هم تا سرخیشان دوباره یکدست و تازه شود. عقب مینشیند و تکیه میدهد به پشتی صندلی و چشم میدوزد به سقف...
...نگاهش از آینه میرود بیرون و به دیوار بالای تخت میرسد. بلند میشود و با یکیدو قدم میرسد به قاب عکس دونفرهای که آویخته شده به دیوار بالای تخت. همراه امیر در جادهای خاکی ایستاده است و پشت سرشان سروهایی بلند قد کشیده اند. دست او از زیر چادر درآمده و از پشتسر رفته بر شانۀ مخالف امیر. سرش خم شده روی شانۀ نزدیک. نگاه امیر جدی و سنگین است و نگاه خودش آرام و ساده...
...پس از تردیدی که چهکار کند راه میافتد به طرف اتاق خواب و تلفن را از روی میز برمیدارد. شمارۀ امیر را میگیرد. روی پنجۀ پا چرخی میزند و برمیگردد به هال. گوشی امیر مشغول است. به ساعت نگاه میکند. یک ربع از نیم ساعت وعده گذشته است. شماره را دوباره تکرار میکند. پیغام اشغال توسط خانمی با صدای زیر یکبار دیگر تکرار میشود...
...گوشی را برمیدارد و تند میچرخد و میرود و مینشیند روی تخت. گوشی را میگیرد جلوی صورتش و زل میزند به دکمههای آن. کمکم انگشتهایش شل میشوند و گوشی از میان دستش سر میخورد و میافتد زمین. پاهایش را از لبۀ تخت جمع میکند و دراز میکشد روی تخت و نگاهش را میدوزد به پردۀ قرمز.
ب
اینکه آدم دغدغۀ مشکلات زنان خانهدار را داشته باشد خیلی خوب است. جدی میگویم. فرقی هم نمیکند آدم داستاننویس باشد با فیلمنامهنویس یا کارگردان. اصلاً هرکس میخواهد باشد. باید به مسائل و مشکلات آشکار و پنهان این قشر توجه کند. واقعاً این زندگی یکنواخت که هرروز و هرروز هم تکرار و تکرار میشود بعضی وقتها غیرقابل تحمل است. زندگی زنی که یکروز تمام در خانه مشغول رفت و روب و پخت و پز و رتق و فتق بچههاست و حالا فقط و فقط انتظار دارد شوهرش به او توجه کند. فقط انتظار دارد شوهرش او را ببیند. و شوهری که هنوز نیامده و وقتی هم که میآید نه او را میبیند و نه هیچکدام از چیزهایی را که آن زن تمام روزش را برای تأمین آنها به شب رسانده. و این یکروزها و یکروزها هی همینطور تکرار و تکرار و تکرار میشوند، تا آنکه ناگهان شوخیشوخی یک اتفاقی بیفتد که خدا نکند بیفتد.
ج
واقعاً بعضی وقتها حس میکنم جدی حرف زدن سختم شده! پس توجه داشته باشید از این به بعد دارم شوخی میکنم. جدی میگویم!
د
حالا شاید کسی فکر کند منظور من از اینحرفها فیلم «به همین سادگی» نوشتۀ شادمهر راستین و ساختۀ رضا میرکریمی است؟ البته فرقی هم نمیکند. همانطور که گفتم همۀ هنرمندان اعم از داستاننویس و فیلمنامهنویس و فیلمساز و حتی طنزپرداز (که خودمان باشیم و الان داریم همینکار را میکنیم!) باید به مسألۀ زنان خانهدار توجه کنند. اما نه. منظورمان آنها نیستند. ما با آنها که شوخی نداریم. منظور من بیشتر داستان «پردۀ قرمزِ» علیاصغر عزتیپاک است. از مجموعه داستان «میمانم پشتِ در» که در بهار 1384 توسط انتشارات هزارۀ ققنوس چاپ شده است. اتفاقاً پاراگرافهای بالا را هم از همین داستان پردۀ قرمز انتخاب کرده بودم. باور کن. شوخی نمیکنم!
ه
خوب. حالا ممکن است یک کسی پیدا بشود و به قصد ایجاد اختلاف بین هنرمندان، اعم از داستاننویس و فیلمنامهنویس و کارگردان و حتی طنزپرداز، بپرسد «خوب، منظور؟!». اینجاست که ما بلند میشویم و با پشتدست میزنیم توی دهنش. شوخی هم نداریم. خیلی جدی. یعنی چی؟ مگر هرکس هر کاری بکند یا هر حرفی بزند منظور دارد؟ منظورمان کجا بود؟ ما یک فیلمی دیدهایم و خوشمان آمده و بعد هم یک داستان کوتاهی خواندهایم و از آنهم خوشمان آمده. بعد هم دیدهایم آن فیلم و این داستان کوتاه اتفاقاً چقدر به هم شباهت دارند. اسمها، شخصیتها، فضاها، موقعیت، درونمایه و اینها. بعد هم به خودمان گفتهایم «چه جالب» و باز خوشمان آمده. خوب، مگر هر کس از هر چیزی خوشش بیاید منظوری دارد؟ آنهم منظورِ به این بدی؟ هرکسی از یک چیزی خوشش میآید. حتماً منظوردارد؟ خلاصه اینکه ما از یک چیزی خوشمان آمد، گفتیم به شما هم بگوییم تا شما هم خوشتان بیاید. هر کس هم هر حرف دیگری بزند به ما مربوط نیست. قبلاً شاید یکخرده سرمان درد میکرد، اما حالا رفتهایم دکتر آمپول بهمان زده خوب شدهایم. حتی جاش هم دیگر درد نمیکند. جدی گفتم!
بعدالتحریر:
داشتیم میرفتیم آمپول بعدیمان را بزنیم که دیدیم آقای میرکریمی کارگردان «به همین سادگی» که این روزها نامشان به شدت بر سر زبانهاست در گفتگو با سایت «سینمای ایران» گفتهاند:
«این هم گواهی دیگر بر مظلومیت زن خانهدار ایرانی که از دور همه آنها شبیه یکدیگرند ولی از نزدیک و با کمی تامل و دقت، انسانهایی هستند با هویت مستقل و متفاوت با دیگران. به این آقا [منظورشان علیاصغر عزتیپاک است] بگویید از آشنایی با ایشان خوشحال شدم، اما قول نمیدهم بتوانم کتابشان را به این زودیها بخوانم؛ چون به علت کمبود وقت، خیل کتابها و فیلمنامههای توی صف مطالعه دارم. آرزو می کنم روزی اسم ایشان مثل دیگر هنرمندان، به خاطر آثار ارزشمندی که مینویسند سر زبانها بیافتد.»
