تبليغاتX
به این ترتیب - جداً به همین سادگی!

به این ترتیب

طنزهای یک امید مهدی نژاد

 

 

الف

انگشت­های کشیدۀ طاهره حاشیۀ پردۀ قرمز را می­لغزند پایین و پرده کمی عقب می­رود. کوچه در روشنای جابجای چراغ­های برق خلوتیِ همیشگی­اش را دارد. نسیم ملایم بهاری بی­صدا در میان شاخه­های درخت­ها می­پیچد و به نرمی تکان­شان می­دهد. پنجره­های آن­طرفِ کوچه تا جایی که به چشم می­آید روشن­اند و گاهی سایه­هایی زنانه و مردانه از سویی به سویی می­روند و بر پرده­ها نقش می­بندند. سایه­ای به پنجرۀ روبرو نزدیک می­شود و شکل مرد می­گیرد...

 

...دور و بر اتاق را از نظر می­گذراند تا به رخت­آویز می­رسد و پیژامۀ امیر که گفته بود: «شیری رنگ باشه، وگرنه نمی­پوشم» و او که فکر می­کرده باید یک­روز تمام وقت بگذارد تا چیزی بخرد که باب سلیقۀ امیر باشد، در اولین فروشگاه آن را پیدا کرده بود. بلند می­شود و آهسته راه می­افتد و از اتاق می­رود بیرون. از هال می­گذرد و می­رود به اتاق بچه­ها که بی­سروصدا هستند. پسرک وسط اتاق دراز کشیده و مشق می­نویسد. دخترک نشسته است میان تخت­خوابش و چشم دوخته است به حرکت مداد برادرش بر روی کاغذ. با آمدنش هردو نگاهش می­کنند. می­رود می­نشیند کنار دخترک روی تخت. دستش را می­اندازد روی شانۀ دختر و می­گوید: «تو که هنوز بیداری که»...

 

...صدای زنگ تلفن می­پیچد توی فضای هال. کج می­کند به کنجی که تلفن قرار دارد. تا برسد به میز تلفن ریتم آهنگ تندتر شده است. گوشی بی­سیم را برمی­دارد و شمارۀ روی نمایش­گر را نگاه می­کند. دکمۀ مکالمه را فشار می­دهد. می­گوید: «قرار بود تو الان خانه باشی». دمی ساکت می­ماند و بعد می­گوید: «سلام». صدایش سنگین می­شود:«گفتی تا یک ساعت و الان دو ساعت گذشته. اصلاً بگو ببینم تو کجایی؟». می­رود سمت آشپزخانه. می­گوید: «نگو کار که کفری میشم». از در آشپزخانه می­گذرد. می­گوید: «نه، بیدارند هنوز». در یخچال را باز می­کند:« به گفتن من نیست. خواب­شان بیاید می­خوابند». از سبد میوه دو سیب سفید برمی­دارد و در یخچال را میبندد: «پرسیدم الان کجایی تو». سیب­ها را می­گذارد روی میز و می­رود از جا ظرفی پیش­دستی بردارد: «این همکار اسم ندارد؟»...

 

...نیم­چرخی دور خودش می­زند. برمی­گردد و می­نشیند روی صندلی جلوی میز آرایش. تلفن را می­گذارد روی میز و دست­ها را چپ و راست می­گذارد روی شانه­هایش که سفیدی­شان را بندهای قیطانی پیراهن خط کشیده است. خم می­شود تا نزدیک آینه. لب­ها را خیس می­کند و می­مالد روی هم تا سرخی­شان دوباره یک­دست و تازه شود. عقب می­نشیند و تکیه می­دهد به پشتی صندلی و چشم می­دوزد به سقف...

 

...نگاهش از آینه می­رود بیرون و به دیوار بالای تخت می­رسد. بلند می­شود و با یکی­دو قدم می­رسد به قاب عکس دونفره­ای که آویخته شده به دیوار بالای تخت. همراه امیر در جاده­ای خاکی ایستاده است و پشت سرشان سروهایی بلند قد کشیده اند. دست او از زیر چادر درآمده و از پشت­سر رفته بر شانۀ مخالف امیر. سرش خم شده روی شانۀ نزدیک. نگاه امیر جدی و سنگین است و نگاه خودش آرام و ساده...

 

...پس از تردیدی که چه­کار کند راه می­افتد به طرف اتاق خواب و تلفن را از روی میز برمی­دارد. شمارۀ امیر را می­گیرد. روی پنجۀ پا چرخی می­زند و برمی­گردد به هال. گوشی امیر مشغول است. به ساعت نگاه می­کند. یک ربع از نیم ساعت وعده گذشته است. شماره را دوباره تکرار می­کند. پیغام اشغال توسط خانمی با صدای زیر یک­بار دیگر تکرار می­شود...

 

...گوشی را برمی­دارد و تند می­چرخد و می­رود و می­نشیند روی تخت. گوشی را می­گیرد جلوی صورتش و زل می­زند به دکمه­های آن. کم­کم انگشت­هایش شل می­شوند و گوشی از میان دستش سر می­خورد و می­افتد زمین. پاهایش را از لبۀ تخت جمع می­کند و دراز می­کشد روی تخت و نگاهش را می­دوزد به پردۀ قرمز.

 

ب

این­که آدم دغدغۀ مشکلات زنان خانه­دار را داشته باشد خیلی خوب است. جدی می­گویم. فرقی هم نمی­کند آدم داستان­نویس باشد با فیلمنامه­نویس یا کارگردان. اصلاً هرکس می­خواهد باشد. باید به مسائل و مشکلات آشکار و پنهان این قشر توجه کند. واقعاً این زندگی یک­نواخت که هرروز و هرروز هم تکرار و تکرار می­شود بعضی وقت­ها غیرقابل تحمل است. زندگی زنی که یک­روز تمام در خانه مشغول رفت و روب و پخت و پز و رتق و فتق بچه­هاست و حالا فقط و فقط انتظار دارد شوهرش به او توجه کند. فقط انتظار دارد شوهرش او را ببیند. و شوهری که هنوز نیامده و وقتی هم که می­آید نه او را میبیند و نه هیچ­کدام از چیزهایی را که آن زن تمام روزش را برای تأمین آن­ها به شب رسانده. و  این یک­روزها و یک­روزها هی همین­طور تکرار و تکرار و تکرار می­شوند، تا آن­که ناگهان شوخی­شوخی یک اتفاقی بیفتد که خدا نکند بیفتد.

 

ج

واقعاً بعضی وقت­ها حس می­کنم جدی حرف زدن سختم شده! پس توجه داشته باشید از این به بعد دارم شوخی می­کنم. جدی می­گویم!

 

د

حالا شاید کسی فکر کند منظور من از این­حرف­ها فیلم «به همین سادگی» نوشتۀ شادمهر راستین و ساختۀ رضا میرکریمی است؟ البته فرقی هم نمی­کند. همان­طور که گفتم همۀ هنرمندان اعم از داستان­نویس و فیلمنامه­نویس و فیلم­ساز و حتی طنزپرداز (که خودمان باشیم و الان داریم همین­کار را می­کنیم!) باید به مسألۀ زنان خانه­دار توجه کنند. اما نه. منظورمان آن­ها نیستند. ما با آن­ها که شوخی نداریم. منظور من بیشتر داستان «پردۀ قرمزِ» علی­اصغر عزتی­پاک است. از مجموعه داستان «می­مانم پشتِ در» که در بهار 1384 توسط انتشارات هزارۀ ققنوس چاپ شده است. اتفاقاً پاراگراف­های بالا را هم از همین داستان پردۀ قرمز انتخاب کرده بودم. باور کن. شوخی نمی­کنم!

 

ه

خوب. حالا ممکن است یک کسی پیدا بشود و به قصد ایجاد اختلاف بین هنرمندان، اعم از داستان­نویس و فیلمنامه­نویس و کارگردان و حتی طنزپرداز، بپرسد «خوب، منظور؟!». این­جاست که ما بلند می­شویم و با پشت­دست می­زنیم توی دهنش. شوخی هم نداریم. خیلی جدی. یعنی چی؟ مگر هرکس هر کاری بکند یا هر حرفی بزند منظور دارد؟ منظورمان کجا بود؟ ما یک فیلمی دیده­ایم و خوش­مان آمده و بعد هم یک داستان کوتاهی خوانده­ایم و از آن­هم خوش­مان آمده. بعد هم دیده­ایم آن فیلم و این داستان کوتاه اتفاقاً چقدر به هم شباهت دارند. اسم­ها، شخصیت­ها، فضاها، موقعیت، درون­مایه و اینها. بعد هم به خودمان گفته­ایم «چه جالب» و باز خوش­مان آمده. خوب، مگر هر کس از هر چیزی خوشش بیاید منظوری دارد؟ آن­هم منظورِ به این بدی؟ هرکسی از یک چیزی خوشش می­آید. حتماً منظوردارد؟ خلاصه این­که ما از یک چیزی خوش­مان آمد، گفتیم به شما هم بگوییم تا شما هم خوش­تان بیاید. هر کس هم هر حرف دیگری بزند به ما مربوط نیست. قبلاً شاید یک­خرده سرمان درد می­کرد، اما حالا رفته­ایم دکتر آمپول به­مان زده خوب شده­ایم. حتی جاش هم دیگر درد نمی­کند. جدی گفتم!

 

 

 

بعدالتحریر:

داشتیم می­رفتیم آمپول بعدی­مان را بزنیم که دیدیم آقای میرکریمی کارگردان «به همین سادگی» که این روزها نام­شان به شدت بر سر زبان­هاست در گفتگو با سایت «سینمای ایران» گفته­اند:

«این هم گواهی دیگر بر مظلومیت زن خانه‌دار ایرانی که از دور همه آن‌ها شبیه یکدیگرند ولی از نزدیک و با کمی تامل و دقت، انسان‌هایی هستند با هویت مستقل و متفاوت با دیگران. به این آقا [منظورشان علی­اصغر عزتی­پاک است] بگویید از آشنایی با ایشان خوشحال شدم، اما قول نمی­دهم بتوانم کتاب‌شان را به این زودی‌ها بخوانم؛ چون به علت کمبود وقت، خیل کتاب‌ها و فیلم‌نامه‌های توی صف مطالعه دارم. آرزو می کنم­ روزی اسم ایشان مثل دیگر هنرمندان، به خاطر آثار ارزشمندی که می‌نویسند سر زبان‌ها بیافتد.»

ما هم برای بازماندگان شفای عاجل مسئلت داریم. آمین. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط امید مهدی نژاد با همکاری برزو بیطرف  |