تبليغاتX
به این ترتیب

به این ترتیب

طنزنوشته‌های یک امید مهدی‌نژاد

در برابر خودشاعرخوانان و خودشاعرپنداران

 

اين مطلب اتفاقاً خيلي هم جدي است. منتها از آنجا که سوژه ابعاد طنزآميز زيادي دارد ـ که البته توضيح بيشتر، به دليل آشنايي سوژه با برخي بزرگان مملکت، ممکن است به جاهاي دردناکي منجر گردد ـ در اينجا مي‌آوريمش. سعي کنيد تا جايي که مي‌توانيد لذت ببريد.

 

 

سعيد بيابانکيِ شاعر، چندي پيش همتي مردانه به خرج داد. اين شاعر خوب اصفهاني، در نوشته‌اي که در روزنامۀ همشهري به چاپ رساند، از يک شياديِ ادبي که سالهاست توسط يکي از خودشاعرپنداران و شعربلندکنان انجام مي‌شود، پرده برداشت؛ البته بدون آنکه نامي از شياد مورد نظر به ميان بياورد. مدت‌ها بود شاعراني که شعرهايشان توسط اين بيمارِ ادبي مورد سرقت و تخريب قرار گرفته و مي‌گيرد، منتظر بودند کسي به ميدان بيايد و اگر نمي‌تواند کاري بکند، لااقل چيزي بگويد. و حالا سعيد يبابانکي بابي به اين موضوع گشوده است.

البته تاريخ ادبيات فارسي سرشار است از حکايات و رواياتي که حول و حوش اين‌قبيل بيماران ادبي اتفاق افتاده است. از ذکرِ وقايعِ روبرو شدنِ شعردزدان با شاعران اصليِ شعرِ مسروقه گرفته، تا تبديلات و تحولاتي که سارقان ادبي در شعرِ مسروقه ايجاد مي‌کرده‌اند، تا ردي از خودشان برجا نگذارند. اما هيچ‌وقت فکر نمي‌کرديم در روزگار شيوع رسانه‌ها ـ که ديگر چيزي را از کسي مخفي باقي نمي‌گذارند ـ کسي پيدا شود که در فراگيرترين رسانۀ کشور، يعني تلويزيون، شعر ديگران را به نام خود بخواند و نه تنها بخواند که ژست شاعرانه هم بگيرد و جلوي دوربين‌هاي متعدد اشک‌ها بريزد و ناله‌ها بکند! و بدتر از همه اينکه همۀ اين کارها را به نام عشق به ائمه و ذکر و ياد ايشان انجام دهد.

اگر موضوعِ يک يا چند شعردزديِ ساده در ميان بود، شايد چشم فرو پوشيدن و گذشتن، بهترين راه چاره بود. کاري که هميشه شاعران در برابر خودشاعرپنداران و خودشاعرخوانان انجام مي‌دادند. اما اينجا موضوعي پيچيده‌تر و خطرناک‌تر در جريان است. امروز کسي پيدا شده که خود را به جماعتِ ذاکرين اهل‌بيت و مداحان آنان نسبت مي‌دهد. به تعبير ديگر اکنون اين موضوع، شأني فراادبي پيدا کرده است.  

چندي پيش شنيده شد خودشاعربينِ يادشده ـ يا نشده! ـ در ملاقات با يکي از مسئولان روزنامه همشهري، ضمن شکوه‌پردازي، خواسته است آن روزنامه بابت انتشار مطلبي که به افشاي او پرداخته بود، از او عذرخواهي کند! به اين مي‌گويند وقاحتِ مضاعف. فکرش را بکنيد؛ کسي سالها با شعرهاي ديگران خود را شاعر معرفي کند و از اين بابت به نام و نان و نوايي هم برسد و وقتي بعد از اين‌همه سال، شاعري پيدا مي‌شود که صدايي به اعتراض بلند مي‌کند، زبان به شکوه بگشايد و خواستار اعادۀ «حيثيت» خود شود!

به نظر مي‌رسد حالا ديگر وقت آن است که شاعران پيِ اين ماجرا را بگيرند. لااقل شاعراني که شعرهايشان مورد استفاده و تخريبِ فرد مذکور قرار گرفته، بايد سکوت‌شان را بشکنند. از طرف ديگر جامعۀ مداحان نيز نبايد و نمي‌تواند از کنار اين ماجرا بي‌تفاوت عبور کند. خاصه آن‌که فرد مزبور، اين‌روزها با اين داعيه سعي مي‌کند خود را موجه جلوه دهد که «من در اصل مداحم و نه شاعر، و اگر شعري خوانده‌ام، منظورم اين نبوده که آن شعر از آنِ خودم است و به عنوان ذاکر و مداح شعر را روايت کرده‌ام». به عبارت ديگر، طرف حالا که ديده است دروغ بودن شاعري‌اش برملا شده، مي‌خواهد خود را مداح جلوه دهد و از زير بار مسئوليت سرقت‌هاي متعدد ادبي که مرتکب شده، شانه خالي کند.

شاعران، سالها در برابر اين «پديدۀ نوظهور» سکوت کردند و اجازه دادند کار به اين روزها بکشد. بايد ديد آيا مداحان هم دست روي دست مي‌گذارند تا اين پديده، تحت لواي نام آنان، هرچه مي‌خواهد بگويد و هرچه مي‌خواهد بکند؟

بايد منتظر ماند و ديد.

 

 

 

امید مهدی‌نژاد /دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 14:26 |

زن و سگ سپید گچی

 

 

 

 

نبش المقابر في شرح الاشعار المعاصر

 

شعري که مي‌خوانيد، روايتي است شگفت‌انگيز از اتفاقاتي ماورائي که در جهاني به وسعت يک اتاق ـ که خودش مي‌تواند از براي خودش مرکز جهان باشد ـ رخ مي‌دهد. اين سلسله اتفاقات در حالي رخ مي‌دهد که راوي، زن جواني که در اتاق با يک سگ سپيد گچي تنهاست و محاکاتي لايزال ميان او و سگ سپيد گچي برقرار است، خود را با جهاني سرشار از بي‌پناهي و بيهودگي روبرو مي‌بيند. بيهودگيي فراگير که بر اثر فقدان آزادي در جهان پيراموني و سلطۀ بي‌چون و چراي قواعد دست و پاگير سنتي متصلب بر زن شرقي تحميل شده است. روايت لحظه به لحظۀ‌ اين ماجراها، خواننده را به دنيايي غريب و انتزاعي پرتاب مي‌کند که خارج شدن از آن کار هرکسي نيست. با هم اين روايت را مرور مي‌کنيم و سعي مي‌کنيم به نوبۀ‌ خود در سير اتفاقات آن سهيم باشيم.

 

عنوان شعر: ندارد

شاعر: دارد، انديشه فولادوند

 

1

یک عمر انفجار، بدون صدا و دود

حق‌السکوت شاهد آن ماجرا نبود

مدتي مديد به اندازۀ‌ يک عمر آزگار، بدون اينکه صدا و دودي توليد بشود به طور ناگهاني ترکيدن. با اين حال کسي که آن ماجرا [ماجراي منجر به ترکيدن] را مشاهده مي‌کرد، حق‌السکوت نبود، بلکه يک نفر ديگر بود. حق‌السکوت پولي است که به طرف مقابل مي‌دهند تا دست از عمل شنيعش بردارد و مزاحم نشود.

 

2

خائن‌ترین مسلحِ این خاطره منم

بر تن سپر به سر هذیانِ کلاه‌خود

خاطره‌اي که الان دارم براي‌تان تعريف مي‌کنم، مسلح‌هاي زيادي دارد که بعضي از آن مسلح‌ها خيانت‌کار هستند. اما خيانت‌کارترين مسلحِ آن‌ها من هستم. من، در حالي که بر تنم سپر است و بر سرم هذيان قرار دارد و کلاه‌خود هم معلوم نيست در اين بيت چه‌کار مي‌کند، ولي بعداً به تکليفش رسيدگي خواهيم کرد، در اينجا حضور دارم.

 

3

من در خشابِ تفته و ارزانِ اعتراف

بندم به بند تیغ، رهایم ز بند ناف

اعتراف يک خشاب دارد. خشاب اعتراف خشابي داغ و تفته است. همچنين خشاب اعتراف خشابي ارزان‌قيمت است که با کمترين بودجه نيز مي‌توان آن را ابتياع نمود. من در اين خشاب تفته و ارزان‌قيمت قرار دارم؛ در حالي که بند من به بند يک تيغ متصل شده است و از بند ناف که در کودکي غذايم را از طريق آن دريافت مي‌نمودم رها شده است که نشانه بلوغ فکري و جنسي من مي‌باشد.

 

4

امشب تقاص می‌دهم این تکه شعر را

یک مشت اعتراف چرند و گپ گزاف

امشب شبي سخت است. من امشب اين تکه شعر را به عنوان تقاص مي‌دهم. اين تکه شعر يک مشت اعتراف چرند و بيخود است که ابداً حقيقت ندارد و قابل استناد نيست، به همراه يک مشت صحبت خودماني بيخود و بي‌ارزش که مصداق لغو نيز به شمار مي‌آيد.

 

5

آن‌شب پس از تلاش برای شروع شعر

من در کنار آینه‌ها منفجر شدم

آن شب ـ که چند شب قبل از امشب بود و من در آن شب تلاش مي‌کردم سرودن شعر را آغاز کنم ـ پس از تلاش براي اينکه سرودن شعر را آغاز کنم، در کنار آينه نشسته و مشغول استفاده از بيگودي برقي بودم که ناگهان به طرزي ناگهاني ترکيدم.

 

6

تنها سگ سپید گچی در اتاق بود

تا بی‌نهایت هیجان منکسر شدم

در آن شب و در لحظۀ ترکيدن ناگهانيِ‌من، تنها يک سگ سفيد که از جنس گچ بود در اتاق حضور داشت. براي همين من پس از ترکيدن ناگهاني تا بي‌نهايتِ هيجان ـ که جايي است در آنسوي مرز وهم و گمان ـ دچار شکستگي مفرط تدريجي شدم.

 

7

اندام خشک ترجمۀ آخرین کتاب

روی زمین، کنار کمد تکه تکه شد

آخرين کتابي که نوشته شده است (يا آخرين کتابي که خوانده‌ام) به شکل بدي ترجمه شده بود، به طوري که اندامش خشک بود و نياز به روغن‌کاري هنري داشت. اين کتاب ناگهان روي زمين افتاد و اندام خشکش در کنار کمد، اين‌طرف‌تر از ميز عسلي و روبروي ال‌سي‌دي تکه‌تکه شد و از بين رفت.

 

8

تندیس آهنین زمان از وسط شکست

تکرار ترد ثانیه‌ها لکه‌ لکه شد

اندام خشک ترجمۀ آخرين کتاب، روي يک تنديس از زمان، که داده بودم با آهن ساخته بودند، افتاد و تنديس آهني به شکل ضايعي از وسط شکست. ثانيه‌ها به طرز ترد و شکننده‌اي در حال تکرار بودند که شکستن تنديس آهنين زمان روي آن‌ها افتاد و آن‌ها لکه‌لکه شدند. حالا کي‌مي‌خواهد لکه‌هاي تکرار ترد ثانيه‌ها را بشورد؟

 

9

زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است

یک ایل مار کله به کله برآمدند

اين اتفاقات همه در روي موکت رخ داد. در زير موکت، اما، دو چيز يافت مي‌شود: اول، چسب که موکت را به زمين مي‌چسباند و دوم، رکود سکونت که از حرکت آن در طول زمان جلوگيري مي‌کند. اما ناگهان و به طرزي شگفت‌آور در زير موکت، يک ايل مار ـ که شامل تعداد زيادي مار مي‌شود ـ در حالي که کله‌هايشان را به هم چسبانده بودند «بر»آمدند.

 

10

انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند

هی کوک خورد و کوک، که یک‌باره در زدند

در همين حال، يک چرخ که در دوردست پيدا شده بود به سمت من حرکت کرد و انگشت شست دست چپ من را زير گرفت. اين چرخ يا انگشت من که زير آن مانده بود، هي کوک خورد. يعني توسط يک نخ و سوزن که نفهميدم از کجا آمد هي به هم دوخته شد. انگشت شست دست چپ من يا چرخ در حال کوک خوردن بود که ناگهان کساني که پشت در بودند در را به صدا درآوردند.

 

11

ارواح پشتِ در سه دفاعیه داشتند

دندان نیش در منِ عاریه کاشتند

کساني که پشت در بودند روح بودند. اين روح‌ها سه برگۀ‌ دفاعيه در دست داشتند. من در را باز کردم. آن‌ها داخل شدند و در من ـ که عاريه هستم و به کسي ديگر تعلق دارم و ببخشيد که قبلاً چيزي راجع به اين موضوع نگفته بودم ـ دندانِ نيش که از جمله دندان‌هاي جلويي مي‌باشد، کاشتند.

 

12

دندان نیش آلت و ابزار خودخوری‌ست

گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند

ارواح يادشده اين نکته را خاطرنشان کردند که دندان نيش يک آلت براي خوردنِ‌ خود يا خودخوري است و بعد از يادآوري اين نکته، اين آلت را به طور فک به فک که شيوۀ‌ جديدي است که توسط اين ارواح براي بعضي کارها ابداع شده در دهان من قرار دادند.

 

13

حق‌السکوت من عدم انفجار بود

یک‌عمر لثه‌های من انباردار بود

تصميم گرفتم براي جلوگيري از ادامۀ اين عمل شنيع به ارواح يادشده حق‌السکوت بپردازم. حق‌السکوت من چيزي نبود مگر عدم انفجار. به آنها گفتم اگر دست از تصميم خود بردارند، من ديگر منفجر نمي‌شوم. به آن‌ها دروغ گفتم، چون يک‌بار در اول همين شعر به طور ناگهاني ترکيده و منفجر شده‌اند. در ضمن براي آنها توضيح دادم که لثۀ‌ من مدت مديدي (به اندازۀ‌ يک عمر) انباردار بوده و در درون خود چيزهاي زيادي را جا داده است.

 

14

تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند

میلم به خودخوری کلمات قصار بود

اظهارات من کارگر واقع شد و ارواح يادشده اتاق را ترک کردند و دوباره من و سگ سپيد گچي که ذکرش رفت در اتاق تنها شديم. احساس کردم بر اثر ورود دندان نيش و آلت خودخوري به دهانم، ميل عجيبي به خودخوري پيدا کرده‌ام. پس تصميم گرفتم خودم را بخورم. اما ديدم ميلم به خودخوري شبيه کلمات قصار شده است. پس خودم را نخوردم و به شعر ادامه دادم.

 

15

یک‌عمر انفجار بدون صدا و دود

حق‌السکوت شاهد این ماجرا نبود

همان‌طور که قبلاً هم گفتم، مدت مديدي (به اندازۀ‌ يک عمر آزگار) بدون اينکه صدا و دودي توليد بشود، به طور ناگهاني ترکيدن. با اين حال کسي که آن ماجرا [ماجراي منجر به ترکيدن] را مشاهده مي‌کرد، حق‌السکوت نبود، بلکه يک نفر ديگر بود. حق‌السکوت پولي است که به طرف مقابل مي‌دهند تا دست از عمل شنيعش بردارد و مزاحم نشود.

 

16

خائن ترین مسلح این خاطره منم

بر تن سپر به سر هذیان کلاه خود

همان‌طور که قبلاً اشاره کردم اين خاطره مسلح‌هاي زيادي دارد، که بعضي از آن مسلح‌ها خيانت‌کار هستند. در اين ميان خيانت‌کارترين مسلح آن‌ها من هستم. در حالي که بر تنم سپر است، بر سرم هذيان قرار دارد و کلاه‌خود هم کماکان معلوم نيست در اين بيت چه‌کار مي‌کند، قرار بود بعداً به تکليفش رسيدگي کنيم که اين کار را به فرصتي ديگر و شعري ديگر از اين شاعر بسيار مشهور موکول مي‌کنيم.

 

به نقل از فيروزه

 

 

 

 

 

امید مهدی‌نژاد /یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 13:24 |
مربوطیت دارد به:<-CategoryName->