تبليغاتX
به این ترتیب

به این ترتیب

طنزنوشته‌های یک امید مهدی‌نژاد

امير تفرشي به اضافۀ قافيه‌پردازي

 

 

«امير تفرشي» مدير سايت «عدالت‌خانه» به جرم نشر اکاذيب و تشويش چيزهاي عمومي و از اين‌جور کارهاي بد، محکوم شده است به تحمل شش ماه زندان به همراه تحمل بيست ضربه شلاق.

تحملش سخت است، اما بايد تحمل کند. درد هم دارد البته که نوش جانش.

گيريم هرچه اکاذيب نشر داده به نقل از خبرگزاري‌هاي رسمي يا مثلاً يک وبلاگ بوده باشد. به هر حال مقصر امير تفرشي است. چرا؟ چون غلط مي‌کند اکاذيب ديگران را بازنشر مي‌دهد. اصلاً بازنشر اکاذيب از نشر آن هم بدر است و موجب شلاق دنيوي و ضمان اخروي مي‌شود.

حقش است. تا او باشد ديگر عدالت‌خانه راه نيندازد. اگر هم راه انداخت کاري به کار از ما بهتران نداشته باشد و به برقراري عدالت در ميان خودمان رضايت دهد. اول هم از خودش شروع کند.

مثلاً به اين بپردازد ‌که يک ساندويچ بيکنِ ساندويچي ويلا را چطوري بايد نصف کند، يا اين‌که در قهوه‌خانه سر کالج بايد چندتا پک به قليان بزند و رد کند براي بغلي، يا وقتي از کوبا سيگار برگ مي‌آورد چندتايش را بدهد به من و چندتايش را به بقيه و از اين قبيل عدالت‌ها. براي همه بهتر است.

به همين مناسبت، شعري را که مناسبت خاصي با اين موضوع ندارد براي‌تان پست مي‌کنم:

 

 

يادباد آنکه سرم گرم غزل‌سازي بود

طبع ارباب نظر از غزلم راضي بود

يادباد آنکه زمين گرد خودش مي‌چرخيد

سر هر کوچه مهي نيز به طنازي بود

گرچه هر گوشۀ اين ملک زمين‌خواري هست

دل ما در گرو مورد شيرازي بود

دوش رفتم به در محکمه خواب‌آلوده

نصفه‌شب بود و بُتي گرم سندسازي بود

متهم خرم و خندان قدح باده به دست

تا سحر رقص کنان در بغل قاضي بود

قوۀ عدليه پشم فقرا را مي‌کند

قوۀ مجريه سرگرم «غني»سازي بود

خورد بر فرق «جهانشاهي» و ناکارش کرد

سر آن چوب که در پاچۀ «شهبازي» بود

شاکي از زور شکايت به خدا برد پناه

قاضيي گفت: «خدا اول اين بازي بود»

نه که ايمان و يقينش خللي داشت؛ نه خير

منطفش کانتي و فلسفه‌اش فازي بود

هاتفم گفت که: «در کوچه و در گرمابه

متهم با پسر قاضي همبازي بود

گر که يک لقمه زمين خورد شبي، عيبش چيست

چه بسا نيت او رونق نوسازي بود

ربط شيراز و زمين‌خواري بر فرض مثال

مثل ربط پسر حاکم و سربازي بود»

هرچه او ريخت به پيمانۀ ما نوشيديم

آروغي نيز پرانديم که پروازي بود

دوغ خورديم که اين قصه دروغ است، ولي

همه ديدند که نوشيدنيِ گازي بود...

*

ياد باد آنکه سرم گرم غزل‌سازي بود

(گرچه اين جمله همان مصرع آغازي بود)

نه کسي بود که ناگاه زميني بخورد

نه کسي درصدد پشت‌هم‌اندازي بود

نه خري بود که افشاگري آغاز کند

نه کسي در پي آشوب و براندازي بود

عابري بي خبر از کوچه گذر مي‌کرد و

شاعري نيز پي قافيه‌پردازي بود.

 

 

امید مهدی‌نژاد /پنجشنبه هجدهم مهر 1387 ساعت 16:13 |