محمد سعید میرزایی شاعر است. شعر هم می گوید. دوستانش می گویند بنیانگذار یک چیزی است به اسم غزل مدرن و غزل فرم و از اینجور چیز ها. می گویند پیشنهادهای زبانی تازه ای به زبان فارسی ارائه کرده است و امکانات تازه ای برای شعر گفتن در اختیار شاعران امروز قرار داده است. از استاد علی معلم دامغانی و هر کس که از او خوشش می آید خوشش نمی آید. چرایش بماند. سه چهار مجموعه شعر هم دارد که تقریبا همگی در حال و هوای ساختارشکنی و قاعده افزایی و اینجور چیزهاست. ما هم که بخیل نیستیم.
محمدسعید میرزایی سال گذشته در محضر رهبر انقلاب شعر خواند. یک قصیده خواند که مشقی ابتدایی بود از روی دست غزلهای بیدل. همه می دانند که رهبر شعرهایی را که مایه های هندی دارد دوست دارد. آیا میرزایی هم می دانست؟
محمد سعید میرزایی امسال هم در محضر رهبر انقلاب شعر خواند. یک قصیده خواند که مشقی ابتدایی تر بود از روی دست غزلهای بیدل. این قصیده اینطوری شروع می شد:
به هر وحشت که در این دشت می افتد به راه آهو
چه می گردد مگر وهم غباری از نگاه آهو
درختی می شود در تپه خاموش گمراهی
ندار طاقت سیر بیابان گناه آهو
ما هم دیدیم که این رشته ظاهراً سر دراز دارد. از شما چه پنهان علاقه عجیبی داریم به رشته هایی که سر دراز پیدا می کنند. حالا شما فکر بد نکنید، منظورمان یک چیز دیگر است. فلذا بود که گفتیم ما هم در این راستا که یک راستای مطلوب و در جهت اهداف نظام است یک قصیده بندی ای بکنیم ببینیم چطور می شود. البته این راستای ما یک مقداری با راستای ایشان اختلاف جهت دارد، منتها نه آن اندازه که از اهداف نظام دور شود.
و کردیم.
و اینطوری شد که می بینید:
به افسون خیالش می کند در من نگاه آهو
نه البته مدام و دم به دم، بل گاهگاه آهو
شب این گوشهی چشمش پر از ژرفای تاریکی ست
و در آن گوشهی چشمش می افروزد پگاه آهو
من البته خودم زن دارم و فرزند، با این حال
نمی دانم چه می خواهد ز من با آن نگاه آهو
نه دارد شاخ و نه نیش و نه حتی گاز می گیرد
خدایا! رحمتی، چون هست خیلی بی پناه آهو
اگر دشمن برد یورش به سوی او چه خواهد کرد؟
ندارد ارتش و نیروی خودجوش و سپاه آهو
پلنگی گر درآید در شبستان ظهور او
جمال بی بدیلش پاک می گردد تباه آهو
در آن جنگل که هژمونی شیران و پلنگان است
ندارد غیر انبوه درختان پایگاه آهو
بیابانمرگ وحشت می شود گر نشکفد فوراً
الهی بشکفد در زیر پاهایش گیاه آهو
به وحشتگاه امکان جفتکاندازش به سامان است
نباشد حاجتش عمراً به پیست و باشگاه آهو
اسیر هیچ محدودیتی در نوع ورزش نیست
کند انواع ورزش را به طور دلبخواه آهو
دَوَد پیوسته و فرمان نگیرد از کسی هرگز
ندارد چارراه و زوج و فرد و ایستگاه آهو
دلش می خواهد از این غربتستان زود بگریزد
نمی یارد تحمل زندگی در خوابگاه آهو
بهاندام است فیالجمله، و گر دیدی شکم دارد
یقین دان گشته از الطاف شویش پابهماه آهو
نه شری دارد و شوری، نه زری دارد و زوری
نه پیر میکشان دارد، نه شیخ خانقاه آهو
نه برفی دارد و بامی، نه قسطی دارد و وامی
به لطف ایزد منان بسی دارد رفاه آهو
و گر میرد نیفتد احتیاج او به قبرستان
شود جنگل ز بهر نعش او آرامگاه آهو
اگر یک دسته شبدر توی دست هرکسی بیند
می افتد در پیاش فیالفور با رغبت به راه آهو
صدای قابل عرضی ندارد، لیک اگر خواهد
همآوازی کند با بلبلان در دستگاه آهو
اگر یک ذره در رانندگی آرامتر راند
نمی افتد دگر -من مطمئنم- توی چاه آهو
ولی ترمز نگیرد گر به هنگام جنونتازی
می افتد ناگهان از دره توی پرتگاه آهو
بیابان بود و مجنون با خیال یار میچرخید
دوسه تا جانور جنبید و فوراً گفت: آه آه او!
یکی شان مو نمیزد چهره اش با چهرهی لیلی
همان دندان، همان بینی، همان چشم سیاه، آهو
گریبان چاک زد، افتاد در پایش به صد خواری
و عاقل در سفیهاش کرد یک طوری نگاه آهو-
که از فرط تحیر مانده بودم این چه حیوانی ست
که این طوری بوَد چون آب اندر زیر کاه آهو
ولی با اینهمه توهین نکرد آهو به آن بدبخت
که حیوانی بوَد مقبول و خوب و سربراه آهو
همه کاری در این بیحاصلستان جنون کرده
ولی هرگز به پایش نیست حتی یک گناه آهو
گناهی هم اگر در یک بیابان مرتکب گردد
که خواهد برد او را تا پلیس و دادگاه آهو؟
از آدم می گریزد، ورنه همچون گوسفند او را
می افکندند و می بردند تا کشتارگاه آهو
کمی البته نحو بیت هایم چیز شد، اما
چه میفهمد ز توفیر درست و اشتباه آهو؟
قصیده بندی آهو برایم آب و نان دارد
تو می خواهی بخواه آهو، نمی خواهی نخواه آهو.
