تبليغاتX
به این ترتیب

به این ترتیب

طنزنوشته‌های یک امید مهدی‌نژاد

قصیده بندی آهو

 

 

 

 

محمد سعید میرزایی شاعر است. شعر هم می گوید. دوستانش می گویند بنیانگذار یک چیزی است به اسم غزل مدرن و غزل فرم و از اینجور چیز ها. می گویند پیشنهادهای زبانی تازه ای به زبان فارسی ارائه کرده است و امکانات تازه ای برای شعر گفتن در اختیار شاعران امروز قرار داده است. از استاد علی معلم دامغانی و هر کس که از او خوشش می آید خوشش نمی آید. چرایش بماند. سه چهار مجموعه شعر هم دارد که تقریبا همگی در حال و هوای ساختارشکنی و قاعده افزایی و اینجور چیزهاست. ما هم که بخیل نیستیم.

محمدسعید میرزایی سال گذشته در محضر رهبر انقلاب شعر خواند. یک قصیده خواند که مشقی ابتدایی بود از روی دست غزلهای بیدل. همه می دانند که رهبر شعرهایی را که مایه های هندی دارد دوست دارد. آیا میرزایی هم می دانست؟

محمد سعید میرزایی امسال هم در محضر رهبر انقلاب شعر خواند. یک قصیده خواند که مشقی ابتدایی تر بود از روی دست غزلهای بیدل. این قصیده اینطوری شروع می شد:

 

به هر وحشت که در این دشت می افتد به راه آهو

چه می گردد مگر وهم غباری از نگاه آهو

 

درختی می شود در تپه خاموش گمراهی

ندار طاقت سیر بیابان گناه آهو

 

ما هم دیدیم که این رشته ظاهراً سر دراز دارد. از شما چه پنهان علاقه عجیبی داریم به رشته هایی که سر دراز پیدا می کنند. حالا شما فکر بد نکنید، منظورمان یک چیز دیگر است. فلذا بود که گفتیم ما هم در این راستا که یک راستای مطلوب و در جهت اهداف نظام است یک قصیده بندی ای بکنیم ببینیم چطور می شود. البته این راستای ما یک مقداری با راستای ایشان اختلاف جهت دارد، منتها نه آن اندازه که از اهداف نظام دور شود.

و کردیم.

 

و اینطوری شد که می بینید:

 

 

 

 

 

 

به افسون خیالش می کند در من نگاه آهو

نه البته مدام و دم به دم، بل گاهگاه آهو

 

شب این گوشه­ی چشمش پر از ژرفای تاریکی ست

و در آن گوشه­ی چشمش می افروزد پگاه آهو

 

من البته خودم زن دارم و فرزند، با این حال

نمی دانم چه می خواهد ز من با آن نگاه آهو

 

نه دارد شاخ و نه نیش و نه حتی گاز می گیرد

خدایا! رحمتی، چون هست خیلی بی پناه آهو

 

اگر دشمن برد یورش به سوی او چه خواهد کرد؟

ندارد ارتش و نیروی خودجوش و سپاه آهو

 

پلنگی گر درآید در شبستان ظهور او

جمال بی بدیلش پاک می گردد تباه آهو

 

در آن جنگل که هژمونی شیران و پلنگان است

ندارد غیر انبوه درختان پایگاه آهو

 

بیابان­مرگ وحشت می شود گر نشکفد فوراً

الهی بشکفد در زیر پاهایش گیاه آهو

 

به وحشت­گاه امکان جفتک­اندازش به سامان است

نباشد حاجتش عمراً به پیست و باشگاه آهو

 

اسیر هیچ محدودیتی در نوع ورزش نیست

کند انواع ورزش را به طور دلبخواه آهو

 

دَوَد پیوسته و فرمان نگیرد از کسی هرگز

ندارد چارراه و زوج و فرد و ایستگاه آهو

 

دلش می خواهد از این غربتستان زود بگریزد

نمی یارد تحمل زندگی در خوابگاه آهو

 

به­اندام است فی­الجمله، و گر دیدی شکم دارد

یقین دان گشته از الطاف شویش پابه­ماه آهو

 

نه شری دارد و شوری، نه زری دارد و زوری

نه پیر میکشان دارد، نه شیخ خانقاه آهو

 

نه برفی دارد و بامی، نه قسطی دارد و وامی

به لطف ایزد منان بسی دارد رفاه آهو

 

و گر میرد نیفتد احتیاج او به قبرستان

شود جنگل ز بهر نعش او آرامگاه آهو

 

اگر یک دسته شبدر توی دست هرکسی بیند

می افتد در پی­اش فی­الفور با رغبت به راه آهو

 

صدای قابل عرضی ندارد، لیک اگر خواهد

هم­آوازی کند با بلبلان در دستگاه آهو

 

اگر یک ذره در رانندگی آرام­تر راند

نمی افتد دگر -من مطمئنم- توی چاه آهو

 

ولی ترمز نگیرد گر به هنگام جنون­تازی

می افتد ناگهان از دره توی پرتگاه آهو

 

بیابان بود و مجنون با خیال یار می­چرخید

دو­سه تا جانور جنبید و فوراً گفت: آه آه او!

 

یکی شان مو نمی­زد چهره اش با چهره­ی لیلی

همان دندان، همان بینی، همان چشم سیاه، آهو

 

گریبان چاک زد، افتاد در پایش به صد خواری

و عاقل در سفیه­اش کرد یک طوری نگاه آهو-

 

که از فرط تحیر مانده بودم این چه حیوانی ست

که این طوری بوَد چون آب اندر زیر کاه آهو

 

ولی با این­همه توهین نکرد آهو به آن بدبخت

که حیوانی بوَد مقبول و خوب و سربراه آهو

 

همه کاری در این بیحاصلستان جنون کرده

ولی هرگز به پایش نیست حتی یک گناه آهو

 

گناهی هم اگر در یک بیابان مرتکب گردد

که خواهد برد او را تا پلیس و دادگاه آهو؟

 

از آدم می گریزد، ورنه همچون گوسفند او را

می افکندند و می بردند تا کشتارگاه آهو

 

کمی البته نحو بیت هایم چیز شد، اما

چه می­فهمد ز توفیر درست و اشتباه آهو؟

 

قصیده بندی آهو برایم آب و نان دارد

تو می خواهی بخواه آهو، نمی خواهی نخواه آهو.

 

 

امید مهدی‌نژاد /پنجشنبه بیستم مهر 1385 ساعت 16:50 |

دو کلمه به یاد عمران صلاحی

 

 

 

هیچ وقت نتوانستم از طنزهای عمران صلاحی لذت ببرم. هیچ وقت نتوانستم به طنزهایش دل بدهم و با آنها از ته دل بخندم. نمی دانم مشکل سر اختلاف سلیقه بود یا اختلاف عقیده. نمی دانم. اما هرچه بود نمی شد. اما شعرهایش...

 اما شعرهایش حکایت دیگری بود. بارها با بچه جوادیه و بادبادک و گریه در آب و ...  گریه کرده بودم. می گویند آدم کسی را که با او گریه کرده بیشتراز کسی که با او خندیده دوست دارد؛ و عمیق تر. می گویند آدم نمی تواند کسی را که با او گریه کرده فراموش کند. شاید هم برای همین بود که وقتی چهارشنبه صبح sms جلال سمیعی را خواندم که نوشته بود عمران صلاحی هم.... غمم گرفت. با این که هیچ وقت عمران صلاحی را حتی از نزدیک ندیده بودم چه برسد به این که خاطره ای هم با او داشته باشم.

ولی یک چیز را یقین دارم. یقین دارم که وقتی فردای محشر شاعران عالم را جمع می کنند، تا شعرهایی را که برای انبیا و اولیا سروده اند پیشکش شان کنند و الوعده وفا، به ازای هر بیت، بیتی در بهشت عطایشان کنند، عمران صلاحی را هم می بینند که یک گوشه ایستاده است و زمزمه می کند:

 

بادها

نوحه خوان

بیدها

دسته زنجیرزن

لاله ها

سینه زنان حرم باغچه

 

بادها

در جنون

بیدها

واژگون

لاله ها

غرق خون

 

برگ ها

گریه کنان ریختند

آسمان

کرده به تن پیرهن تعزیه

طبل عزا را بنواز

                    ای فلک!....

 

و صله اش را می دهند.

یقین دارم.

 

 

امید مهدی‌نژاد /شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت 18:58 |
مربوطیت دارد به:<-CategoryName->

باز دوباره نقیضه

 

 

 

 

با عرض معذرت از علی داوودی

 

 

امید مهدی نژاد

 

 

 

آدمت نیستم آن‌گونه که حوا باشی

ساحلت نیستم آن‌قدر که دریا باشی

 

علی داوودی

 

 

 

 

 

آدمت نیستم آنقدر که حوا باشی

عاشقت هم نشدم، هر چه که زیبا باشی

 

چقدر حرف تو را شب همه شب گوش کنم؟

بچه ات نیستم آنقدر که بابا باشی

 

لیلیا! وقتی مجنون به تو عاشق شده بود

فکر میکرد که اینقدر هیولا باشی؟

 

فکر می کرد که با آنهمه آوازه حسن

صاحب اینهمه پهنا و درازا باشی؟

 

اینهمه شهد و شکر کز سخنت می ریزد

حدس باید بزند بچه بالا باشی

 

مرغ باغ ملکوتی، برو و حرف نزن

حیف باشد که چنین بسته دنیا باشی

 

حیف باشد که در این تیمچه سود و زیان

تابع قاعده عرضه-تقاضا باشی

 

من به همراه تو می آیم تا قله قاف

چه بسا آنطرفش هم، تو اگر پا باشی

*

 

عذر می خواهم اگر سوژه طنزت کردم

بخدا فکر نمی کردم اینجا باشی.

 

 

 

 

 

 

 

 

امید مهدی‌نژاد /دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 20:21 |
مربوطیت دارد به:<-CategoryName->

افتخارات من

 

 

 

 

اینجانب امید مهدی نژاد بدینوسیله بخشی از افتخارات خود را از دوران کودکی تا همین دیروز به شرح زیر اعلام می دارم:

 

 

 

 

 

 

-هیچ دستی رفتن با دوچرخه حسن آراسته از دم مغازه آقا احسانی تا نونوایی بربری در شش سالگی.

-از کودکی فرق اسب نر را با اسب ماده تشخیص می دادم.

-چندین بار به تنهایی سوار تاکسی شدم و اتفاق خاصی نیفتاد.

-پیدا کردن حدود 50 تومان پول نقد از جوب آب در نصف روز در زمان اجرای طرح تعریض جوب های آب در پنج سالگی به طوری که تا دو هفته به خانه برنگشتم.

-خالی کردن موفقیت آمیز 7 شیشه دوغ آبعلی در کیسه های نخود لوبیای آقا احسانی خدابیامرز در طول یک هفته.

-رد کردن 5 طلبکار از دم در خانه به تنهایی و با گفتن جمله "بابام خونه نیست" با حالت طبیعی.

25- مورد موفق بلند کردن پیراشکی از پیراشکی پزی کنار استخر خانعلی وقتی که صاحبش می رفت بقیه دویست تومان مان را از توی دخل که ته مغازه بود بیاورد.

توضیح: پیراشکی آن موقع 10 تومان بود.

-رفاقت پدرم با دکتر تجلی و گرفتن بیش از 20 گواهی استراحت پزشکی یکروزه بعلت آنژین از وی در طول یک سال تحصیلی در 12 سالگی.

-دارای توانایی انجام چهار عمل اصلی، با وجود عدم تحصیل در رشته ریاضی فیزیک.

-بیننده گل خداداد عزیزی به استرالیا به طور زنده و مستقیم.

-فیلم ده عباس کیارستمی را تا آخر نگاه کردم.

-بیننده همیشگی برنامه سینما ماورا همراه با نقد تا آخر.

-تشبیه شدن به سنگ در غزلی که شاعر معاصر علی محمد مودب به طور جدی به اینجانب تقدیم کرده.

-دارای توانایی گفتن شعر بدون اینکه به معنی آن فکر کنم.

-بیش از 12000 قافیه در ذهن دارم اعم از جدی و مسخره بازی.

-دبیر تحریریه یک مجله هستم که ماهی 75000 تومان می دهند.

-در شش جشنواره سراسری شعر برگزیده شده ام که تنها در پنج مورد با داوران رفیق بودم.

-سازنده چندین دیپلم افتخار و لوح تقدیر در کارگاه حاج آقا ترابی در سه راه آذری.

-دارای شهرت در خانواده به عنوان هنرمند.

-دارای لیسانس هنر از دانشگاه هاوایی.

-دوازده بار به استاد علی معلم دامغانی سلام کردم که یکبار جواب دادند.

-دارای گواهینامه خلبانی کایت د رارتفاعات کلک چال.

-تا به حال شش بار سوار هواپیما شده ام.

-دارا بودن یک میز و صندلی بزرگ در محل کار که منگنه، پانچ، ماژیک فسفری و تلفن روی آن وجود دارد.

-در مسابقه مشکوک sms های 18 کلمه ای برگزیده نشدم که نشان از سلامت اخلاقی اینجانب دارد.

-مسلط به سه زبان زنده دنیا اعم از سواحیلی، ترکی همدانی و تافل.

-توانایی دارم که در آن واحد به چهار تلفن نگاه کنم.

-دارای یک موبایل سونی اریکسون بزرگوار که بیش از یک سال است که با بزرگمنشی پذیرای یک سیم کارت تالیا است و تابه حال شکایتی نکرده.

-تا به حال هیچ دختری با من تماس نگرفته مگر برای کارهای دیگر.

-چند سال است که کفش با نمره زیر 45 نپوشیده ام.

-آشنایی با برنامه ورد و اینترنت.

-موارد غیرقابل ذکر دیگر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امید مهدی‌نژاد /چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 18:10 |
مربوطیت دارد به:<-CategoryName->